{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نمیدانم حالم خوب است یا نه و همین نمیدانم سنگینتری

نمی‌دانم حالم خوب است یا نه؛ و همین “نمی‌دانم”، سنگین‌ترین بخشِ ماجراست. یک جور بلاتکلیفیِ غریب میانِ “بودن” و “نبودن”؛ نه آنقدر غمگینم که اشکم سرازیر شود و نه آنقدر دلخوش که لبخندی بزنم. انگار در یک اتاقِ خاکستریِ بی‌پنجره گیر کرده‌ام. این خستگی، با خوابیدن و استراحت رفع نمی‌شود؛ از آن نوع خستگی‌هایی‌ست که در مغزِ استخوانِ روح رسوخ می‌کند. انگار روحم، چند فرسنگ عقب‌تر از جسمم، در راهی که آمده‌ایم، جا مانده است.
دیدگاه ها (۱)

اینجا هر چه که در زندگی نداشتم، به وفور هست: لبخند، امنیت، و...

اشتباه نکن! وفاداریِ یک آدمِ اصیل از روی سادگی نیست، بلکه از...

غمِ نان، سنگین‌ترین غباری‌ست که بر آینه‌یِ روح می‌نشیند. وقت...

جهان، ضیافتِ باشکوهی‌ست که دعوت‌نامه‌هایش را بر اساسِ بخت صا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط