{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خب خیلی یهویی دلم خواست اینو تو پیج بزارم.

زیر مشت های اون داشت جون میداد.

نفس هاش به شماره افتاده بود و فقط منتظر ناجی اش بود.
..
در انباری قدیمی با صدای آزار دهنده ای باز شد و قامت بلند فردی نمایان شد.

به کمکش نیومد..فقط با نگاه سردی به صحنه ی دردناک روبروش زل زده بود.
+کم..کمک.. کمکم کن..
_چطور بعد از اینکه تمام عشقمو بهت دادم و بعدش مثل اشغال منو دور ریختی انتظار داری
کمکت کنم دارلینگ؟!(پوزخند)

و همون جا بود که از خواب پرید..
و با صورت غرق در خواب پسر روبرو شد.
احساس عذاب وجدان تمام وجودشو رو فرا گرفت.

پس قبل از اینکه دیر بشه..اون روز صبح
خونه ای که توش کلی خاطره با کسی که قبلا دوستش داشت ساخته بود رو ترک کرد.


(با هر کس دلتون خواست تصورش کنید😭)
(و اینکه داستانه در مورد این بود که دختره داشت به پسره خیانت میکرد برای همین قبل از اینکه اون بفهمه پسرک رو ترک کرد😭)
دیدگاه ها (۲)

مرسییییییی.

زوج مورد علاقمممم

حمایت ها بشدت کمه..

خیلی جالبه...دوتا پست درمورد ایران گذاشتم و دوتاش

راهی برای نجات....پارت پنجم ___________________آروم روی پیشو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط