{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک عصر تابستان

پارت ۴

فصل سوم: پسرعمه

لبه‌ی ایوان نشسته بود و پاهایش که آویزان در هوا قرار داشت، را تاب می‌داد. جنبش مولکول های هوا را روی پوستش حس می‌کرد. این خنکی نیمه شب را دلش طلب کرد و همین او را روانه‌‌ی حیاط کرد.
مهمان ها که رفتند، پدر برای عمل به قول خود، او را بیرون برد. اما چه بیرون رفتنی؟
نه طعم شیرین بستنی را فهمید و نه پیادهِ روی را در پارک خلوت. همیشه آرزو داشت که آن موقع شب در پارک باشد. آن حس خلوت بودن و سکوت را دوست داشت اما نه با افکاری که همه چیز را از او گرفتند. به ارزویش رسیده بود اما چه فایده که هیچ لذتی نتوانست ببرد. در راه برگشت بود که مادر بحثش را پیش کشید: «مهتاب برات فردا شب قراره خاستگار بیاد. منم قبول کردم چون آشنا هستن. پسر عمه‌ات، سهرابه. فکر نکنم نیاز به معرفی داشته باشه.»
حق با مادر بود. نیازی به معرفی نداشت. در خانه بیشتر از هرشخصی، صحبت سهراب بوده و هست. بیست و پنج سال دارد و مهندسی عمران خوانده. آقا حمید، پدر سهراب، چون خودش صاحب شرکت ساختمانی است، سهراب را از همان قبولی در دانشگاه، زیر دست خودش آموزش داد. دو سال پیش بود که او هم شرکت خودش را تاسیس کرد و چندین پروژه‌ی موفق داشت. پروژه‌ی ساخت یک اپرتمان ده واحدی را که کامل کرد، یکی از واحد های ان را پدرش خرید. پدر هم که راضی از سودی که در خرید و فروش آن خانه کرده بود، حسابی در خانه از سهراب تعریف می‌کرد. شاید همین موضوع دلیلی برای جواب به سوال «نظر شما چیه؟» مهتاب بود.
— سهراب پسر باعرضه‌ای هست. تو این سن کم هم خونه داره هم ماشین. بنظر من تأمین خواهی بود در کنارش. از این بابت نگرانی ندارم که دختر بدم بهش.
می‌خواست بگوید ماشین خارجی—اسمش را یاد
ندارد— که سهراب دارد، پدرش ان را برای افتتاح شرکتش خرید. اما آنقدر از حرف های پدر دلخور شد، که هیچ بر زبان نیاورد.
یعنی هدف از ازدواج فقط این بود که از لحاظ مالی تأمین باشد؟ او که در آینده دکتر می‌شد و به هیچ مردی از لحاظ مالی نیازی نداشت. جدا از آن او دلش محبت میخواست‌. این خواسته‌اش را زیر فشار درس و کنکور فرلنوش کرده بود، اما اکنون دوباره ان میل به دوست داشته شدن به جانش افتاده. علی در حق او کم کاری نکرده، با اینحال محبت پدر و برادر کی می‌تواند جای محبت معشوق را بگیرد؟
از خودش که پنهان نبود، چطور موقع خواندن شعر های عاشقانه، دلش می‌خواست یکی را می‌داشت که اینطور برایش شعر بگوید. موقع دیدن فیلم و سریال، دلش می‌خواست یکی هم او را در آغوش بگیرد و دوستت دارم ورد زبانش باشد، برای او.
او دیدگاه پدرش را که همه چیز را در کار و پول می‌دید، قبول نداشت‌. نمی‌خواست مثل او بشود که حتی بخاطر کار خانواده‌ی خودش را رها می‌کند.
به سختی یادش می آید پدر آخرین بار کی او را در آغوش گرفت، چه برسد به اینکه به او ابراز محبت کند. او با خانواده‌ی خود غریبه بود. نه آنها مهتاب را می‌شناختند‌ و نه مهتاب آنها را.
— اگر علی نبود، نمیتونستم همه‌ی اینها رو تحمل کنم.

(ادامه‌اش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)

بلاخره سهراب وارد داستان شد البته پارت بعد بیشتر راجبش می‌فهمید 🙂
دیدگاه ها (۳)

مدیونید فکر کنید دلم می‌خواست جای این دختر بچه می‌‌بودم 😂

تنها کارکتری که هیچوقت درکش نکردم وانیتاس بود 😔

یک لیوان نسکافه در کنار کیک کارامل

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط