p

p16

در خونه که باز شد، بوی آشنای عطر سو‌اه توی هوا پیچید.
اما چیزی توی خونه سرد بود.
کوک نفسشو داد بیرون، درو بست و کفشاشو درآورد.
— بالاخره برگشتی.
صدای سو‌اه از سمت سالن اومد.
داشت دست به سینه، کنار دیوار ایستاده بود. موهاش شلخته، چشم‌هاش قرمز.
کوک حتی جواب نداد. مستقیم رفت سمت آشپزخونه، یه لیوان آب برداشت و خورد.
سو‌اه پشت سرش اومد.
— کجا بودی؟
کوک با همون صدای خسته همیشگی ولی جدی گفت:
— خونه ات.
سو‌اه مکثی کرد. یه نفس عمیق کشید.
— به چه دلیلی؟
ساعت چهار صبحه کوک، خونه من بودی که چی بشه؟
کوک پوزخند زد و لیوانشو تو سینک گذاشت.
— مست بودم. بیدار شدم دیدم اونجام.
سو‌اه جلوتر اومد، صداش بالا رفت.
— آره؟ همین؟
مست بودی و یهو پریدی تو خونه‌ی اون؟ چرا؟ چرا همون‌جوری که بی‌خبر رفتی جزیره، الانم بی‌هوا میری پیش اون؟!
کوک برگشت سمتش، لبخندش کاملاً سرد شد.
— چون اون فهمیدم. چون اون موقعی که لازم داشتم کنارم بود. چون وقتی نمی‌تونستم بخوابم، فقط با بودن اون می‌خوابیدم. چون اون هیچ‌وقت منو "خراب‌شده" خطاب نکرد.
سو‌اه خندید. ولی یه خنده پر از زهر.
— آره... معلومه خیلی خوب درکت کرده. حتی وقت کردی بشینی، موهاتو هم ببافه!
می‌خوای بگی فقط خوابیدی اون‌جا؟!
بگو کوک...
دقیقا چه غلطی کردی با اون زنیکه‌ی بی‌رحم؟!
کوک یک قدم محکم سمتش برداشت. صدای کوبیدن پاهاش رو پارکت پیچید.
— دیگه بهش نگو زنیکه. این آخرین باره می‌شنوم همچین چیزی رو ازت.
اون... بی‌رحم نیست.
اون یه نفره که بدون پرسیدن هیچ سوالی، فقط کنارم موند. بهم گوش داد. حتی یه کلمه ازم توضیح نخواست.
نه قضاوتم کرد، نه غر زد. فقط بود...
همون کاری که تو بلد نیستی سو‌اه.
سو‌اه دندوناشو روی هم فشار داد، بغضش داشت بالا می‌اومد.
— پس من چی‌ام توی زندگیت؟!
عروسک دکوری؟ کسی که فقط باید تورو موقع مراسم همراهی کنه؟
کوک... من دوست دخترتم، یادته؟ یا باید بهت یادآوری کنم؟
ولی حتی یه شب… یه شب لعنتی، ترجیح دادی بری پیش اون. چرا؟ چون تو رو "درک می‌کنه"؟!
کوک ساکت مونده بود. نفسش سنگین بالا و پایین می‌رفت.
سو‌اه ادامه داد، صداش لرزید:
— تو رفتی جزیره، گفتی می‌خوای فکر کنی... من صبر کردم. گفتم شاید واقعا سختشه، گفتم شاید برگرده.
برگشتی، گفتی بیا شروع کنیم، و من گول خوردم.
ولی همه‌ش داشتی از اون می‌گفتی...
ات، ات، ات... انگار دیگه حتی نمی‌دونی من کی‌ام.
واقعاً مطمئنی من دوست دخترتم؟


ادامش در کامنت
دیدگاه ها (۵)

ادامه p16یا اشتباهی منو گذاشتی این‌جا، چون نمی‌تونستی با اون...

p17ات سو اه رو حاظر کرده و برده بودتش توی رستورانو خودش جلوی...

p15ساعت ۳:۱۲ شبدوباره از خواب پریده بود.ات همیشه مشکل خواب د...

p14وسط مراسم پر زرق‌وبرق افتتاحیه‌ی هلدینگ جدید همکار ات و ب...

سلامممممم بلخره ادامینتون برگشت 😁🥳 دلم براتون تنگ شده بود 🥲🥺...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟑ات هنوز تو فکر خواب بود که ص...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟑𝟎ات روی تختش نشسته بود. گوشی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط