{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هرکی به قافله ی ابی عبدالله ملحق میشد زینب ذوق می کرد.روز

هرکی به قافله ی ابی عبدالله ملحق میشد زینب ذوق می کرد.روز پنجم شیشم وقتی حبیب اومد تا زینب متوجه شد حبیب اومد صدا زد سلام من رو به حبیب برسونید. تا حبیب شنید زینب کبری بهش سلام میرسونه، نوشتن نشست رو‌خاک یه مشت خاک رو به سرش میریخت من کی باشم که زینب به من سلام بده.اما همینجور گریه میکرد میگفت: حسین کار به کجا رسیده با حضور پیرمردی مثل من زینب ذوق می کنه.چقدر غریب شدی آقا
دیدگاه ها (۰)

غمش از لشگرش بزرگ‌تر استخنجر از حنجرش بزرگ‌تر استزینب از بس ...

ای کاش بودم کربلا همراهت ای خون خدا میشد سرم از تن جدا میرفت...

خواستی اشک بریزی گریه کنی برامام حسین علیه السلام گریه کنید

مگر نگفتی علی جان فمن یمت یرنی

PT/2 خانومه می خواست سوار آسا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط