{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه زمانی، بدفهمی ها آزارم می داد...

یه زمانی، بدفهمی ها آزارم می داد...
ناراحت می شدم از قضاوت ها، کج فهمی ها، سو تفاهم ها
همه اش می ترسیدم که آدم ها، بد بفهمندم
اشتباه قضاوتم کنند
وقت زیادی صرف میکردم برای توضیح دادن خودم
که ثابت کنم من آن چیزی که فکر میکنند نیستم
اما حالا موضعم سکوت است؛ در برابر آدم ها و نگاهشان سکوت و سکوت و سکوت
تازگی ها در برابر بی مهری آدم ها هیچ نمیگویم
انگار که لال شده باشم شاید هم کور و کر
که نه می بینم و نه می شنوم
دیگر نه انرژی توضیح دادن دارم، نه حتی حوصله اش را
می دانی دیر دریافتم که مسئول طرز فکر آدم ها نیستم
بگذار هرکه هرچه خواست بگوید و برداشت کند
بی خیال، می روم در لاک خودم، آرام و بی دغدغه
زندگی خواهم کرد...
دیدگاه ها (۰)

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p59صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.«تو یه جم...

FORCED LOVEPart:21[همان زمان، چند خیابان آن‌طرف‌تر]تهیونگ دا...

ㅤㅤㅤㅤㅤㅤ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤㅤ‌∶ гг # ...

#تاج_و_طوفانپارت ۱۶۸: ملاقات نصفه‌شبقصر شب‌ها عجیب ساکت می‌ش...

***ابریشم نیمه شب***# پارت ۲۰: پناهی در میانِ طوفانسکوتِ میا...

سناریو از شخصیت های انیمه جوجوتسو کایسن_ درخواستی

پارت ۱۰: مرزِ ممنوعه (نسخه اصلاح‌شده)یونگی حتی یک لحظه هم تر...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷⓿وقتی انسان آموخت که چگونه با رنج هایشتنها بماند...

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ___part:23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط