🖤 قفس سیاه
🖤 قفس سیاه
پارت دوازدهم | ملاقات
لانا تمام شب خوابش نبرد.
پیام هنوز روی صفحهی گوشیاش بود:
«فردا ساعت ۸ شب، تنها بیا.»
اما یک چیز بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود.
چرا خواهرش گفته بود تنها بیاید؟
و چرا از جونگکوک خواسته بود دور بماند؟
---
ساعت ۷:۵۵ شب.
لانا جلوی یک کافهی قدیمی ایستاده بود.
قبل از ورود، یک بار دیگر به اطراف نگاه کرد.
هیچکس نبود.
آرام وارد شد.
کافه تقریباً خالی بود.
فقط یک دختر کنار پنجره نشسته بود؛ پشتش به لانا بود.
لانا چند قدم جلو رفت.
— ببخشید...
دختر آرام برگشت.
لانا نفسش بند آمد.
همان چشمها...
همان لبخند...
همان صورت.
خودش بود.
لانا با صدای لرزان گفت:
— تو...
دختر از جا بلند شد.
چشمهای هر دو پر از اشک شد.
— لانا...
لانا یک قدم جلو رفت.
— واقعاً خودتی؟
دختر لبخند زد.
— آره.
لانا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و او را در آغوش گرفت.
— فکر میکردم مردی...
خواهرش آرام گفت:
— منم فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت.
چند لحظه فقط همدیگر را بغل کردند.
بعد لانا عقب رفت.
— چرا رفتی؟ چرا گذاشتی همه فکر کنن مردی؟
خواهرش نگاهش را پایین انداخت.
— چون مجبور بودم.
— کی مجبورت کرد؟
دختر جواب نداد.
لانا دستش را گرفت.
— حقیقت رو بهم بگو.
خواهرش آهسته گفت:
— دنیل.
لانا اخم کرد.
— پس چرا بهم گفتی به جونگکوک اعتماد نکنم؟
خواهرش برای چند ثانیه سکوت کرد.
— چون فکر میکردم هنوز همون آدم پنج سال پیشه.
لانا با تعجب پرسید:
— یعنی چی؟
خواهرش نگاهش کرد.
— جونگکوک اون شب منو نجات داد.
لانا خشکش زد.
— پس چرا ازش میترسیدی؟
— چون بعد از اون اتفاق، فهمیدم یه نفر از داخل خانوادهی خودمون با دنیل همکاری میکرد.
لانا آرام پرسید:
— کی؟
خواهرش به اطراف نگاه کرد.
— هنوز مطمئن نیستم.
همان لحظه صدای ترمز شدیدی از بیرون آمد.
خواهر لانا ناگهان رنگش پرید.
— باید بری.
— چی؟
— همین الان!
— من تازه پیدات کردم!
خواهرش دست لانا را گرفت.
— اگه میخوای زنده بمونی، برو!
صدای قدمها از بیرون نزدیک شد.
لانا به سمت در نگاه کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، در کافه باز شد.
جونگکوک وارد شد.
لانا با تعجب گفت:
— تو اینجا چیکار میکنی؟!
جونگکوک نفسنفس میزد.
— چون میدونستم تنها نمیای.
خواهر لانا با دیدنش عقب رفت.
— جونگکوک...
جونگکوک با دیدن او خشکش زد.
بعد آرام گفت:
— بالاخره پیدات کردم.
ناگهان صدای شلیک از بیرون بلند شد.
شیشههای کافه شکستند.
جونگکوک فوراً لانا و خواهرش را پشت میز کشید.
— هر دوتون پایین!
لانا با ترس دست خواهرش را گرفت.
اما وقتی سرش را بلند کرد...
مردی را پشت شیشه دید که اسلحهاش را مستقیم به سمت جونگکوک گرفته بود.
و قبل از اینکه لانا بتواند چیزی بگوید...
خواهرش جلوی جونگکوک پرید.
صدای شلیک در کافه پیچید.
ادامه دارد... 🖤🥀
خببب 8 پارت براتون آپ کردممممم
حمایت فراموش نشهههه
پارت دوازدهم | ملاقات
لانا تمام شب خوابش نبرد.
پیام هنوز روی صفحهی گوشیاش بود:
«فردا ساعت ۸ شب، تنها بیا.»
اما یک چیز بیشتر از همه ذهنش را درگیر کرده بود.
چرا خواهرش گفته بود تنها بیاید؟
و چرا از جونگکوک خواسته بود دور بماند؟
---
ساعت ۷:۵۵ شب.
لانا جلوی یک کافهی قدیمی ایستاده بود.
قبل از ورود، یک بار دیگر به اطراف نگاه کرد.
هیچکس نبود.
آرام وارد شد.
کافه تقریباً خالی بود.
فقط یک دختر کنار پنجره نشسته بود؛ پشتش به لانا بود.
لانا چند قدم جلو رفت.
— ببخشید...
دختر آرام برگشت.
لانا نفسش بند آمد.
همان چشمها...
همان لبخند...
همان صورت.
خودش بود.
لانا با صدای لرزان گفت:
— تو...
دختر از جا بلند شد.
چشمهای هر دو پر از اشک شد.
— لانا...
لانا یک قدم جلو رفت.
— واقعاً خودتی؟
دختر لبخند زد.
— آره.
لانا دیگر نتوانست خودش را کنترل کند و او را در آغوش گرفت.
— فکر میکردم مردی...
خواهرش آرام گفت:
— منم فکر میکردم دیگه هیچوقت نمیبینمت.
چند لحظه فقط همدیگر را بغل کردند.
بعد لانا عقب رفت.
— چرا رفتی؟ چرا گذاشتی همه فکر کنن مردی؟
خواهرش نگاهش را پایین انداخت.
— چون مجبور بودم.
— کی مجبورت کرد؟
دختر جواب نداد.
لانا دستش را گرفت.
— حقیقت رو بهم بگو.
خواهرش آهسته گفت:
— دنیل.
لانا اخم کرد.
— پس چرا بهم گفتی به جونگکوک اعتماد نکنم؟
خواهرش برای چند ثانیه سکوت کرد.
— چون فکر میکردم هنوز همون آدم پنج سال پیشه.
لانا با تعجب پرسید:
— یعنی چی؟
خواهرش نگاهش کرد.
— جونگکوک اون شب منو نجات داد.
لانا خشکش زد.
— پس چرا ازش میترسیدی؟
— چون بعد از اون اتفاق، فهمیدم یه نفر از داخل خانوادهی خودمون با دنیل همکاری میکرد.
لانا آرام پرسید:
— کی؟
خواهرش به اطراف نگاه کرد.
— هنوز مطمئن نیستم.
همان لحظه صدای ترمز شدیدی از بیرون آمد.
خواهر لانا ناگهان رنگش پرید.
— باید بری.
— چی؟
— همین الان!
— من تازه پیدات کردم!
خواهرش دست لانا را گرفت.
— اگه میخوای زنده بمونی، برو!
صدای قدمها از بیرون نزدیک شد.
لانا به سمت در نگاه کرد.
اما قبل از اینکه چیزی بگوید، در کافه باز شد.
جونگکوک وارد شد.
لانا با تعجب گفت:
— تو اینجا چیکار میکنی؟!
جونگکوک نفسنفس میزد.
— چون میدونستم تنها نمیای.
خواهر لانا با دیدنش عقب رفت.
— جونگکوک...
جونگکوک با دیدن او خشکش زد.
بعد آرام گفت:
— بالاخره پیدات کردم.
ناگهان صدای شلیک از بیرون بلند شد.
شیشههای کافه شکستند.
جونگکوک فوراً لانا و خواهرش را پشت میز کشید.
— هر دوتون پایین!
لانا با ترس دست خواهرش را گرفت.
اما وقتی سرش را بلند کرد...
مردی را پشت شیشه دید که اسلحهاش را مستقیم به سمت جونگکوک گرفته بود.
و قبل از اینکه لانا بتواند چیزی بگوید...
خواهرش جلوی جونگکوک پرید.
صدای شلیک در کافه پیچید.
ادامه دارد... 🖤🥀
خببب 8 پارت براتون آپ کردممممم
حمایت فراموش نشهههه
- ۳۷۰
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط