{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اوای فنوت

اوای فنوت
part =۲۹

(جاده‌های کوهستانی بین ایتالیا و فرانسه – سه روز بعد)

بارون می‌بارید. نه یه بارون معمولی، یه بارون سرد و تند که صورت رو می‌سوزوند و لباس رو خیس می‌کرد. ایزابل سه روز بود که تنها سفر می‌کرد. نه خدمتکاری، نه سربازی، نه هیچکس. فقط خودش، اسبش، و یه عالمه فکر توی سرش.

جاده خالی بود. درخت‌های بلند کاج دو طرف راه، سایه‌های بلندی روی زمین انداخته بودن. صدای رعد از دور میومد، انگار خود آسمون می‌خواست بهش بگه برگرد.

ایزابل کلاه خیسش رو محکم کشید پایین و به راهش ادامه داد. لباس مخملی مشکی پوشیده بود که توی تاریکی قایمش می‌کرد. شمشیر پدری تهیونگ رو هم به کمر بسته بود. اولین بار بود که شمشیر می‌بست. سنگین بود. سرد بود. ولی بهش حس قدرت می‌داد.

شب، کلبه متروکه لب جاده

بارون شدیدتر شد. ایزابل دیگه نمی‌تونست ادامه بده. یه کلبه متروکه روبروش سبز شد. از اسب پیاده شد، اسب رو به درخت بست، و وارد کلبه شد.

داخل کلبه تاریک بود. بوی کپک و خاک می‌داد. یه شومینه قدیمی توی گوشه بود، چند تکه چوب خیس کنارش. ایزابل زانو زد و سعی کرد آتیش روشن کنه. دستاش می‌لرزید از سرما. چند دقیقه بعد، شعله‌های کوچک زبانه کشیدند و گرمای ملایمی توی کلبه پیچید.

نشست کنار آتیش و به شعله‌ها خیره شد. صورت تهیونگ رو توی آتیش می‌دید. خنده‌اش رو، چشماش رو، گرمای دستاش رو. اشک توی چشماش حلقه زد.

"تهیونگ... دارم میام. فقط صبر کن..."

همین موقع، صدای پا از بیرون اومد. ایزابل شمشیر رو کشید و بلند شد. در کلبه باز شد.

یه مرد ایستاده بود پشت در. قد بلند، حدوداً ۳۰ ساله، موهای مشکی و موج‌دار، چشمای سبز عسلی، لباس سفر خاکی، ردایی مشکی روی شونه‌هاش. یه جای زخم روی گونه چپش بود که صورتش رو خشن‌تر نشون می‌داد. یه لبخند آروم روی لب داشت.

"نترس ملکه. من دشمن نیستم."

ایزابل شمشیر رو بالا گرفت: "تو کی هستی؟ چطور می‌دونی من ملکه‌ام؟"

مرد وارد شد. دست خالی بود. نشست روبروی ایزابل و گفت:

"اسم من لوسین دو مونتفورته. نجیب‌زاده فرانسوی. و من سال‌هاست دارم تو رو از دور نگاه می‌کنم."

ایزابل یخ کرد: "چرا؟"

لوسین دستش رو به سمت آتیش گرفت تا گرم بشه. حرکاتش آروم و حساب شده بود.

"چون پدر تو، پادشاه فرانسه، به من خیانت کرد. خانواده‌ام رو نابود کرد. اسمم رو خراب کرد. و من از اون روز قسم خوردم که انتقام بگیرم. تنها راه انتقام... تو هستی."

ایزابل شمشیر رو پایین آورد، ولی هنوز آماده بود. "چطور من؟"

لوسین مستقیم توی چشماش نگاه کرد. صداش آهسته و سنگین:

"چون تو تنها کسی هستی که می‌تونی تاج و تخت رو از پدرت بگیری. نه با جنگ، نه با خیانت... با قانون. تو وارث تاج و تخت فرانسه‌ای. وقتی پدرت بمیره، تو ملکه فرانسه می‌شی."

"پدر من قرار نیست بمیره. اون سالم و سرحاله."

لوسین خندید. یه خنده سرد و کوتاه: "پدر تو مریضه. شش ماه بیشتر زنده نیست. و اگه تو اون شش ماه توی فرانسه نباشی، تاج و تخت می‌ره به عموزاده‌ات، شارل. و شارل یه احمقه. فرانسه نابود میشه."

ایزابل نفس عمیقی کشید. این حرفا براش جدید بود. "تو از کجا می‌دونی؟"

لوسین از توی جیبش یه نامه درآورد. مهر پادشاه فرانسه روش بود. "این نامه رو دکتر مخصوص پدرت به یه دوستش نوشته. اون دوست، دوست منه. بخون."

ایزابل نامه رو خوند. صورتش سفیدتر شد. راست می‌گفت. پدرش شش ماه بیشتر زنده نبود.

"حالا فهمیدی چرا بیانکا اینقدر راحت توی قصر حرکت می‌کرد؟ چون پدر تو پشتش بود. اون می‌خواست تو رو از سلطنت دور کنه تا شارل به تخت بشینه."

ایزابل نامه رو آتیش زد و انداخت توی شومینه. "چرا به من کمک می‌کنی لوسین؟"

لوسین بلند شد و رفت سمت پنجره. به تاریکی بیرون نگاه کرد.

"چون اگه تو ملکه بشی، من می‌تونم برگردم به فرانسه. اسمم پاک میشه. خانواده‌ام احیا میشن. من فقط می‌خوام حقمو پس بگیرم. و تو تنها کسی هستی که می‌تونی کمکم کنی."

ایزابل فکر کرد. خیلی بود. خیلی سنگین. ولی یه چیز می‌دونست: بدون کمک نمی‌تونست تهیونگ رو نجات بده.

"باشه. کمکم کن تهیونگ رو از زندان پدرم نجات بدم. بعد... بعد راجع به فرانسه حرف می‌زنیم."

لوسین لبخند زد. این بار لبخند واقعی‌تری بود. "قبول. از همین الان، من سرباز توام. هر جا بری، باهات میام."

هر دو به آتیش نگاه کردند. بارون بند اومده بود. فردا راه می‌افتادند سمت ورسای. سمت خطر. سمت عشق. سمت سرنوشت...

---

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

اوای فنوتpart =۳۰(چهار روز بعد، دروازه‌های قصر ورسای، فرانسه...

اوای فنوتpart =۳۱اتاق ایزابل - نیمه شبایزابل تنها بود. توی ا...

اوای فنوتPart =28(سه روز بعد از رفتن تهیونگ، قصر مدیچی)قصر د...

۴۰۰ تایی شدنمون مبارک باشه فندوقام خیلی ممنونم ازتون بابت حم...

اوای فنوت.part =۲۷(سه روز بعد از اون شب مهتابی)قصر مدیچی توی...

اوای فنوتPart =۲۴(سه روز بعد، تالار بزرگ قصر - صبح)همه جمع ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط