{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝
𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟐

ناگهان یکی از انگشتای ات تکون خورد

مینا با شوق نگاهی به دستش و بعد نگاهی به ات انداخت.

سریع دکتر خبر کرد‌

دکتر با عجله وارد اتاق شد.

مینا هنوز هیجان‌زده بود و دست ات رو محکم گرفته بود.

دکتر نگاه کوتاهی به مانیتور انداخت و بعد دست ات رو بررسی کرد. لبخند زد.

ـ «این خیلی خوبه… بدنش واکنش نشون داده.

یعنی مغزش داره به تحریکات جواب می‌ده. این یه قدم مهمه.»

مینا با اشک و لبخند گفت:

ـ «دیدید؟! من مطمئن بودم! من می‌دونستم برمی‌گرده…»

پیشونیشو گذاشت روی دست ات، انگار داره شکر می‌کنه.

دکتر سری تکون داد و بیرون رفت.

پشت شیشه، کوک همچنان ایستاده بود.

نگاهش عمیق، لباش بی‌صدا تکون خوردن:

ـ «نه… اون به من جواب داد.»

نگاهش با مینا گره خورد. برای چند ثانیه همه‌چیز ساکت شد.

مینا از پشت اشک، نگاه تیزی به کوک انداخت.

نگاهش پر از التماس و هشدار بود، انگار می‌گفت:

ـ «نزدیک نشو. اون مال منه.»

کوک اما لبخند کجی زد.

دستشو از روی شیشه برداشت و آروم عقب رفت، ولی توی دلش شعله می‌کشید:

ـ « هرچی فکر می‌کنی کن. آخرش اون خودش انتخاب می‌کنه… و من می‌دونم انتخابش کیه.»

ات هنوز بین خواب و بیداری بود…
دیدگاه ها (۰)

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟑توی دنیای تاریکِ ذهن ات، یه ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏مینا با دیدن اشک روی گونه‌ی ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟎ویو راوی🎀همه‌چیز تاریک بود. ...

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟕𝟖دقایقی بعد، درِ اتاق اورژانس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط