سناریو اسلیترین: تام
(وقتی دوست پسرمون بهمون خیانت میکنه)
ویو ا/ت
چندین هفته بود که از خیانت اون اشغال به من
میگذشت. خیلی تو خودم رفته بودم. حوصله ی هیچکس حتی خودم رو هم نداشتم. دیگه نه درس میخوندم ، نه سر کلاس ها حاضر میشدم نه بیرون میرفتم و نه با دوستام وقت میگذروندم. هفته پیش از دامبلدور اخطار دریافت کردم که اگر یه جلسه دیگه سر کلاس ها حاضر نشم اخراج میشم. عالی شد همینو کم داشتم.
توی اتاقم بودم و داشتم کتاب میخوندم، واقعن نیاز داشتم یه ذره هوا بخورم. از اتاق اومدم بیرون، اره میدونم الان ساعت ممنوعست!
داشتم توی راهرو قدم برمیداشتم که صدایی رو از اتاق سرایداری فلیچ شنیدم. انگار یکی داشت تقلا میکردم. از روی فضولی کمی در رو باز کردم که دیدم....فاک....
تام ریدل پسر سرد اسلیترین که یا ازش میترسن یا میخوان باهاش باشن داره اکس خیانتکار من رو شkنجه میده!
تام با صدای بیخیال و اروم و سردش : اگر یه بار دیگه نزدیک اون دختر ببینمت...فقط یکبار...
اکسم: باشه!!ااا!!لطفا بزار برم!!!!!!!درد دارم لطفا!!!!!ازت خواهش میکنم!!!
از ترس پاهام سست میشه و روی زمین میفتم(بیهوش نمیشم) که یهو چشم تام به من میفته...وای....خدای من....کارم تمومه.... از جام بلند میشم و شروع به دویدن میکنم به پشت سرم نگاه میکنم و میبینم که با قدم های استوار و محکم و ریلکس دارم به سمت من میاد.
+تو فرار کن کوچولو میدونی که بالاخره بهت میرسم
یهو به در بسته هاگوارتز میخورم... خدای من ..... قلبم ضربانش بالا رفته درحدی که احساس میکنم دارم سکته میکنم. دوباره پاهام سست میشه. خیلی داره بهم نزدیک میشه....
-ببین من هرچی دیدم رو فراموش میکنم و به هیچکی چیزی نمیگم حتی دوستام قول میدم....
+اون رو که میدونم اما چیز دیگه ای هست که باید ازش مطمئن شم
ویو تام:
در حدی بهش نزدیک میشم که نفس هاش به گردنم میخوره. دلم میخواد همینجا به دیوار بچسبونمش و ببوسمش. از نزدیک خیلی خوشگل تره... چشماش که ترسیده رو برانداز میکنم. بعد به لب ها صورتی کوچیکش نگاه میکنم.
ویو ا/ت
عین یه جن بهم زل زده...انقدری بهم نزدیکه که میتونم بوی عطر تلخش رو حس کنم... چشماش.... چشماش طوریه که انگار میخواد همین الان منو...
-از چی میخوای مطمئن شی من که بهت گفتم به کسی چیزی نمیگم.
دستش رو بالا میاره و روی دهنم میزاره و فقط به من نگاه میکنه. بعد از چند ثانیه دیگه توی نگاهم ترس نیست.
صورتش رو به صورتم نزدیک میکنه و دستش رو برمیداره چونم رو میچسبه و سرم رو بالا میاره. صورتش رو به طرز مرگباری نزدیک صورتم میاره.
+منو بbوس.
-چ...چی..
+نشنیدی؟
-چرا....
+چون من میگم.
-من نمیتونم....
یهو لbهاش به سرعت به لب های من برخورد میکنن. خدای من... برعکس ظاهر سردش لb های داغی داره...
زبونش رو حرکت میده و دستش رو توی موهام فرو میکنه. سرش رو عقب میکشه
یکی نیست بگه ا/ت جان ساعت ممنوعه چرا رفتی بیرون🗣 دوستان این اولین سناریوی من بود 🙏🏼 واقعن نمیدونم چطوری شده
ویو ا/ت
چندین هفته بود که از خیانت اون اشغال به من
میگذشت. خیلی تو خودم رفته بودم. حوصله ی هیچکس حتی خودم رو هم نداشتم. دیگه نه درس میخوندم ، نه سر کلاس ها حاضر میشدم نه بیرون میرفتم و نه با دوستام وقت میگذروندم. هفته پیش از دامبلدور اخطار دریافت کردم که اگر یه جلسه دیگه سر کلاس ها حاضر نشم اخراج میشم. عالی شد همینو کم داشتم.
توی اتاقم بودم و داشتم کتاب میخوندم، واقعن نیاز داشتم یه ذره هوا بخورم. از اتاق اومدم بیرون، اره میدونم الان ساعت ممنوعست!
داشتم توی راهرو قدم برمیداشتم که صدایی رو از اتاق سرایداری فلیچ شنیدم. انگار یکی داشت تقلا میکردم. از روی فضولی کمی در رو باز کردم که دیدم....فاک....
تام ریدل پسر سرد اسلیترین که یا ازش میترسن یا میخوان باهاش باشن داره اکس خیانتکار من رو شkنجه میده!
تام با صدای بیخیال و اروم و سردش : اگر یه بار دیگه نزدیک اون دختر ببینمت...فقط یکبار...
اکسم: باشه!!ااا!!لطفا بزار برم!!!!!!!درد دارم لطفا!!!!!ازت خواهش میکنم!!!
از ترس پاهام سست میشه و روی زمین میفتم(بیهوش نمیشم) که یهو چشم تام به من میفته...وای....خدای من....کارم تمومه.... از جام بلند میشم و شروع به دویدن میکنم به پشت سرم نگاه میکنم و میبینم که با قدم های استوار و محکم و ریلکس دارم به سمت من میاد.
+تو فرار کن کوچولو میدونی که بالاخره بهت میرسم
یهو به در بسته هاگوارتز میخورم... خدای من ..... قلبم ضربانش بالا رفته درحدی که احساس میکنم دارم سکته میکنم. دوباره پاهام سست میشه. خیلی داره بهم نزدیک میشه....
-ببین من هرچی دیدم رو فراموش میکنم و به هیچکی چیزی نمیگم حتی دوستام قول میدم....
+اون رو که میدونم اما چیز دیگه ای هست که باید ازش مطمئن شم
ویو تام:
در حدی بهش نزدیک میشم که نفس هاش به گردنم میخوره. دلم میخواد همینجا به دیوار بچسبونمش و ببوسمش. از نزدیک خیلی خوشگل تره... چشماش که ترسیده رو برانداز میکنم. بعد به لب ها صورتی کوچیکش نگاه میکنم.
ویو ا/ت
عین یه جن بهم زل زده...انقدری بهم نزدیکه که میتونم بوی عطر تلخش رو حس کنم... چشماش.... چشماش طوریه که انگار میخواد همین الان منو...
-از چی میخوای مطمئن شی من که بهت گفتم به کسی چیزی نمیگم.
دستش رو بالا میاره و روی دهنم میزاره و فقط به من نگاه میکنه. بعد از چند ثانیه دیگه توی نگاهم ترس نیست.
صورتش رو به صورتم نزدیک میکنه و دستش رو برمیداره چونم رو میچسبه و سرم رو بالا میاره. صورتش رو به طرز مرگباری نزدیک صورتم میاره.
+منو بbوس.
-چ...چی..
+نشنیدی؟
-چرا....
+چون من میگم.
-من نمیتونم....
یهو لbهاش به سرعت به لب های من برخورد میکنن. خدای من... برعکس ظاهر سردش لb های داغی داره...
زبونش رو حرکت میده و دستش رو توی موهام فرو میکنه. سرش رو عقب میکشه
یکی نیست بگه ا/ت جان ساعت ممنوعه چرا رفتی بیرون🗣 دوستان این اولین سناریوی من بود 🙏🏼 واقعن نمیدونم چطوری شده
- ۱۰۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط