#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۵۱: نقشهای که لو رفت
ماشین سیاه قصر آرام در خیابان حرکت میکرد.
صدای موتور یکنواخت بود.
دو مأمور جلو نشسته بودند.
و در صندلی عقب…
سوآ و جونگکوک کنار هم.
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
سوآ آرام به جلو نگاه کرد تا مطمئن شود مأموران حواسشان نیست.
بعد کمی به جونگکوک نزدیک شد.
و خیلی آرام در گوشش گفت:
— جونگکوک…
او سرش را کمی خم کرد.
— چی شده؟
سوآ زیر لب گفت:
— نقشهای که برای ملکه و ازدواج تو با یه جین داشتیم… بهم خورد.
جونگکوک اخم خفیفی کرد.
— چرا؟
سوآ آهسته گفت:
— چون همه فهمیدن.
نگاهش کوتاه به شیشه ماشین افتاد.
— نامجون و بقیه اومدن قرار نبود بفهمن.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
سوآ ادامه داد:
— قرار بود ملکه فکر کنه تو واقعاً با یه جین ازدواج میکنی…
— بعد ما از همونجا بازی رو برگردونیم.
— ولی الان…
به مأمورهای جلو نگاه کرد.
— الان خودش ما رو به دستورش دارن میبرن قصر.
جونگکوک آهسته نفسش را بیرون داد.
— پس فهمیده.
سوآ آرام گفت:
— احتمالاً.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک خیلی آرام لبخند زد.
سوآ متعجب نگاهش کرد.
— چرا میخندی؟
جونگکوک گفت:
— چون نقشهمون کامل به هم نخورده.
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— جدی؟
جونگکوک سرش را کمی به سمت او خم کرد و خیلی آهسته گفت:
— ملکه فکر میکنه ما اشتباه کردیم ولی نمیدونه که ما هنوز یه برگ برنده داریم.
سوآ زمزمه کرد:
— کدوم برگ برنده؟
جونگکوک مستقیم به جلو نگاه کرد.
— اینکه اون فکر میکنه کنترل همه چیز دستشه.
چند ثانیه بعد…
ماشین از دروازه بزرگ قصر عبور کرد.
درهای آهنی سنگین پشت سرشان بسته شد.
سوآ آرام گفت:
— جونگکوک…حس بدی دارم.
جونگکوک دستش را آرام روی دست او گذاشت.
— منم.
بعد خیلی آرام گفت:
— ولی دیگه برگشتی وجود نداره.
ماشین جلوی پلههای بزرگ قصر ایستاد.
یکی از مأموران گفت:
— رسیدیم.
در باز شد.
نور محوطه داخل ماشین ریخت.
جونگکوک پیاده شد.
بعد دستش را به سمت سوآ دراز کرد.
سوآ دستش را گرفت.
و با هم از ماشین پایین آمدند.
قصر دوباره روبهرویش ایستاده بود.
همان جایی که همهچیز از آن شروع شده بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۵۱: نقشهای که لو رفت
ماشین سیاه قصر آرام در خیابان حرکت میکرد.
صدای موتور یکنواخت بود.
دو مأمور جلو نشسته بودند.
و در صندلی عقب…
سوآ و جونگکوک کنار هم.
چند لحظه هیچکدام حرفی نزدند.
سوآ آرام به جلو نگاه کرد تا مطمئن شود مأموران حواسشان نیست.
بعد کمی به جونگکوک نزدیک شد.
و خیلی آرام در گوشش گفت:
— جونگکوک…
او سرش را کمی خم کرد.
— چی شده؟
سوآ زیر لب گفت:
— نقشهای که برای ملکه و ازدواج تو با یه جین داشتیم… بهم خورد.
جونگکوک اخم خفیفی کرد.
— چرا؟
سوآ آهسته گفت:
— چون همه فهمیدن.
نگاهش کوتاه به شیشه ماشین افتاد.
— نامجون و بقیه اومدن قرار نبود بفهمن.
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
سوآ ادامه داد:
— قرار بود ملکه فکر کنه تو واقعاً با یه جین ازدواج میکنی…
— بعد ما از همونجا بازی رو برگردونیم.
— ولی الان…
به مأمورهای جلو نگاه کرد.
— الان خودش ما رو به دستورش دارن میبرن قصر.
جونگکوک آهسته نفسش را بیرون داد.
— پس فهمیده.
سوآ آرام گفت:
— احتمالاً.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک خیلی آرام لبخند زد.
سوآ متعجب نگاهش کرد.
— چرا میخندی؟
جونگکوک گفت:
— چون نقشهمون کامل به هم نخورده.
سوآ چشمهایش را ریز کرد.
— جدی؟
جونگکوک سرش را کمی به سمت او خم کرد و خیلی آهسته گفت:
— ملکه فکر میکنه ما اشتباه کردیم ولی نمیدونه که ما هنوز یه برگ برنده داریم.
سوآ زمزمه کرد:
— کدوم برگ برنده؟
جونگکوک مستقیم به جلو نگاه کرد.
— اینکه اون فکر میکنه کنترل همه چیز دستشه.
چند ثانیه بعد…
ماشین از دروازه بزرگ قصر عبور کرد.
درهای آهنی سنگین پشت سرشان بسته شد.
سوآ آرام گفت:
— جونگکوک…حس بدی دارم.
جونگکوک دستش را آرام روی دست او گذاشت.
— منم.
بعد خیلی آرام گفت:
— ولی دیگه برگشتی وجود نداره.
ماشین جلوی پلههای بزرگ قصر ایستاد.
یکی از مأموران گفت:
— رسیدیم.
در باز شد.
نور محوطه داخل ماشین ریخت.
جونگکوک پیاده شد.
بعد دستش را به سمت سوآ دراز کرد.
سوآ دستش را گرفت.
و با هم از ماشین پایین آمدند.
قصر دوباره روبهرویش ایستاده بود.
همان جایی که همهچیز از آن شروع شده بود.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۴۴۳
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط