{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P.1
_

آخرین پرنده، غرق بال و پر زدن.

خسته، درحال فرار از تیر خلاص.

اما به خودش آمد که تیر خلاص از دست تو در رفته.

قاتلش کسی شد که انتظارشو نداشت.

من شکار شدم!
-
دخترک کیفشو انداخت روی شونش، سوار کالسکه شد و رفت سمت شهر.

مثل همیشه کنار کتابفروشی موردعلاقش پیاده شد.

باز هم آینه کوچیکشو از کیفش دارود تا فقط برای اخرین بار مطمعن بشه که بی نقصه.

توی آینه به خودش نگاه میکرد، لبخند دندون نمایی زد و موهاشو حالت داد.

با اعتماد بنفس وارد کتابفروشی شد.

بوی کتاب های نو همه جارو برداشته بود.
از بوی کاغذ های جدید میشد فهمید که این کتاب چقد جذاب و عاشقانس.

اما به امید خرید رمان موردعلاقش به این کتاب فروشی نمیومد، شاید برای دیدن یه فرد خاص میومد.

چشم چشم میکرد تا فرد موردنظرشو پیدا کنه.

و بالخره پسرک رو دید.
_
ادامه دارد.. .
دیدگاه ها (۰)

P.3_اگه قرار باشه،یکی زودتر بمیره.اون تویینه من.آره تو.نکنه ...

P.2_بیا بگیر این قلب برای تو.شرمنده اگه خورد شده.یه فرشته ای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط