دیروز با داینا در جنگل نشسته بودیم. پاهایمان تا مچ در جوی
دیروز با داینا در جنگل نشسته بودیم. پاهایمان تا مچ در جویبار خنک فرورفته بود. ساق پایم گزگز میکرد. داینا که دیگر زمختی سنگها امانش را بریده بود با بیتابی پرسید: «چرا باید همیشه سختی و ناکامیهای زندگی از لحظات شیرین بیشتر باشند؟»
سوالش شبیه تکه کاموایی بود که از شال منجسم افکارم جدا شد. بارها سعی کردم آن نخ کوفتی را بکشم و خودم را خلاص کنم. اما هرچقدر بیشتر کشیدمش، وضعیت پیچیدهتر شد. دست آخر جوابی برایش پیدا کردم: «شاید ما بلد نیستیم که چطور زندگی کنیم.»
#آبیآسمانها
#نامههایآنشرلی
#نوراااسادات
#قریهیپبشکوه
#مازندران
سوالش شبیه تکه کاموایی بود که از شال منجسم افکارم جدا شد. بارها سعی کردم آن نخ کوفتی را بکشم و خودم را خلاص کنم. اما هرچقدر بیشتر کشیدمش، وضعیت پیچیدهتر شد. دست آخر جوابی برایش پیدا کردم: «شاید ما بلد نیستیم که چطور زندگی کنیم.»
#آبیآسمانها
#نامههایآنشرلی
#نوراااسادات
#قریهیپبشکوه
#مازندران
- ۴۰۶.۶k
- ۲۸ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۴۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط