زیباتر از زیباشدی، آقامعلم
زیباتر از زیباشدی، آقامعلم
تصویر عاشورا شدی، آقا معلم
هم سالها پروانۀ نور حسینی
هم شمع جمع ما شدی، آقا معلم
آنشب چه شد دکتر به بالینت نیامد
آنشب چه شد تنها شدی آقا معلم!
آقا خودم دیدم تو هم لبتشنه رفتی.
چون حضرت سقا شدی آقامعلم
زخمی به پهلو داشتی، زخمی به بازو
خود، روضهی زهرا شدی، آقامعلم!
یک لحظه دیدم باوجود زخمهایت.
چون رستم از جا پاشدی آقا معلم
از شوق فردا گفته بودی، شوق رفتن
امشب خودت فردا شدی آقا معلم
معلوم شد دیگر، چرا اسمت حسین است
با رفتنت معنا شدی آقا معلم
ممنون که برگشتی کلاس درس، ممنون
موضوع این انشا شدی، آقامعلم
شهید حسین بابری، الگوی تمام عیار یک معلم بسیجی بود/نامش پژمان بود؛ نامی نیکو. اما عشق، عجیبترین تصمیمها را در انسان میپروراند. عشق به آن سید کربلا، آن فرزند علی، که تشنهلب بر لب فرات ماند. او عاشق آن قهرمان تشنه بود.
آنقدر عاشق که تصمیم گرفت هویت خود را با هویت او گره بزند. نامش را تغییر داد و شد حسین.
آیا او میدانست که این تغییر نام، سرآغاز یک تغییر سرنوشت است؟ آیا میدانست که روزی باید مثل نام نویدش، با لب تشنه و بدنی زخمی، درس ایثار و فداکاری را به ما بیاموزد؟ این تغییر نام، یک انتخاب ساده نبود؛ این یک پیمان بود، پیمانی بسته با خون شهیدان که حالا نوبت خود حسین بود تا وفا کند.حسین بابری اول معلم بود و بعد هم بسیجی، ۲ مسئولیت خطیری که او را کربلاییوار شهید کرد.
خندههای روی لب و تحمل زخم کاریاش بدون خم به ابرو آوردن به ما درس ایستادگی داد.
هوا گرگ و میش بود و بوی باروت در هوا پیچیده بود که در آشوبهای دیماه تیر به پهلوی راستش اصابت کرد، او را به یکی از حسینیههای مرودشت منتقل کردند، راه بیمارستان قرق شده بود و در حسینیه دارویی در دسترس نبود، اما حسین از پا ننشست، درد لحظهای رهایش نمیکرد.
اما انگار او از همان زمانی که نامش را از پژمان به مولایش حسین تغییر داد، ایستادگی را تمرین کرد تا در هجدهم دیماه ۱۴۰۴ در آشوبی ناجوانمردانه به درد هم لبخند بزند و در کمال امیدواری و ایستادگی با زبان روزه و لبهای تشنه در اوج مظلومیت به ارباب شهیدش بپیوندد و خم به ابرو نیاورد تا درسی بزرگ بیاموزد به دختران و البته دانشآموزان مدرسه قرخلو درودزن.
وصیتنامه که نه اما یادداشتی که از حسین منتشر شد گویای سادگی و اعتقادش بود.
یادداشتت را که دیدم
نگاهم روی مورد آخر ماند...
آقا معلم ،
حتی کوچک ترین اتفاقات هم برایت بزرگ بودند..
انگار آدم هرچه به نور نزدیک تر شود،
بیشتر مراقبت می کند ..
وقتی ریزترین بدهیهایش را روی کاغذ نوشت تا مبادا دینی از کسی به گردنش بیفتد همان زمان سند شهادتش امضا شد و حالا حسین رفت اما برای شاگردانش درس زندگی مشق کرد و آیندهشان را به یک الگوی حسینی گره زد.
حسین بابری؛ معلمی بود که با پیروی از اسوه و الگوی خود، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) برای دفاع از ارزش های اسلامی، جانانه در مقابل دشمنانِ ملت، ایستاد و با زبان روزه و با نثار خون خود به دعوت حق، لبیک گفت و شهد شیرین شهادت را نوشید تا به دانشآموزان خود درس عشق و ایثار و شهادت بیاموزد.
تصویری که در گوشه ی ذهنم از حوادث ت....روریستی اخیر جا خوش کرده لبخندهای آخر ش....هید حسین بابری است. نگاهش این پیام را به عالم مخابره می کند "حسینی زندگی می کنیم و حسینی می مانیم!" به کوری چشم دشمنان این مرز و بوم 🇮🇷 ...
حسین بابری اول معلم بود و بعد هم بسیجی، ۲ مسئولیت خطیری که او را کربلاییوار شهید کرد.
خندههای روی لب و تحمل زخم کاریاش بدون خم به ابرو آوردن به ما درس ایستادگی داد.
آری، معلمان ما با حضور مؤثر در همه صحنه های انقلاب، از آغاز تاکنون، الگوهای واقعی و جاودانه فرهنگ ایثار، فداکاری و شهادت را به تصویر کشیده و با نثارخون خود روایتگر مجاهدت ها، ایثارگری ها و جانفشانی های عاشقان نظام و انقلاب بوده و به آینده سازان این مرز و بوم اسلامی آموخته و میآموزند که در راه دفاع از وطن و ارزشهای والای نظام و انقلاب، باید تا پای جان ایستاد و در مقابل دشمنان و بیگانگان متجاوز، قدمی پای پس نکشند.
بی شک شهید بابری، همچون دیگر شهدای پر افتخار نظام اسلامی، در جوار ملکوتی و روحانی امام شهیدان، عند ربهم یرزقون است.
شهادت پر افتخار این معلم اسوه و مدافع امنیت و اقتدار نظام جمهوری اسلامی ایران را به جامعه بزرگ فرهنگیان کشور، بهویژه خانواده محترم و یاران و دانش آموزان آن شهید والامقام، تبریک و تسلیت می گویم و از پیشگاه خداوند منًان برای ایشان و تمامی شهدای انقلاب، علو درجات و هم نشینی با اولیا الهی را مسئلت مینمایم.
تصویر عاشورا شدی، آقا معلم
هم سالها پروانۀ نور حسینی
هم شمع جمع ما شدی، آقا معلم
آنشب چه شد دکتر به بالینت نیامد
آنشب چه شد تنها شدی آقا معلم!
آقا خودم دیدم تو هم لبتشنه رفتی.
چون حضرت سقا شدی آقامعلم
زخمی به پهلو داشتی، زخمی به بازو
خود، روضهی زهرا شدی، آقامعلم!
یک لحظه دیدم باوجود زخمهایت.
چون رستم از جا پاشدی آقا معلم
از شوق فردا گفته بودی، شوق رفتن
امشب خودت فردا شدی آقا معلم
معلوم شد دیگر، چرا اسمت حسین است
با رفتنت معنا شدی آقا معلم
ممنون که برگشتی کلاس درس، ممنون
موضوع این انشا شدی، آقامعلم
شهید حسین بابری، الگوی تمام عیار یک معلم بسیجی بود/نامش پژمان بود؛ نامی نیکو. اما عشق، عجیبترین تصمیمها را در انسان میپروراند. عشق به آن سید کربلا، آن فرزند علی، که تشنهلب بر لب فرات ماند. او عاشق آن قهرمان تشنه بود.
آنقدر عاشق که تصمیم گرفت هویت خود را با هویت او گره بزند. نامش را تغییر داد و شد حسین.
آیا او میدانست که این تغییر نام، سرآغاز یک تغییر سرنوشت است؟ آیا میدانست که روزی باید مثل نام نویدش، با لب تشنه و بدنی زخمی، درس ایثار و فداکاری را به ما بیاموزد؟ این تغییر نام، یک انتخاب ساده نبود؛ این یک پیمان بود، پیمانی بسته با خون شهیدان که حالا نوبت خود حسین بود تا وفا کند.حسین بابری اول معلم بود و بعد هم بسیجی، ۲ مسئولیت خطیری که او را کربلاییوار شهید کرد.
خندههای روی لب و تحمل زخم کاریاش بدون خم به ابرو آوردن به ما درس ایستادگی داد.
هوا گرگ و میش بود و بوی باروت در هوا پیچیده بود که در آشوبهای دیماه تیر به پهلوی راستش اصابت کرد، او را به یکی از حسینیههای مرودشت منتقل کردند، راه بیمارستان قرق شده بود و در حسینیه دارویی در دسترس نبود، اما حسین از پا ننشست، درد لحظهای رهایش نمیکرد.
اما انگار او از همان زمانی که نامش را از پژمان به مولایش حسین تغییر داد، ایستادگی را تمرین کرد تا در هجدهم دیماه ۱۴۰۴ در آشوبی ناجوانمردانه به درد هم لبخند بزند و در کمال امیدواری و ایستادگی با زبان روزه و لبهای تشنه در اوج مظلومیت به ارباب شهیدش بپیوندد و خم به ابرو نیاورد تا درسی بزرگ بیاموزد به دختران و البته دانشآموزان مدرسه قرخلو درودزن.
وصیتنامه که نه اما یادداشتی که از حسین منتشر شد گویای سادگی و اعتقادش بود.
یادداشتت را که دیدم
نگاهم روی مورد آخر ماند...
آقا معلم ،
حتی کوچک ترین اتفاقات هم برایت بزرگ بودند..
انگار آدم هرچه به نور نزدیک تر شود،
بیشتر مراقبت می کند ..
وقتی ریزترین بدهیهایش را روی کاغذ نوشت تا مبادا دینی از کسی به گردنش بیفتد همان زمان سند شهادتش امضا شد و حالا حسین رفت اما برای شاگردانش درس زندگی مشق کرد و آیندهشان را به یک الگوی حسینی گره زد.
حسین بابری؛ معلمی بود که با پیروی از اسوه و الگوی خود، حضرت اباعبدالله الحسین (ع) برای دفاع از ارزش های اسلامی، جانانه در مقابل دشمنانِ ملت، ایستاد و با زبان روزه و با نثار خون خود به دعوت حق، لبیک گفت و شهد شیرین شهادت را نوشید تا به دانشآموزان خود درس عشق و ایثار و شهادت بیاموزد.
تصویری که در گوشه ی ذهنم از حوادث ت....روریستی اخیر جا خوش کرده لبخندهای آخر ش....هید حسین بابری است. نگاهش این پیام را به عالم مخابره می کند "حسینی زندگی می کنیم و حسینی می مانیم!" به کوری چشم دشمنان این مرز و بوم 🇮🇷 ...
حسین بابری اول معلم بود و بعد هم بسیجی، ۲ مسئولیت خطیری که او را کربلاییوار شهید کرد.
خندههای روی لب و تحمل زخم کاریاش بدون خم به ابرو آوردن به ما درس ایستادگی داد.
آری، معلمان ما با حضور مؤثر در همه صحنه های انقلاب، از آغاز تاکنون، الگوهای واقعی و جاودانه فرهنگ ایثار، فداکاری و شهادت را به تصویر کشیده و با نثارخون خود روایتگر مجاهدت ها، ایثارگری ها و جانفشانی های عاشقان نظام و انقلاب بوده و به آینده سازان این مرز و بوم اسلامی آموخته و میآموزند که در راه دفاع از وطن و ارزشهای والای نظام و انقلاب، باید تا پای جان ایستاد و در مقابل دشمنان و بیگانگان متجاوز، قدمی پای پس نکشند.
بی شک شهید بابری، همچون دیگر شهدای پر افتخار نظام اسلامی، در جوار ملکوتی و روحانی امام شهیدان، عند ربهم یرزقون است.
شهادت پر افتخار این معلم اسوه و مدافع امنیت و اقتدار نظام جمهوری اسلامی ایران را به جامعه بزرگ فرهنگیان کشور، بهویژه خانواده محترم و یاران و دانش آموزان آن شهید والامقام، تبریک و تسلیت می گویم و از پیشگاه خداوند منًان برای ایشان و تمامی شهدای انقلاب، علو درجات و هم نشینی با اولیا الهی را مسئلت مینمایم.
- ۲۸.۰k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط