یه چیزی بپرسم
“یه چیزی بپرسم؟”
“بپرس.”
“چیزی هست که ازش بترسی؟ واقعاً تو همیشه خیلی… مطمئن به نظر میای.”
یونگی لبخندی زد که کمی تلخ بود.
“من؟ از وابستگی. از اینکه به کسی عادت کنم و بعد… مجبور بشم ازش جدا شم.” چشمان پسر قابل تشخیص بود، در آن نور کم که از بیرون روی صورتش افتاده بود نگاهش میکرد.
“تا حالا وابسته شدی؟”
“شاید یک بار، شاید هم بهتره بگم بار ها… ولی نا خوشایند بودن پایان همشون کافی بود که بفهمم آدمِ دل بستن نیستم.”
_Final Approach
“بپرس.”
“چیزی هست که ازش بترسی؟ واقعاً تو همیشه خیلی… مطمئن به نظر میای.”
یونگی لبخندی زد که کمی تلخ بود.
“من؟ از وابستگی. از اینکه به کسی عادت کنم و بعد… مجبور بشم ازش جدا شم.” چشمان پسر قابل تشخیص بود، در آن نور کم که از بیرون روی صورتش افتاده بود نگاهش میکرد.
“تا حالا وابسته شدی؟”
“شاید یک بار، شاید هم بهتره بگم بار ها… ولی نا خوشایند بودن پایان همشون کافی بود که بفهمم آدمِ دل بستن نیستم.”
_Final Approach
- ۴۵۹
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط