{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه چیزی بپرسم

“یه چیزی بپرسم؟”
“بپرس.”
“چیزی هست که ازش بترسی؟ واقعاً تو همیشه خیلی… مطمئن به نظر میای.”
یونگی لبخندی زد که کمی تلخ بود.
“من؟ از وابستگی. از این‌که به کسی عادت کنم و بعد… مجبور بشم ازش جدا شم.” چشمان پسر قابل تشخیص بود، در آن نور کم که از بیرون روی صورتش افتاده بود نگاهش میکرد.
“تا حالا وابسته شدی؟”
“شاید یک بار، شاید هم بهتره بگم بار ها… ولی نا خوشایند بودن پایان همشون کافی بود که بفهمم آدمِ دل بستن نیستم.”

_Final Approach
دیدگاه ها (۰)

عشق تو حتی نرسیدنشم قشنگه،پر از رویاست...چه باشی و چه نباشی ...

"کجا بود تا پاکت و سیگار را از میان دستهایش بیرون بکشد و لب...

-هیچکس اولش بد به نظر نمیاد، آدمها رشد میکنن... میدونی دکتر؛...

مالِ من، حتی در تاریکی---جونگ‌کوک سرش را پایین آورد و با صدا...

عشق ممنوعPart=۲همون روز – ناهار، پشت بام مدرسهپشت بام مدرسه ...

The pulse of darkness: Black sunrise

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط