“یه چیزی بپرسم؟”
“یه چیزی بپرسم؟”
“بپرس.”
“چیزی هست که ازش بترسی؟ واقعاً تو همیشه خیلی… مطمئن به نظر میای.”
یونگی لبخندی زد که کمی تلخ بود.
“من؟ از وابستگی. از اینکه به کسی عادت کنم و بعد… مجبور بشم ازش جدا شم.”
نور کم جان چراغ کوچه که از لابهلای پردهی اتاق روی صورتش افتاده بود و چشمان قهوه رنگ و براق پسر را مشخص تر کرده بود که با کنجکاوی نگاهش میکرد.
“تا حالا وابسته شدی؟” به آرامی پرسید.
“شاید یک بار، شاید هم بهتره بگم بار ها… ولی نا خوشایند بودن پایان همشون کافی بود که بفهمم آدمِ دل بستن نیستم.”
_Final Approach
“بپرس.”
“چیزی هست که ازش بترسی؟ واقعاً تو همیشه خیلی… مطمئن به نظر میای.”
یونگی لبخندی زد که کمی تلخ بود.
“من؟ از وابستگی. از اینکه به کسی عادت کنم و بعد… مجبور بشم ازش جدا شم.”
نور کم جان چراغ کوچه که از لابهلای پردهی اتاق روی صورتش افتاده بود و چشمان قهوه رنگ و براق پسر را مشخص تر کرده بود که با کنجکاوی نگاهش میکرد.
“تا حالا وابسته شدی؟” به آرامی پرسید.
“شاید یک بار، شاید هم بهتره بگم بار ها… ولی نا خوشایند بودن پایان همشون کافی بود که بفهمم آدمِ دل بستن نیستم.”
_Final Approach
- ۴.۲k
- ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط