«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
«𝓐𝓭𝓭𝓲𝓬𝓽𝓲𝓸𝓷 𝓽𝓸 𝓵𝓸𝓿𝓮»
پارت=23
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویودان بی٫٫
تو خواب بودم انگار روی زمین و هوا معلق بودم که با صدای بسته شدن در از خواب بیدار شدم و دیدم تو بغل جونگ کوک ام که:
+«اینجا کجاس؟من چرا تو بغل توم منو بزار پایین بزارم پایین زود باش دیگه چرا منو بغل کردیییی ولم کننننن»
-«باشه بابا بیا پایین خواب بود واسه این که بد خواب نشی میخواستم ببرمت تو »
+«اه مرسی»
راه افتادیم به سمت داخل از حیاط باید مستثیم میرفتی حیات خوشگلی داشت نور پردازیه قشنگی بود چون شب بود چیزی زیاد معلوم نبود و این که خسته بودمم چیزیو تغییر نمیداد...
یه در بلند و خیلی بزرگ بود جونگ کوک بازش کرد رفتیم داخل خیلیی بزرگ و خوشگل بود هم تمش هم چیدمانش هم وایبش که یهو جونگ کوک خدمتکارارو صدا کرد:
-«خدمتکارا»(بلند)
سرخدمتکار«بفرمایید ارباب»
-«این خانم (اشاره به دان بی)همسر منه...
همون طور که از من دستور میگیرید ...
از اونم میگیرید بی چون و چرا ...
فهمیدین یا نهه؟؟»(محکم،جدی،ترسناک،تقریباًبلند)
همه خدمتکارا«چشم رییس»
-«حالا میتونید برید»
+«(سرفه)»
-«چیزی شده »
+«میگم خوب نیازی نبود اینجوری بهشون بگی...
انگاری کی هستم حالا کاری ندارم داشته باشمم خودم...
میکنم...»
-«باید بفهمن راستی اتاق هامون یکیه بیا بهت نشون بدم»
+«چرا یکیه نمیشه جدا باشه »
-«نه راه بیفت»
وایییی چرا باید اتاقامون یکی باشه آخه ما که همو دوست داریم خدایا اوف جلو یه اتاق وایسادیم درو باز کرد و رفتیم داخل خوشگل بود ولی هیچ ذوق و شوقی نداشتم
-«اینجا اتاق ماست چون باس و وسایل نداری چنتا چیز میز هابیون تو کمده بردار هروقت گفتی میریم خرید من میرم تو اتاق کارم کار دارم چیزی نیاز داشتی صدا کن»
+«باشه ممنونم»
جونگ کوک از اتاق رفت بیرون منم خودمو پرت کردم روتخت
+«آییی خدا خسته شدم ولی چه تخت نرمیه آخیش اوف خال ندارم چت کنم وایسا »
(زنگ زد به ملیس)
«شروع تماس»
+«هایی مامی»
ملیس«جانم»
+«ملیس من خوابم میاد حوصله ندارم بیام تو چت میخوام بخوابم»
ملیس«اوههه باشه باشه من سریع قط میکنم به کارت برس»
+«ملیس خررر نهههه خیلی گاوی...
اوف نه اینو از سرت بنداز بیرون و به بچها هم بگواز... سرشون بندازن بیرون...»
ملیس«قل نمیدم باییی»
«پایان تماس»
ادامه دارد...
پارت=23
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
٫٫ویودان بی٫٫
تو خواب بودم انگار روی زمین و هوا معلق بودم که با صدای بسته شدن در از خواب بیدار شدم و دیدم تو بغل جونگ کوک ام که:
+«اینجا کجاس؟من چرا تو بغل توم منو بزار پایین بزارم پایین زود باش دیگه چرا منو بغل کردیییی ولم کننننن»
-«باشه بابا بیا پایین خواب بود واسه این که بد خواب نشی میخواستم ببرمت تو »
+«اه مرسی»
راه افتادیم به سمت داخل از حیاط باید مستثیم میرفتی حیات خوشگلی داشت نور پردازیه قشنگی بود چون شب بود چیزی زیاد معلوم نبود و این که خسته بودمم چیزیو تغییر نمیداد...
یه در بلند و خیلی بزرگ بود جونگ کوک بازش کرد رفتیم داخل خیلیی بزرگ و خوشگل بود هم تمش هم چیدمانش هم وایبش که یهو جونگ کوک خدمتکارارو صدا کرد:
-«خدمتکارا»(بلند)
سرخدمتکار«بفرمایید ارباب»
-«این خانم (اشاره به دان بی)همسر منه...
همون طور که از من دستور میگیرید ...
از اونم میگیرید بی چون و چرا ...
فهمیدین یا نهه؟؟»(محکم،جدی،ترسناک،تقریباًبلند)
همه خدمتکارا«چشم رییس»
-«حالا میتونید برید»
+«(سرفه)»
-«چیزی شده »
+«میگم خوب نیازی نبود اینجوری بهشون بگی...
انگاری کی هستم حالا کاری ندارم داشته باشمم خودم...
میکنم...»
-«باید بفهمن راستی اتاق هامون یکیه بیا بهت نشون بدم»
+«چرا یکیه نمیشه جدا باشه »
-«نه راه بیفت»
وایییی چرا باید اتاقامون یکی باشه آخه ما که همو دوست داریم خدایا اوف جلو یه اتاق وایسادیم درو باز کرد و رفتیم داخل خوشگل بود ولی هیچ ذوق و شوقی نداشتم
-«اینجا اتاق ماست چون باس و وسایل نداری چنتا چیز میز هابیون تو کمده بردار هروقت گفتی میریم خرید من میرم تو اتاق کارم کار دارم چیزی نیاز داشتی صدا کن»
+«باشه ممنونم»
جونگ کوک از اتاق رفت بیرون منم خودمو پرت کردم روتخت
+«آییی خدا خسته شدم ولی چه تخت نرمیه آخیش اوف خال ندارم چت کنم وایسا »
(زنگ زد به ملیس)
«شروع تماس»
+«هایی مامی»
ملیس«جانم»
+«ملیس من خوابم میاد حوصله ندارم بیام تو چت میخوام بخوابم»
ملیس«اوههه باشه باشه من سریع قط میکنم به کارت برس»
+«ملیس خررر نهههه خیلی گاوی...
اوف نه اینو از سرت بنداز بیرون و به بچها هم بگواز... سرشون بندازن بیرون...»
ملیس«قل نمیدم باییی»
«پایان تماس»
ادامه دارد...
- ۱.۲k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط