Part
Part. 11
Trust
=حالا وقتشه که حقیقت رو بدونی لی جونگین ...
در قصر پادشاه... پیشگویی ها مهر و موم و تو صندوق ها نگه داشته نمیشدن .. خبر مثل سونامی از ویروس افکار ، وجود و نگاه همه رو در بر گرفت .. حالا همه این رو میدونستن.. این پیشگویی ها مثل خون در رگ بود .. هر زمان که لازم میشد از اون ها برای کنترل مردم استفاده میکردن ..عصر پادشاهی هوانگ رو به تباهی بود .. پر از نشونه ..ستاره هایی که خیلی زود خاموش میشدند و رویا هایی که با نام تهمت به خطر انداختن پادشاهی خاموش میشدند.. و نام هایی که هنوز به زبان نیامده حکم اعدامشان صادر میشد ..
مرد میدوید و میدوید و میدوید .. باید کودکش را نجات میداد باید خانواده اش را نجات میداد.. اهمیتی نمیداد اگر زیر نگاه های مردم و اهالی قصر نفسش بند می امد .. پسرش در خطر بود ..شاید این مرد دقیقا نمونه ی بارز یک پدر بود .. دلش میخواست همانجا بشیند و زار زار گریه کند .. اما اگر دیر میرسید باید به جای خنده های فرزندانش ، صدای ترسناک سکوت را میشنید و به ویرانه ای به نام زندگی فرو ریخته اش نگاه میکرد .. مسخره بود ... این پیشگویی ها مسخره بود ، روزی ثابتش میکرد .. تمام بند بند وجودش التماس میکرد که وقتی به خانه میرسد پسر کوچولویش که تازه راه رفتن را یاد گرفته بود جلوی در خانه ایستاده باشد و لبخند به لب منتظرش باشد .. دلش میخواست پسر بزرگش را در حالی ببیند که داشت ادای خودش را در می اورد و به خدمه دستور میداد و مثل اربابان راه میرفت .. دلش میخواست با اغوش همسرش رو به شود و برای اینکه قرار است برای بار سوم پدر شود ذوق کند و بار ها و بار ها همسرش را برای این زندگی زیبا ببوسد .. چهره ی خندان خانواده اش از جلوی چشمش رد شد.. یه خانواده بزرگ و شاد و وفادار به پادشاه ... چطور اصلا همچین چیزی ممکن بود ؟؟؟
بلاخره بعد از چند دقیقه ای که به اندازه چندین سال فکر به ذهنش امده بود به خانه رسید .. حس میکرد که دارد به اهالی خانه برخورد میکند اما الان فقط کودکانش مهم بودند .. فریاد زد :
^مینهووووو کجایی ؟؟
ارباب کوچک با لپ های پر از شیرینی های مورد علاقش که بزور تو دهنش جا کرده بود بلند شد و دست داداش کوچکترشو گرفت و به سمت در نگاه کرد .. صدای پدرش بود ؟؟ ..
=مامان ..؟؟
زن سرشو از روی پارچه ای که داشت گلدوزی میکرد تا برای بچه ی توی شکمش لباس درست کند سر بلند کرد و به پسرانش نگاه کرد .. یکیشون داشت با ذوق و با لپ های پر بانمکش به سمت در نگاه میکرد تا پدرش رو ببینه اما اون یکی محکم دست داداششو تو دستش گرفته بود و مست خواب بود...سرش رو هعی بلند میکرد به هیونگش نگاه میکرد و بعد چشماش رو میمالید ... اون کوچولو واقعا خوابش میومد ... چشماش با دیدن اون صحنه درخشید و ستاره بارون شد ... انگار بال در اورده بود و پروانه شده بود .. چون اون لحظه دقیقا دلش میخواست مثل پروانه ای که به دور شمع میچرخه دور پسراش بگرده و ببوستشون ... به سختی نگاهشو از پسراش گرفت و رد نگاه مینهو رو دنبال کرد .. اولش چیزی نبود اما لحظه ای بعد...
همه چیز به یکباره فرو ریخت .. نور چشماش خاموش شد انگار یه سطل پر از اب سرد روش ریخته بودن و جرقه ای که تازه شعله گرفته بود و هنوز سو سو میزد زیر بارون خاموش شد و بعد ذوقش یخ زد... لبخند نیمه کارش رو لب هاش خشکید و تمام موهای بدنش سیخ شد..
از روی غریزه مادرانش به سمت پسراش رفت و محکم مثل یه سد جلوی فرزندانش ایستاد.. یه مادر همه جا یه مادر بود مگه نه ؟؟ ..[ البته اگه بعضیا رو فاکتور بگیریم ] یک دستش رو روی شکمش و با اون یکی رون پاهاشو محکم گرفته بود و چنگ میزد..جای دستاش میسوخت اما قلبش .. داشت منفجر میشد .. دقیقا چه اتفاقی افتاده بود ؟؟؟ ...
دوستان من خیلی سست عنصرم و خودمم اینو میدونم .. طرز نوشتنم رو یکم تغییر دادم و با کمک یکی از دوستام رو نوشتن بهتر داستان دارم کار میکنم و در کل دارم تمرین میکنم که بهتر بشم خب باز هم خوشحال میشم اگه اشکالاتشو بهم بگید .. میدونم طولانیه .. اما خب دلم میخواست که تمام احساسات شخصیت هارو بهتر نشون بدم ..
ممنون از نگاه های زیباتون .. 🫠🫠
Trust
=حالا وقتشه که حقیقت رو بدونی لی جونگین ...
در قصر پادشاه... پیشگویی ها مهر و موم و تو صندوق ها نگه داشته نمیشدن .. خبر مثل سونامی از ویروس افکار ، وجود و نگاه همه رو در بر گرفت .. حالا همه این رو میدونستن.. این پیشگویی ها مثل خون در رگ بود .. هر زمان که لازم میشد از اون ها برای کنترل مردم استفاده میکردن ..عصر پادشاهی هوانگ رو به تباهی بود .. پر از نشونه ..ستاره هایی که خیلی زود خاموش میشدند و رویا هایی که با نام تهمت به خطر انداختن پادشاهی خاموش میشدند.. و نام هایی که هنوز به زبان نیامده حکم اعدامشان صادر میشد ..
مرد میدوید و میدوید و میدوید .. باید کودکش را نجات میداد باید خانواده اش را نجات میداد.. اهمیتی نمیداد اگر زیر نگاه های مردم و اهالی قصر نفسش بند می امد .. پسرش در خطر بود ..شاید این مرد دقیقا نمونه ی بارز یک پدر بود .. دلش میخواست همانجا بشیند و زار زار گریه کند .. اما اگر دیر میرسید باید به جای خنده های فرزندانش ، صدای ترسناک سکوت را میشنید و به ویرانه ای به نام زندگی فرو ریخته اش نگاه میکرد .. مسخره بود ... این پیشگویی ها مسخره بود ، روزی ثابتش میکرد .. تمام بند بند وجودش التماس میکرد که وقتی به خانه میرسد پسر کوچولویش که تازه راه رفتن را یاد گرفته بود جلوی در خانه ایستاده باشد و لبخند به لب منتظرش باشد .. دلش میخواست پسر بزرگش را در حالی ببیند که داشت ادای خودش را در می اورد و به خدمه دستور میداد و مثل اربابان راه میرفت .. دلش میخواست با اغوش همسرش رو به شود و برای اینکه قرار است برای بار سوم پدر شود ذوق کند و بار ها و بار ها همسرش را برای این زندگی زیبا ببوسد .. چهره ی خندان خانواده اش از جلوی چشمش رد شد.. یه خانواده بزرگ و شاد و وفادار به پادشاه ... چطور اصلا همچین چیزی ممکن بود ؟؟؟
بلاخره بعد از چند دقیقه ای که به اندازه چندین سال فکر به ذهنش امده بود به خانه رسید .. حس میکرد که دارد به اهالی خانه برخورد میکند اما الان فقط کودکانش مهم بودند .. فریاد زد :
^مینهووووو کجایی ؟؟
ارباب کوچک با لپ های پر از شیرینی های مورد علاقش که بزور تو دهنش جا کرده بود بلند شد و دست داداش کوچکترشو گرفت و به سمت در نگاه کرد .. صدای پدرش بود ؟؟ ..
=مامان ..؟؟
زن سرشو از روی پارچه ای که داشت گلدوزی میکرد تا برای بچه ی توی شکمش لباس درست کند سر بلند کرد و به پسرانش نگاه کرد .. یکیشون داشت با ذوق و با لپ های پر بانمکش به سمت در نگاه میکرد تا پدرش رو ببینه اما اون یکی محکم دست داداششو تو دستش گرفته بود و مست خواب بود...سرش رو هعی بلند میکرد به هیونگش نگاه میکرد و بعد چشماش رو میمالید ... اون کوچولو واقعا خوابش میومد ... چشماش با دیدن اون صحنه درخشید و ستاره بارون شد ... انگار بال در اورده بود و پروانه شده بود .. چون اون لحظه دقیقا دلش میخواست مثل پروانه ای که به دور شمع میچرخه دور پسراش بگرده و ببوستشون ... به سختی نگاهشو از پسراش گرفت و رد نگاه مینهو رو دنبال کرد .. اولش چیزی نبود اما لحظه ای بعد...
همه چیز به یکباره فرو ریخت .. نور چشماش خاموش شد انگار یه سطل پر از اب سرد روش ریخته بودن و جرقه ای که تازه شعله گرفته بود و هنوز سو سو میزد زیر بارون خاموش شد و بعد ذوقش یخ زد... لبخند نیمه کارش رو لب هاش خشکید و تمام موهای بدنش سیخ شد..
از روی غریزه مادرانش به سمت پسراش رفت و محکم مثل یه سد جلوی فرزندانش ایستاد.. یه مادر همه جا یه مادر بود مگه نه ؟؟ ..[ البته اگه بعضیا رو فاکتور بگیریم ] یک دستش رو روی شکمش و با اون یکی رون پاهاشو محکم گرفته بود و چنگ میزد..جای دستاش میسوخت اما قلبش .. داشت منفجر میشد .. دقیقا چه اتفاقی افتاده بود ؟؟؟ ...
دوستان من خیلی سست عنصرم و خودمم اینو میدونم .. طرز نوشتنم رو یکم تغییر دادم و با کمک یکی از دوستام رو نوشتن بهتر داستان دارم کار میکنم و در کل دارم تمرین میکنم که بهتر بشم خب باز هم خوشحال میشم اگه اشکالاتشو بهم بگید .. میدونم طولانیه .. اما خب دلم میخواست که تمام احساسات شخصیت هارو بهتر نشون بدم ..
ممنون از نگاه های زیباتون .. 🫠🫠
- ۸۶۶
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط