مرگبارزیبا
part⁵
+توهم بد نیستیا لورنزو...
_هِع... دخترهی منحرف، چشماتو درویش کن
+همینطوری که وسط کلکل و خنده وارد اتاق مشترک اسلیترین شدیم سرمای لباسای خیس هنوز به تنم چسبیده بودنور سبز و کمرنگی توی فضا پخش بود و روی دیوارای سنگی میافتادصدای سوختن هیزمهای شومینه قاطی سکوت سنگین اتاق شده بود و بوی چرم و دود تو هوا پیچیده بود
من و لورنزو کنار شومینه وایساده بودیم تا گرم شیم موهای خیسم چسبیده بود به گردنم و رد آب آروم از روی ترقوهم پایین میرفت تا اینکه...
متیو بدون هیچ حرفی اومد وسط ما
نه...دراصل هجوم آورد سمتم
اونقدر نزدیک شد که بوی تلخ عطرش قاطی نفسام شد دستشو گذاشت پشت گردنم و قبل از اینکه حتی بفهمم چی شده انگشت شصتش آروم روی خط فکم کشیده شد لمسش داغ بود... زیادی داغ
چشماش تو صورتم میچرخید از چشمام به لبام بعد دوباره بالا... جوری که انگار داشت دونه به دونه ی واکنشهامو زیر نظر میگرفت
با دست دیگهش یقه لورنزو رو گرفت و محکم عقب کشیدش
+متیو ریدل داری چه غلطی میکنی؟
دستشو کنار زدم ولی لعنتی حتی یه قدمم ازم فاصله نگرفت چشمای خرماییش تاریک شده بودن اون مدل نگاهی که آرامش قبل از طوفانه...
نگاش روی لبام سر خورد و فکش منقبض شد
_خیلی خوش میگذشت نه؟
صداش آروم بود... ولی همون آروم بودنش ترسناکترش میکرد+به تو ربطی نداره
فکش تکون خورد
یه قدم دیگه نزدیک شد جوری که کمرم به لبه شومینه خورد و گرمای آتیش پشت تنم پیچید
_ربطی نداره...؟
لبخند کجی زد ولی هیچ اثری از خنده تو چشماش نبود
_پس چرا از وقتی دیدمت کنارش دلم میخواد گلوی هردوتونو پاره کنم؟
نفسم گیر کرد... نه در اصل ریده بودم تو خودم
چرا وقتی عصبی میشد اینقدر خطرناک جذاب میشد؟
چرا قلبم به جای ترس داشت دیوونهوار میکوبید؟
لعنت...
از زیر دستش رد شدم و سریع به لورنزو یه شببخیر نصفه نیمه گفتم ورفتم اتاق ولی قبل اینکه کامل دور شم، صدای گرفته متیو پشت سرم پیچید
_فرار کن کوچولو...فقط یادت نره آخرش بازم برمیگردی سمت خودم
[فلش نکست]
دو روز کامل خودمو از جلوی چشمش قایم کرده بودم
نه اینکه خیلی جونمو دوست داشته باشما...
ولی اون نگاهش... اون نگاه مریض و مالکانَش هنوز تو مغزم بودکتابامو بغل گرفتم و توی راهروی سرد هاگوارتز راه افتادم سمت کلاس افسونها امروز فلیتویک نیومده بود و به جاش اسنیپ کلاس داشت
خیلیم عالی همینو کم داشتیم...وسط راهرو بودم که سه تا پسر جلوم سبز شدن هر طرف میرفتم، راهو میبستن آب دهنمو صدادارقورت دادم و اخم کردم
+مگه کورید برید کنار، حوصله ندارم
یکیشون خم شد سمتم
*اوه... پنسی راست میگفت از نزدیک خوشگلتری*
اون یکی خندید
*فکر کنم حق داشت حسودیش بشه*
حالم داشت بهم میخورد
+ببینید بچهها من امروز واقعاً رو مود آدمکشیم پس گمشید کناردستم دور چوبدستیم سفت شد
یکیشون دستشو گذاشت روی دیوار کنار سرم و خم شد نزدیک صورتم
*وگرنه چی پرنسس؟*
بوی بد ادکلنش رفت توی بینیم
داشتم آماده میشدم که عقیمش کنم تا اینکه
یه دست محکم یقه پسره رو کشید عقب
اونقدر محکم که صدای برخوردش با دیوار پیچید تو راهرو قلبم افتاد...
متیوبودکت مشکیش نصفه روی شونههاش افتاده بود و چشماش... خدای من اون نگاهو فقط وقتی داشت که میخواست یکیو نابود کنه
پسره هنوز نفهمیده بود چه غلطی کرده
_هی رفیق ولم—
متیو خم شد نزدیک صورتش
_بهش دست زدی؟
آروم گفت خیلی آروم ...همین آروم بودنش باعث شد موهای تنم سیخ شه دستای متیو مشت شده بودن
چند ثانیه بعد اون سه نفر تقریباً فرار کردن و حالا فقط من و متیو وسط راهرو مونده بودیم
+متیو، من خودم از پسشون برمیاومدم
نگاش افتاد روی لبام
_میدونم
یه قدم نزدیکتر اومد ولی قبل اینکه چیزی بگه صدایی از پشت سرمون پیچید
_ریدل
برگشتیم...
لورنزو با خونسردی به دیوار تکیه داده بود و صحنه رو نگاه میکرد
_تو هرجا دعوا باشه پیدات میشه نه؟
فک متیو سفت شد
_مشکلی داری؟
لورنزو شونه بالا انداخت و اومد کنارم وایساد
_فقط کنجکاوم بدونم چرا انقدر روی هانا حساس شدی
چشمهای متیو تیره شد...
_ازش فاصله بگیر
لورنزو خندید_وگرنه چی؟
چند ثانیه سکوت بینشون سنگین شد
بعد متیو خیلی آروم گفت _صبرمو امتحان نکن لورنزو
قلبم داشت دیوونهوار میزد ولی میدونستم که از عشق نیست ومطئنا این دوتا سر من دعوا نمیکنن فقط جوگیر شدن یا مطمئنا یه شرطی گذاشتن زیاد اعتقادی به عشق ندارم..
نگاه لورنزو بین من و متیو چرخید بعد پوزخند زد
_باشه ریدل فعلاً مال تو
متیو حتی لبخندم نزد..
فقط قبل رفتن یه نگاه سنگین بهم انداخت و گفت
_بعداً باهات کار دارم کوچولو و بعد از کنارمون رد شد
عزیزان به عشق شما هرروز پارت میزارم شماهم لطف کنید،حداقل لایک کنید😀
+توهم بد نیستیا لورنزو...
_هِع... دخترهی منحرف، چشماتو درویش کن
+همینطوری که وسط کلکل و خنده وارد اتاق مشترک اسلیترین شدیم سرمای لباسای خیس هنوز به تنم چسبیده بودنور سبز و کمرنگی توی فضا پخش بود و روی دیوارای سنگی میافتادصدای سوختن هیزمهای شومینه قاطی سکوت سنگین اتاق شده بود و بوی چرم و دود تو هوا پیچیده بود
من و لورنزو کنار شومینه وایساده بودیم تا گرم شیم موهای خیسم چسبیده بود به گردنم و رد آب آروم از روی ترقوهم پایین میرفت تا اینکه...
متیو بدون هیچ حرفی اومد وسط ما
نه...دراصل هجوم آورد سمتم
اونقدر نزدیک شد که بوی تلخ عطرش قاطی نفسام شد دستشو گذاشت پشت گردنم و قبل از اینکه حتی بفهمم چی شده انگشت شصتش آروم روی خط فکم کشیده شد لمسش داغ بود... زیادی داغ
چشماش تو صورتم میچرخید از چشمام به لبام بعد دوباره بالا... جوری که انگار داشت دونه به دونه ی واکنشهامو زیر نظر میگرفت
با دست دیگهش یقه لورنزو رو گرفت و محکم عقب کشیدش
+متیو ریدل داری چه غلطی میکنی؟
دستشو کنار زدم ولی لعنتی حتی یه قدمم ازم فاصله نگرفت چشمای خرماییش تاریک شده بودن اون مدل نگاهی که آرامش قبل از طوفانه...
نگاش روی لبام سر خورد و فکش منقبض شد
_خیلی خوش میگذشت نه؟
صداش آروم بود... ولی همون آروم بودنش ترسناکترش میکرد+به تو ربطی نداره
فکش تکون خورد
یه قدم دیگه نزدیک شد جوری که کمرم به لبه شومینه خورد و گرمای آتیش پشت تنم پیچید
_ربطی نداره...؟
لبخند کجی زد ولی هیچ اثری از خنده تو چشماش نبود
_پس چرا از وقتی دیدمت کنارش دلم میخواد گلوی هردوتونو پاره کنم؟
نفسم گیر کرد... نه در اصل ریده بودم تو خودم
چرا وقتی عصبی میشد اینقدر خطرناک جذاب میشد؟
چرا قلبم به جای ترس داشت دیوونهوار میکوبید؟
لعنت...
از زیر دستش رد شدم و سریع به لورنزو یه شببخیر نصفه نیمه گفتم ورفتم اتاق ولی قبل اینکه کامل دور شم، صدای گرفته متیو پشت سرم پیچید
_فرار کن کوچولو...فقط یادت نره آخرش بازم برمیگردی سمت خودم
[فلش نکست]
دو روز کامل خودمو از جلوی چشمش قایم کرده بودم
نه اینکه خیلی جونمو دوست داشته باشما...
ولی اون نگاهش... اون نگاه مریض و مالکانَش هنوز تو مغزم بودکتابامو بغل گرفتم و توی راهروی سرد هاگوارتز راه افتادم سمت کلاس افسونها امروز فلیتویک نیومده بود و به جاش اسنیپ کلاس داشت
خیلیم عالی همینو کم داشتیم...وسط راهرو بودم که سه تا پسر جلوم سبز شدن هر طرف میرفتم، راهو میبستن آب دهنمو صدادارقورت دادم و اخم کردم
+مگه کورید برید کنار، حوصله ندارم
یکیشون خم شد سمتم
*اوه... پنسی راست میگفت از نزدیک خوشگلتری*
اون یکی خندید
*فکر کنم حق داشت حسودیش بشه*
حالم داشت بهم میخورد
+ببینید بچهها من امروز واقعاً رو مود آدمکشیم پس گمشید کناردستم دور چوبدستیم سفت شد
یکیشون دستشو گذاشت روی دیوار کنار سرم و خم شد نزدیک صورتم
*وگرنه چی پرنسس؟*
بوی بد ادکلنش رفت توی بینیم
داشتم آماده میشدم که عقیمش کنم تا اینکه
یه دست محکم یقه پسره رو کشید عقب
اونقدر محکم که صدای برخوردش با دیوار پیچید تو راهرو قلبم افتاد...
متیوبودکت مشکیش نصفه روی شونههاش افتاده بود و چشماش... خدای من اون نگاهو فقط وقتی داشت که میخواست یکیو نابود کنه
پسره هنوز نفهمیده بود چه غلطی کرده
_هی رفیق ولم—
متیو خم شد نزدیک صورتش
_بهش دست زدی؟
آروم گفت خیلی آروم ...همین آروم بودنش باعث شد موهای تنم سیخ شه دستای متیو مشت شده بودن
چند ثانیه بعد اون سه نفر تقریباً فرار کردن و حالا فقط من و متیو وسط راهرو مونده بودیم
+متیو، من خودم از پسشون برمیاومدم
نگاش افتاد روی لبام
_میدونم
یه قدم نزدیکتر اومد ولی قبل اینکه چیزی بگه صدایی از پشت سرمون پیچید
_ریدل
برگشتیم...
لورنزو با خونسردی به دیوار تکیه داده بود و صحنه رو نگاه میکرد
_تو هرجا دعوا باشه پیدات میشه نه؟
فک متیو سفت شد
_مشکلی داری؟
لورنزو شونه بالا انداخت و اومد کنارم وایساد
_فقط کنجکاوم بدونم چرا انقدر روی هانا حساس شدی
چشمهای متیو تیره شد...
_ازش فاصله بگیر
لورنزو خندید_وگرنه چی؟
چند ثانیه سکوت بینشون سنگین شد
بعد متیو خیلی آروم گفت _صبرمو امتحان نکن لورنزو
قلبم داشت دیوونهوار میزد ولی میدونستم که از عشق نیست ومطئنا این دوتا سر من دعوا نمیکنن فقط جوگیر شدن یا مطمئنا یه شرطی گذاشتن زیاد اعتقادی به عشق ندارم..
نگاه لورنزو بین من و متیو چرخید بعد پوزخند زد
_باشه ریدل فعلاً مال تو
متیو حتی لبخندم نزد..
فقط قبل رفتن یه نگاه سنگین بهم انداخت و گفت
_بعداً باهات کار دارم کوچولو و بعد از کنارمون رد شد
عزیزان به عشق شما هرروز پارت میزارم شماهم لطف کنید،حداقل لایک کنید😀
- ۵۸۶
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط