𝙝𝙖𝙡𝙛 𝙗𝙧𝙤𝙩𝙝𝙚𝙧
𝙝𝙖𝙡𝙛 𝙗𝙧𝙤𝙩𝙝𝙚𝙧
پارت۲
روز ها وماه وسال ها میگذشت و کم کم گلاریس بزرگ شد ورفت به مدرسه رشته گلاریس طراحی دوخت بود گلاریس از مدوطراحی خوشش میومد ولی بیشتر از مد مامان گلاریس از وقتی باباش مرد رفت سرکار وبرای گلاریس هم مادر بود هم پدر تا اینکه یه روز با یه مرد اشنا میشه وباهاش نامزد میکنه تا چند سال گلاریس نمیدونست ولی پسر اون مرد میدونست که بعداز چند سال مامان گلاریس به گلاریس میگه
ویو گلاریس
یه صبح کوفتی دیگه با صدای مامان بیدار شدم
@گلاریس پاشو ببینم دختره پرو ساعت1ظهر شد
+چیی امروز میخواستم برم بیرونن چرا زودتر صدام نکردی مامان(داد)
@داد نزناا خودت دیر بیدار شدی من ازساعت5تاحالا دارم صدات میکنم
+هوف باشه
رفتم سرگوشی به ساعت نگاه کردم چییی ساعت۸صبحه بعد به من میگه1
+مامان ساعت8صبه تو چجوری اینو1دیدی
@اینطوری گفتم زودتر بیدار بشی بعدازظهرم سریع میای خونه قراره یکی از دوستام با پسرش بیاد
+خب بیاد چیکار داری به من
@وقتی میگم باید خونه باشی یعنی باید خونه باشی پس حرف گوش کن گلاریس
+مامان دوست تو به من چه اخه
@دهنتو ببند گلاریس(داد)
دیگه دهنمو بستم صبحونم رو خوردم رفتم لباسم رو پوشیدم موهام رو ریختم دورم گوشیم رو برداشتم گذاشتم تو جیبم ورفتم پایین خدافظی کردم ورفتم بیرون سرم توی گوشی بود که دیدم یکی در چشمام رو گرفت اولش ترسیدم بعد برگشتم دیدم کلارا بود
+دختره خر سکته کردم
!به درک
+شجاع شدی کلارا خانم(پوزخند)
!شجاع بودم
+اوو پس رو نمیکردی
!یس
+خانم شجاع بفرما بریم داره دیرمون میشه
!باشه بابا(کلافه)
راه افتادیم به سمت خونه هایلی،هایلی دوسته کلارا بود
+هی کلارا مگه من تنها دوستت نبودم پس هایلی چی میگه اینجا
!خنگ توکه دوستم نیستی تو بچمی
+چه رمانتیک ولی قبول ندارم
!به درک که قبول نداری دختره چشم سفید
+ایشش
!خیلی خب رسیدیم
+خب منتظر چی زنگو بزن
!ببین من خوبم
+مگه میخوای بری سر قرار
!خب نه هایلی یه جورایی از این ایناست که خیلی چصی میاد برا همین میگم ببین خوبم یانه
+تو میدونی از اینجور ادما خوشم نمیاد صاف منو باید بیا ی اینجا
!خیلی خب بزار زنگو بزنم
پارت۲
روز ها وماه وسال ها میگذشت و کم کم گلاریس بزرگ شد ورفت به مدرسه رشته گلاریس طراحی دوخت بود گلاریس از مدوطراحی خوشش میومد ولی بیشتر از مد مامان گلاریس از وقتی باباش مرد رفت سرکار وبرای گلاریس هم مادر بود هم پدر تا اینکه یه روز با یه مرد اشنا میشه وباهاش نامزد میکنه تا چند سال گلاریس نمیدونست ولی پسر اون مرد میدونست که بعداز چند سال مامان گلاریس به گلاریس میگه
ویو گلاریس
یه صبح کوفتی دیگه با صدای مامان بیدار شدم
@گلاریس پاشو ببینم دختره پرو ساعت1ظهر شد
+چیی امروز میخواستم برم بیرونن چرا زودتر صدام نکردی مامان(داد)
@داد نزناا خودت دیر بیدار شدی من ازساعت5تاحالا دارم صدات میکنم
+هوف باشه
رفتم سرگوشی به ساعت نگاه کردم چییی ساعت۸صبحه بعد به من میگه1
+مامان ساعت8صبه تو چجوری اینو1دیدی
@اینطوری گفتم زودتر بیدار بشی بعدازظهرم سریع میای خونه قراره یکی از دوستام با پسرش بیاد
+خب بیاد چیکار داری به من
@وقتی میگم باید خونه باشی یعنی باید خونه باشی پس حرف گوش کن گلاریس
+مامان دوست تو به من چه اخه
@دهنتو ببند گلاریس(داد)
دیگه دهنمو بستم صبحونم رو خوردم رفتم لباسم رو پوشیدم موهام رو ریختم دورم گوشیم رو برداشتم گذاشتم تو جیبم ورفتم پایین خدافظی کردم ورفتم بیرون سرم توی گوشی بود که دیدم یکی در چشمام رو گرفت اولش ترسیدم بعد برگشتم دیدم کلارا بود
+دختره خر سکته کردم
!به درک
+شجاع شدی کلارا خانم(پوزخند)
!شجاع بودم
+اوو پس رو نمیکردی
!یس
+خانم شجاع بفرما بریم داره دیرمون میشه
!باشه بابا(کلافه)
راه افتادیم به سمت خونه هایلی،هایلی دوسته کلارا بود
+هی کلارا مگه من تنها دوستت نبودم پس هایلی چی میگه اینجا
!خنگ توکه دوستم نیستی تو بچمی
+چه رمانتیک ولی قبول ندارم
!به درک که قبول نداری دختره چشم سفید
+ایشش
!خیلی خب رسیدیم
+خب منتظر چی زنگو بزن
!ببین من خوبم
+مگه میخوای بری سر قرار
!خب نه هایلی یه جورایی از این ایناست که خیلی چصی میاد برا همین میگم ببین خوبم یانه
+تو میدونی از اینجور ادما خوشم نمیاد صاف منو باید بیا ی اینجا
!خیلی خب بزار زنگو بزنم
- ۷۵۸
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط