بازارفرشتبریز   روز آرزو ردم

#بازار_فرش_تبریز يك روز آرزو كردم ..

#بازار_فرش_تبریز يك روز آرزو كردم ..
زودتر بزرگ شوم،
كه كفش‌هايم پاشنه‌هاي بلند داشته باشد و ديگر جوراب‌هاي سفيد تور دار و جوراب شلواري‌هاي عروسكي نپوشم،
دلم مي‌خواست بزرگ شوم تا دستم
به كابينت‌هاي بالاي آشپزخانه برسد،
بتوانم غذا درست كنم و وقتي از خيابان
رد مي‌شوم مادرم دستم را نگيرد،
فكر مي‌كردم بزرگ مي‌شوم و
دنيا سرزمين كوچكي‌ست
پر از شادي و من موهايم را به باد
مي‌دهم ، رژ لب‌هاي مادرم را مي‌زنم و عشق را تجربه مي‌كنم،
همان عشقي كه بين صفحات رمان‌ها و داستان‌ها مي‌چرخيد،
حالا من بزرگ شده ام،
تعدادي كفش پاشنه بلند دارم،
هنوز دستم به كابينت‌هاي بالاي اشپزخانه كمابيش نمي‌رسد اما …
يك أجاق گاز براي خودم دارم،
حالا من دست مادرم را مي‌گيرم و او را از خيابان‌ها رد مي‌كنم،
موهايم را به هر رنگي در مي آورم و اشك‌هايم را به باد مي‌دهم،
عشق را تجربه كرده ام همانطور كه نامردی، دروغ، زخم و ... تجربه كرده ام،
حالا مي‌دانم دنيا سرزمين بي انتهاييست ، پر از آدم هاي عجيب و بزرگ شدن بدترين آرزوي همه زندگي من بود كه
بر خلاف تمام آرزوهايم به دستش آوردم...


🥀💔🥀
دیدگاه ها (۳۱)

Twenty two

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁸ویو جیهوپنور چراغ‌های ز...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

دیو و دلبر پارت ۲۷ لباسم را در مشتم جمع کردم کلی خنده و خوشح...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

رمان لونا و ویلیام:قسمت ۳

آن شب، برای اولین بار سوار ماشین مایکی شدم.داخل ماشین سکوت ع...

### 🗝️ پارت دهم (پارت پایانی): رقصِ آخرین شعلهلرزش زمین بند ...

part:1{این رمان درخواستی هست و به گفته خود فرد نوع نوشتار خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط