{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#اصکی_ممنوع🚫

#اصکی_ممنوع🚫
درد تورو به چه روزی انداخت؟

از خود بگویم!؟ مگر چیزی میتوان گفت؟
از احساساتی که اکنده از غم و ناراحتی و خشم و نفرت و امید است!؟
یا از دستانی که توی جوانی شروع به لرزش کرده؟
یا شاید هم اعصابی که دیگر کشش آدم ها و زندگی کردن را ندارد؟
نمیدانم چگونه به اینجا رسیدم اما... دروغ میگن بزرگ میشی یادت میره... هرچی گذشت خاطرات تلخ بیشتر هجوم اوردن... حس نفرت از هر چیز شتر جان گرفت.. حال دیگر نه دوستی برایم مانده نه اشنایی... فکر کنم تاوان بزرگ شدن تنهاییست
دیدگاه ها (۴)

زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد عالمی...

«« حکایت زیبای پیرمرد»» زن و دختر جوانی پیرمردی خسته و افسرد...

_خب دخترم ، شیرین امروز گفتم بیای که درمورد طناز و فرهاد باه...

قسمت پنجم عشق وغرورمادرش با خشم دست او را گرفت و به دنبال خو...

از دبیرستان که بیرون اومدیم شمیم گفت:لادن موافقی به کافی شا...

از دبیرستان که بیرون اومدیم شمیم گفت:لادن موافقی به کافی شاپ...

موی کی مشکیه

راحله تو یه نفر کل زندگی منی عشقم از ته دلم واسه دعا میکنم ه...

✞لایک یادت نره✞╭┈──────「💙❤」 ╰─┈➤ ○━━─ ᴼᴸᴰ ˢᴼᵁᴸ •͜•──⇆𝐃𝐨𝐧𝐭 𝐟𝐨...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط