{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در حصار سرد نگاهت

در حصار سرد نگاهت
Part⁷
ات با دستپاچگی موهاش رو روی گلوش کشید و با صدایی که می‌لرزید گفت:
«ه... هیچی نشده! دیروز توی پله‌ها لیز خوردم، خوردم به لبه‌ی پله و گلوم کبود شد.»

تهیونگ با نگاهی که انگار می‌خواست حقیقت رو از پشتِ مردمک‌های ات بیرون بکشه، اخم غلیظی کرد:
«یه آدم... اگه لیز بخوره، گلوش کبود می‌شه؟ اونم دقیقاً جای انگشت؟»

ات مکثی کرد؛ نفسش تو سینه حبس شده بود. نمی‌خواست تهیونگ بفهمه چه حقارتی رو تحمل می‌کنه.
«غذاتون رو بخورید... من می‌رم بیرون. غذاتون که تموم شد برمی‌گردم.»
قبل از اینکه تهیونگ بتونه واکنشی نشون بده، از اتاق بیرون زد.

ات خودش رو به سرویس بهداشتی عمارت رسوند. در رو بست و پشتش سر خورد. قطره‌های اشک بی‌اختیار روی صورتش جاری شدن. تمامِ فشارِ دیشب، ترسِ از بابا و نگاهِ پرسشگرِ تهیونگ داشت خفه‌اش می‌کرد.

**ویو تهیونگ:**
دروغ می‌گفت... انقدر تابلو بود که حتی نمی‌شد تماشاش کرد. خواستم صداش کنم، بگم «نرو»، اما قبل از اینکه کلمه‌ای از دهنم دربیاد، غیبش زد. صدای هق‌هق‌های آرومش از پشت دیوار به گوش می‌رسید. دلم می‌خواست برم، اشکاش رو پاک کنم و توی بغلم بگیرمش تا دیگه هیچ‌کس جرأت نکنه بهش دست بزنه... اما غرورِ لعنتیم مثل یه زنجیر منو روی صندلی نگه داشت.
همون‌طور که با بی‌میلی قاشق رو توی ظرف غذا می‌چرخوندم، گوشیِ ات که روی میز جا مونده بود، ویبره رفت. پیام روی صفحه ظاهر شد:
*«اگه امشب هم دیر بیای، بدتر از دیشب می‌زنمت. این دفعه دیگه کسی نیست که نجاتت بده.»*

خشم، مثل یه آتشفشان توی وجودم فوران کرد. پس کارِ اون پیرمردِ عوضی بود؟ دستم سمت گوشی رفت تا همون لحظه بهش زنگ بزنم و حسابش رو برسم که تقه‌ای به در خورد.
«بیا تو.»

لارا بود. دخترعمه‌ای که همیشه مثل یه سایه‌ی مزاحم دوروبرم می‌پلکید.
«اووه! سلام تهیونگ‌شییی!» با اون صدای لوس و کش‌دارش گفت.
سرم رو بلند کردم و با سردترین لحنی که داشتم گفتم: «سلام.»
لارا بی‌توجه به سردیم، با لبخندی که رو مخم بود اومد جلو: «می‌دونی چقدر دلم برات تنگ شده بود؟ از وقتی تصادف کردی، همه می‌گفتن حالت بده و کسی نمی‌تونه حالتو خوب کنه. منم به همه‌شون گفتم فقط خودِ منم که می‌تونم تهیونگ رو خوشحال کنم!»

بدون اینکه منتظر جواب بمونه، با اون عطر تند و زننده‌اش بهم نزدیک شد. دستاش رو روی شونه‌ام گذاشت و صورتش رو آورد جلو تا...

**ویو ات:**
صورتم رو شستم. سعی کردم قرمزی چشمام رو با دست کشیدنِ زیاد بپوشونم. نباید ضعیف دیده می‌شدم. با قدم‌های لرزون برگشتم سمت اتاق تهیونگ. درِ اتاق نیمه‌باز بود و صدای خنده‌ی یه دختر می‌اومد.
دقیق شدم. یه دخترِ غریبه با تهیونگ خیلی صمیمی بود و داشت صورتش رو نزدیک تهیونگ می‌کرد... درست لحظه‌ای که می‌خواست ببوسش، طاقت نیاوردم. با شدت در زدم و وارد شدم.
«آقای کیم، من...»

---
چطور شده؟
امید وارم خوشتون امده باشه
شرطا:
بازنشر: ۲
لایک: ۵
کامنت: ۷
دیدگاه ها (۰)

شرطا کامل شد بریم پارت بعدی

بانو فالو نشه؟ https://wisgoon.com/989219_4864

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت:²ات بعد اینکه تهیونگ بشقاب و دستش دا...

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت: ²⁷ات با ترس به گوشی نگاه میکرد. صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط