〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_5
ویو تهیونگ
جلسه تازه تموم شده بود
چند نفر از مدیرها مشغول خداحافظی بودن.
بابا جلوتر راه میرفت
منم چند قدم عقبتر، آروم دنبالش
یه دستم توی جیب شلوارم بود
منشی هم کنارم راه میاومد
راهرو ساکت بود
همون موقع...
یه صدای آروم از چند قدم جلوتر اومد
اول اهمیت ندادم
ولی هرچی نزدیکتر شدیم...
صدا واضحتر شد
یه دختر داشت زیر لب با خودش غر میزد
نه تلفنی دستش بود
نه کسی کنارش بود
فقط..
با خودش حرف میزد:
«چه شانسی دارم من...»
چند قدم جلوتر رفت
دوباره زیر لب گفت:
«از بین این همه آدم...»
یه نفس کشید:
«همین مرتیکه باید سر راهم سبز میشد»
چند ثانیه سکوت
بعد دوباره:
«اعصابخردکن...»
بیاختیار گوشه لبم خیلی کم بالا رفت
اونقدر کم...
که حتی خودم هم متوجهش نشدم
بدون اینکه سرعتم رو کم کنم، از کنارش رد شدم
انگار اصلاً حضورم رو حس نکرده بود
هنوز زیر لب غر میزد
چند قدم که دور شدیم...
منشی آروم گفت:
«آقای کیم؟»
نگاهم هنوز روبهرو بود
بعد از چند ثانیه گفتم:
«جانگ میرا...»
یه مکث کردم:
«همیشه همینطوریه؟»
منشی نگاه کوتاهی بهم انداخت:
«تا جایی که من دیدم...
خانم جانگ آدم متفاوتین
گاهی خیلی آرومن، گاهی هم هیچکس نمیتونه حدس بزنه قدم بعدیشون چیه»
چند لحظه سکوت بینمون افتاد
لبخند خیلی ریزی گوشه لبم نشست:
«جالبه...»
ویو میرا
همین که وارد شرکت شدم، مستقیم رفتم سمت اتاقم
در رو باز کردم
کیفمو پرت کردم روی مبل
یه نفس عمیق کشیدم
رفتم سمت یخچال کوچیک گوشه اتاق کارم
یه بطری آب برداشتم
درش رو با حرص باز کردم
چند قلپ پشت سر هم خوردم
بعد بطری رو گذاشتم روی میز
همون موقع...
صدای خندهای اومد
لیا به چارچوب در تکیه داده بود.
دست به سینه
با یه لبخند شیطنتآمیز نگام کرد:
«خب...»
یه ابروشو بالا انداخت:
«کی اعصابتو خورد کرده؟»
یه نفس عمیق کشیدم:
«یه موجود رو مخ...»
بطری رو دوباره برداشتم:
«به اسم کیم تهیونگ»
چشمهای لیا گرد شد:
«اسمشم فهمیدی؟»
یه قلپ دیگه آب خوردم:
«مجبور شدم»
در بطری رو بستم:
«همون آدمیه که تو مراسم خوردم بهش
فکر میکردم دیگه قرار نیست همچین از خودراضی ای رو ببینم
امروز یهو دیدم توی جلسه اس
حتی مجبور شدم کنارش بشینم
هوفففف»
لیا نتونست جلوی خندشو بگیره.
«دنیا کوچیکه
بعدشم.. شاید کار خداست؟»
سریع نگاش کردم
«دنیا کوچیک نیست...»
یه مکث کردم:
«شانس منه که افتضاحه»
لیا هنوز میخندید:
«انقدر بده؟»
بطری رو روی میز گذاشتم:
«نمیدونم چرا...
ولی فقط وایمیسته نگام میکنه
بعدم انگار از حرص خوردن من لذت میبره»
لیا خندهش بیشتر شد:
«شاید واقعاً لذت میبره»
بالشتک روی مبل رو برداشتم و پرت کردم سمتش:
«روانیه»
لیا بالشتک رو گرفت:
«یا شاید...»
یه خنده ریز کرد:
«تو زیادی بامزه حرص میخوری»
اخمام رفت تو هم:
«برو گمشو.. ایششش»
لیا از خنده خم شد
چند ثانیه فقط نگاش کردم
بعد زیر لب غر زدم:
«تنها چیزی که از خدا میخوام آرامش و صبره...»
لایک و کامنت فراموش نشه 🫠
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلایـی
part_5
ویو تهیونگ
جلسه تازه تموم شده بود
چند نفر از مدیرها مشغول خداحافظی بودن.
بابا جلوتر راه میرفت
منم چند قدم عقبتر، آروم دنبالش
یه دستم توی جیب شلوارم بود
منشی هم کنارم راه میاومد
راهرو ساکت بود
همون موقع...
یه صدای آروم از چند قدم جلوتر اومد
اول اهمیت ندادم
ولی هرچی نزدیکتر شدیم...
صدا واضحتر شد
یه دختر داشت زیر لب با خودش غر میزد
نه تلفنی دستش بود
نه کسی کنارش بود
فقط..
با خودش حرف میزد:
«چه شانسی دارم من...»
چند قدم جلوتر رفت
دوباره زیر لب گفت:
«از بین این همه آدم...»
یه نفس کشید:
«همین مرتیکه باید سر راهم سبز میشد»
چند ثانیه سکوت
بعد دوباره:
«اعصابخردکن...»
بیاختیار گوشه لبم خیلی کم بالا رفت
اونقدر کم...
که حتی خودم هم متوجهش نشدم
بدون اینکه سرعتم رو کم کنم، از کنارش رد شدم
انگار اصلاً حضورم رو حس نکرده بود
هنوز زیر لب غر میزد
چند قدم که دور شدیم...
منشی آروم گفت:
«آقای کیم؟»
نگاهم هنوز روبهرو بود
بعد از چند ثانیه گفتم:
«جانگ میرا...»
یه مکث کردم:
«همیشه همینطوریه؟»
منشی نگاه کوتاهی بهم انداخت:
«تا جایی که من دیدم...
خانم جانگ آدم متفاوتین
گاهی خیلی آرومن، گاهی هم هیچکس نمیتونه حدس بزنه قدم بعدیشون چیه»
چند لحظه سکوت بینمون افتاد
لبخند خیلی ریزی گوشه لبم نشست:
«جالبه...»
ویو میرا
همین که وارد شرکت شدم، مستقیم رفتم سمت اتاقم
در رو باز کردم
کیفمو پرت کردم روی مبل
یه نفس عمیق کشیدم
رفتم سمت یخچال کوچیک گوشه اتاق کارم
یه بطری آب برداشتم
درش رو با حرص باز کردم
چند قلپ پشت سر هم خوردم
بعد بطری رو گذاشتم روی میز
همون موقع...
صدای خندهای اومد
لیا به چارچوب در تکیه داده بود.
دست به سینه
با یه لبخند شیطنتآمیز نگام کرد:
«خب...»
یه ابروشو بالا انداخت:
«کی اعصابتو خورد کرده؟»
یه نفس عمیق کشیدم:
«یه موجود رو مخ...»
بطری رو دوباره برداشتم:
«به اسم کیم تهیونگ»
چشمهای لیا گرد شد:
«اسمشم فهمیدی؟»
یه قلپ دیگه آب خوردم:
«مجبور شدم»
در بطری رو بستم:
«همون آدمیه که تو مراسم خوردم بهش
فکر میکردم دیگه قرار نیست همچین از خودراضی ای رو ببینم
امروز یهو دیدم توی جلسه اس
حتی مجبور شدم کنارش بشینم
هوفففف»
لیا نتونست جلوی خندشو بگیره.
«دنیا کوچیکه
بعدشم.. شاید کار خداست؟»
سریع نگاش کردم
«دنیا کوچیک نیست...»
یه مکث کردم:
«شانس منه که افتضاحه»
لیا هنوز میخندید:
«انقدر بده؟»
بطری رو روی میز گذاشتم:
«نمیدونم چرا...
ولی فقط وایمیسته نگام میکنه
بعدم انگار از حرص خوردن من لذت میبره»
لیا خندهش بیشتر شد:
«شاید واقعاً لذت میبره»
بالشتک روی مبل رو برداشتم و پرت کردم سمتش:
«روانیه»
لیا بالشتک رو گرفت:
«یا شاید...»
یه خنده ریز کرد:
«تو زیادی بامزه حرص میخوری»
اخمام رفت تو هم:
«برو گمشو.. ایششش»
لیا از خنده خم شد
چند ثانیه فقط نگاش کردم
بعد زیر لب غر زدم:
«تنها چیزی که از خدا میخوام آرامش و صبره...»
لایک و کامنت فراموش نشه 🫠
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۲.۳k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط