#تاج_و_طوفان
#تاج_و_طوفان
پارت ۱۷۰: گفتگوی آخر شب
خونه سوآ کمکم داشت ساکت میشد.
بعد از آن همه بحث و نگرانی، بالاخره همه برای خواب آماده میشدن.
جیمین و جین هنوز توی آشپزخونه بودن و سر اینکه ظرفها رو کی بشوره غر میزدن.
یونگی روی مبل لم داده بود و تقریباً خوابش برده بود.
نامجون با پدر سوآ آروم دربارهی چیزی صحبت میکرد.
جیهوپ هم هنوز اخم داشت، ولی حداقل دیگر دعوا نمیکرد.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
به بیرون خیره شده بود.
ذهنش هنوز توی قصر مانده بود.
پشت همان دیوارهای بلند…
جایی که سوآ الان تنها خوابیده بود.
آهسته نفس کشید.
در همین لحظه صدای قدمهای آرامی پشت سرش آمد.
— ولیعهد؟
جونگکوک برگشت.
مادر سوآ بود.
با یک لبخند آرام.
— هنوز نخوابیدی؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
— نه… خوابم نمیاومد.
مادر سوآ چند قدم جلو آمد.
— حالت خوبه؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
— آره… خوبم.
مادر سوآ نگاهش کرد.
نگاهی که خیلی زود میفهمید کسی واقعاً خوب هست یا نه.
— دلت براش تنگ شده؟
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آهسته گفت:
— خیلی.
چند لحظه سکوت شد.
مادر سوآ کنارش ایستاد.
هر دو به بیرون نگاه میکردند.
جونگکوک بعد از چند ثانیه گفت:
— ببخشید…
مادر سوآ نگاهش کرد.
— برای چی؟
جونگکوک کمی مردد بود.
— احساس میکنم برای شما مزاحمت ایجاد کردم از وقتی من وارد زندگی سوآ شدم…همهچیز پیچیدهتر شده.
مادر سوآ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد ناگهان با دست خیلی آرام زد پشت کمرش.
— هی!
جونگکوک جا خورد.
مادر سوآ با اخم ساختگی گفت:
— این حرفها چیه میزنی؟
جونگکوک کمی خجالت کشید.
— من فقط...
مادر سوآ حرفش را قطع کرد.
— این حرفا رو دیگه نزنیااا.
بعد با لحن مهربانتری ادامه داد:
— تو از امروز به بعد مثل پسر خودمی.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
مادر سوآ لبخند زد.
— وظیفهی منه که ازت مراقبت کنم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک آرام خندید.
خندهای که کمی از سنگینی دلش کم کرد.
— فکر کنم جیهوپ با این موضوع خیلی موافق نباشه.
مادر سوآ خندید.
— جیهوپ همیشه اولش غر میزنه ولی تهش خودش بیشتر از همه مراقبته.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— احتمالاً.
مادر سوآ گفت:
— سوآ آدم سادهای نیست اگه تصمیم گرفته اونجا بمونه… یعنی مطمئنه میتونه از پسش بربیاد.
جونگکوک آهسته گفت:
— میدونم.
بعد به بیرون نگاه کرد.
— ولی بازم نگرانم.
مادر سوآ گفت:
— این طبیعیه.
بعد لبخند زد.
— اگه نگران نباشی، اون وقت باید نگران بشم.
جونگکوک خندید.
چند لحظه دیگر کنار هم ایستادند.
خانه آرام شده بود.
و برای اولین بار از وقتی از قصر برگشته بود…
جونگکوک حس کرد شاید بتواند امشب کمی بخوابد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
پارت ۱۷۰: گفتگوی آخر شب
خونه سوآ کمکم داشت ساکت میشد.
بعد از آن همه بحث و نگرانی، بالاخره همه برای خواب آماده میشدن.
جیمین و جین هنوز توی آشپزخونه بودن و سر اینکه ظرفها رو کی بشوره غر میزدن.
یونگی روی مبل لم داده بود و تقریباً خوابش برده بود.
نامجون با پدر سوآ آروم دربارهی چیزی صحبت میکرد.
جیهوپ هم هنوز اخم داشت، ولی حداقل دیگر دعوا نمیکرد.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود.
به بیرون خیره شده بود.
ذهنش هنوز توی قصر مانده بود.
پشت همان دیوارهای بلند…
جایی که سوآ الان تنها خوابیده بود.
آهسته نفس کشید.
در همین لحظه صدای قدمهای آرامی پشت سرش آمد.
— ولیعهد؟
جونگکوک برگشت.
مادر سوآ بود.
با یک لبخند آرام.
— هنوز نخوابیدی؟
جونگکوک سرش را تکان داد.
— نه… خوابم نمیاومد.
مادر سوآ چند قدم جلو آمد.
— حالت خوبه؟
جونگکوک چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند کوچکی زد.
— آره… خوبم.
مادر سوآ نگاهش کرد.
نگاهی که خیلی زود میفهمید کسی واقعاً خوب هست یا نه.
— دلت براش تنگ شده؟
جونگکوک چند ثانیه چیزی نگفت.
بعد آهسته گفت:
— خیلی.
چند لحظه سکوت شد.
مادر سوآ کنارش ایستاد.
هر دو به بیرون نگاه میکردند.
جونگکوک بعد از چند ثانیه گفت:
— ببخشید…
مادر سوآ نگاهش کرد.
— برای چی؟
جونگکوک کمی مردد بود.
— احساس میکنم برای شما مزاحمت ایجاد کردم از وقتی من وارد زندگی سوآ شدم…همهچیز پیچیدهتر شده.
مادر سوآ چند ثانیه فقط نگاهش کرد.
بعد ناگهان با دست خیلی آرام زد پشت کمرش.
— هی!
جونگکوک جا خورد.
مادر سوآ با اخم ساختگی گفت:
— این حرفها چیه میزنی؟
جونگکوک کمی خجالت کشید.
— من فقط...
مادر سوآ حرفش را قطع کرد.
— این حرفا رو دیگه نزنیااا.
بعد با لحن مهربانتری ادامه داد:
— تو از امروز به بعد مثل پسر خودمی.
جونگکوک چند لحظه ساکت ماند.
مادر سوآ لبخند زد.
— وظیفهی منه که ازت مراقبت کنم.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد جونگکوک آرام خندید.
خندهای که کمی از سنگینی دلش کم کرد.
— فکر کنم جیهوپ با این موضوع خیلی موافق نباشه.
مادر سوآ خندید.
— جیهوپ همیشه اولش غر میزنه ولی تهش خودش بیشتر از همه مراقبته.
جونگکوک سرش را تکان داد.
— احتمالاً.
مادر سوآ گفت:
— سوآ آدم سادهای نیست اگه تصمیم گرفته اونجا بمونه… یعنی مطمئنه میتونه از پسش بربیاد.
جونگکوک آهسته گفت:
— میدونم.
بعد به بیرون نگاه کرد.
— ولی بازم نگرانم.
مادر سوآ گفت:
— این طبیعیه.
بعد لبخند زد.
— اگه نگران نباشی، اون وقت باید نگران بشم.
جونگکوک خندید.
چند لحظه دیگر کنار هم ایستادند.
خانه آرام شده بود.
و برای اولین بار از وقتی از قصر برگشته بود…
جونگکوک حس کرد شاید بتواند امشب کمی بخوابد.
[ادامه دارد...]
•••
حمایت های شما قشنگای من(لایک، کامنت، بازنشر)باعث انرژی بیشتر در وجود من میشه♡
- ۱.۳k
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط