in your eyes
#in_your_eyes
part_71
"حتما آخر پارت رو چک کنید"
ویو کایلا
دو هفته..
دو هفته کامل گذشته بود
دو هفتهای که هیچ خبری از اون ناشناس نشد
نه پیام جدیدی.
نه تماس.
نه حتی یه رد کوچیک.
انگار یهویی غیبش زده بود
با اینکه تهیونگ و آدمای کوک کلی دنبالش گشته بودن، باز هم هیچ چیزی پیدا نکرده بودن.
همه چیز آروم شده بود
حداقل ظاهراً
ولی کوک هنوز مثل روز اول رفتار میکرد
محافظا سر جاشون بودن
امنیت خونه کم نشده بود
هرجا میرفتم یکی همراهم بود
اوایل حسابی حرصم درمیومد
ولی کم کم...
بهش عادت کرده بودم
درواقع به خیلی چیزا عادت کرده بودم
به تماسای وسط روزش
به غر زدنهاش
به اخم کردنهاش
به اینکه هر چند ساعت یه بار مطمئن میشد حالم خوبه
و بدترین قسمتش این بود که...
وقتی نبود، متوجه میشدم جاش خالیه
و این اصلاً خوب نبود
اصلاً
امشب خانواده پارک یه مهمونی ترتیب داده بودن
و طبق معمول قرار بود من و کوک هم بریم
البته وقتی آقای جئون بالاخره از شرکت برمیگشت
برای همین از چند ساعت قبل شروع کرده بودم آماده شدن
لباسمو پوشیده بودم
ولی موهام هنوز کامل آماده نبود
روی تخت نشسته بودم و مشغول درست کردنشون بودم که گوشی روی میز ویبره خورد.
نگاهی به صفحه انداختم
جونگ کوک
لبخند به لبم اومد
تماس رو جواب دادم
گوشیو بین شونه و صورتم نگه داشتم:
بله؟
صدای کوک اومد:
بالاخره جواب دادی
چشمامو چرخوندم:
سی ثانیه زنگ خورد
نمردی که
صدای پوزخندش اومد:
آمادهای؟
نگاهی به آینه انداختم:
نه
مکث کرد ، بعد گفت:
چهل دقیقهست میگی نه
اخم کردم
ایشی زیر لب گفتم
صدای خندش از اون طرف خط اومد
از جام بلند شدم
گوشی هنوز کنار گوشم بود
رفتم سمت در اتاق
کوک داشت درباره مهمونی حرف میزد
منم نصف حرفاشو گوش میدادم
نصف دیگهشو نه
همینجوری از اتاق بیرون رفتم
چند قدم برداشتم
بعد یه صدای خیلی آروم شنیدم
اخم کردم
ایستادم
کوک از اون طرف گفت:
کایلا؟
سرمو برگردوندم
راهرو خالی بود
چند ثانیه به اطراف نگاه کردم
شاید خیالاتی شده بودم
خواستم دوباره راه بیفتم که..
یه حرکت پشت سرم حس کردم
همون لحظه برگشتم
ولی دیر شده بود
یه درد شدید توی سرم پیچید
گوشی از دستم افتاد
همه چیز دور سرم چرخید
تصویر مقابلم تار شد
آخرین چیزی که شنیدم صدای جونگ کوک بود
صدایی که از گوشی روی زمین میومد:
کایلا؟
...
کایلا؟
...
کایلا جواب بده.
...
کایلا؟!
و بعد...
همه چیز سیاه شد...
(فقط یبار دیگه ببینم پاک شده...)
پینترستم بالا نمیومد ایشالا پارت بعد لباسشو میزارم
خب دخترا برای اینکه پارت های بعد رو بزارم باید پارت ۱ تا ۷۱ رو به ۲۰۰ لایک و ۷۰ بازنشر برسونید
اصلا کار سختی نیست چون حداقل ۲۳۰ نفر تو چند روز لایک میکنن
شرط
۲۰۰ لایک
۷۰ بازنشر
منتظر کامنت هاتون هستممم
آزادین هرچی میخواین بگین😂🎀
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
part_71
"حتما آخر پارت رو چک کنید"
ویو کایلا
دو هفته..
دو هفته کامل گذشته بود
دو هفتهای که هیچ خبری از اون ناشناس نشد
نه پیام جدیدی.
نه تماس.
نه حتی یه رد کوچیک.
انگار یهویی غیبش زده بود
با اینکه تهیونگ و آدمای کوک کلی دنبالش گشته بودن، باز هم هیچ چیزی پیدا نکرده بودن.
همه چیز آروم شده بود
حداقل ظاهراً
ولی کوک هنوز مثل روز اول رفتار میکرد
محافظا سر جاشون بودن
امنیت خونه کم نشده بود
هرجا میرفتم یکی همراهم بود
اوایل حسابی حرصم درمیومد
ولی کم کم...
بهش عادت کرده بودم
درواقع به خیلی چیزا عادت کرده بودم
به تماسای وسط روزش
به غر زدنهاش
به اخم کردنهاش
به اینکه هر چند ساعت یه بار مطمئن میشد حالم خوبه
و بدترین قسمتش این بود که...
وقتی نبود، متوجه میشدم جاش خالیه
و این اصلاً خوب نبود
اصلاً
امشب خانواده پارک یه مهمونی ترتیب داده بودن
و طبق معمول قرار بود من و کوک هم بریم
البته وقتی آقای جئون بالاخره از شرکت برمیگشت
برای همین از چند ساعت قبل شروع کرده بودم آماده شدن
لباسمو پوشیده بودم
ولی موهام هنوز کامل آماده نبود
روی تخت نشسته بودم و مشغول درست کردنشون بودم که گوشی روی میز ویبره خورد.
نگاهی به صفحه انداختم
جونگ کوک
لبخند به لبم اومد
تماس رو جواب دادم
گوشیو بین شونه و صورتم نگه داشتم:
بله؟
صدای کوک اومد:
بالاخره جواب دادی
چشمامو چرخوندم:
سی ثانیه زنگ خورد
نمردی که
صدای پوزخندش اومد:
آمادهای؟
نگاهی به آینه انداختم:
نه
مکث کرد ، بعد گفت:
چهل دقیقهست میگی نه
اخم کردم
ایشی زیر لب گفتم
صدای خندش از اون طرف خط اومد
از جام بلند شدم
گوشی هنوز کنار گوشم بود
رفتم سمت در اتاق
کوک داشت درباره مهمونی حرف میزد
منم نصف حرفاشو گوش میدادم
نصف دیگهشو نه
همینجوری از اتاق بیرون رفتم
چند قدم برداشتم
بعد یه صدای خیلی آروم شنیدم
اخم کردم
ایستادم
کوک از اون طرف گفت:
کایلا؟
سرمو برگردوندم
راهرو خالی بود
چند ثانیه به اطراف نگاه کردم
شاید خیالاتی شده بودم
خواستم دوباره راه بیفتم که..
یه حرکت پشت سرم حس کردم
همون لحظه برگشتم
ولی دیر شده بود
یه درد شدید توی سرم پیچید
گوشی از دستم افتاد
همه چیز دور سرم چرخید
تصویر مقابلم تار شد
آخرین چیزی که شنیدم صدای جونگ کوک بود
صدایی که از گوشی روی زمین میومد:
کایلا؟
...
کایلا؟
...
کایلا جواب بده.
...
کایلا؟!
و بعد...
همه چیز سیاه شد...
(فقط یبار دیگه ببینم پاک شده...)
پینترستم بالا نمیومد ایشالا پارت بعد لباسشو میزارم
خب دخترا برای اینکه پارت های بعد رو بزارم باید پارت ۱ تا ۷۱ رو به ۲۰۰ لایک و ۷۰ بازنشر برسونید
اصلا کار سختی نیست چون حداقل ۲۳۰ نفر تو چند روز لایک میکنن
شرط
۲۰۰ لایک
۷۰ بازنشر
منتظر کامنت هاتون هستممم
آزادین هرچی میخواین بگین😂🎀
#فیک#رمان#در_چشمان_تو#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۱.۴k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط