پا به پای غم من پیر شد و حرف نزد

پا به پای غم من پیر شد و حرف نزد
داغ دید از من و تبخیر شد و حرف نزد
شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب
شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد
غصه میخورد که من حال خرابی دارم
از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد
وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند
خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد
صورت پر شده از چین و چروکش یعنی…
مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد
دیدگاه ها (۳)

ما چیز زیادی هم نمی‌خواستیم تنها یک سرزمین می‌خواستیم که اند...

گاهی احساس می‌کردم او هم دارد به من فکر می‌کند،او هم دوست دا...

تنهایی مثل غروب استوقتی آسمان پر ازنارنجی های دلربا شدهاز دو...

کجاست؟

وقتی حشر//ری میشه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط