از عهد آدم

از عهد ِآدم
تا من که هر دم
غم بر سر ِغم می گذارم
آن غمگسار ِغمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی‌راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیز ِ عیار
هر روز صبری بیش می‌خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می‌خواهد ز عاشق
وانگه که رویی می‌نماید
یا چشم و ابرویی پری‌وار
باز نمی‌دانند
نقشش نمی‌خوانند
دیدگاه ها (۳)

عشق، عشق مي آفريندعشق، زندگي مي بخشدزندگي، رنج به همراه دارد...

دوست دارم صدایت بزنمبگویی جانمآرام بپرسمتو از کجا پیدایت شد؟...

مرا تو ای صنما در کنار باید و نیستچرا تو را نگه مهربار باید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط