🖤 پارت سوم | راز ازدواج
🖤 پارت سوم | راز ازدواج
لانا چند ثانیه به در خیره موند.
پیام هنوز روی صفحه گوشی بود.
«به شوهرت اعتماد نکن.»
صدای جونگکوک دوباره بلند شد:
— لانا، درو باز کن.
لانا سریع گوشی رو داخل کشوی میز گذاشت و در رو باز کرد.
جونگکوک روبهروش ایستاده بود.
— چرا اینقدر طولش دادی؟
— خواب بودم.
جونگکوک نگاه مشکوکی بهش انداخت.
— خواب بودی؟
— آره!
— پس چرا گوشیت تو دستته؟
لانا سریع گوشی رو پشتش قایم کرد.
— به تو ربطی نداره.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— باشه.
و رفت.
لانا نفس راحتی کشید.
اما چیزی که نمیدانست این بود که جونگکوک قبل از رفتن، متوجه اضطرابش شده بود.
---
ظهر، لانا پایین رفت.
عمارت بیش از حد ساکت بود.
مینا را دید و سریع پرسید:
— مینا، دنیل کیه؟
رنگ صورت مینا تغییر کرد.
— کی این اسم رو بهتون گفت؟
— فقط جواب بده.
مینا با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
— لانا... بهتره دربارهی دنیل چیزی نپرسید.
— چرا همه از جواب دادن فرار میکنن؟!
مینا آرام گفت:
— چون هرکس دربارهی اون زیادی بدونه، ممکنه...
صدایی از پشت سرشان آمد:
— ممکنه چی؟
هر دو برگشتند.
جونگکوک آنجا ایستاده بود.
مینا فوراً سرش رو پایین انداخت.
— هیچچی، رئیس.
جونگکوک نگاهش رو به لانا دوخت.
— بیا.
لانا اخم کرد.
— کجا؟
— با من.
— اول جواب سؤال منو بده.
— چه سؤالی؟
— دنیل کیه؟
چهرهی جونگکوک برای اولین بار کاملاً جدی شد.
— دیگه اسمش رو نیار.
لانا جلو رفت.
— چرا؟
— چون این اسم برای تو خطرناکه.
— من از خطر نمیترسم.
جونگکوک با صدای آرامی گفت:
— باید بترسی.
لانا ساکت شد.
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد گفت:
— کسی که دیشب وارد خونه شد، دنبال من نبود.
لانا رنگش پرید.
— پس دنبال کی بود؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط نگاهش کرد.
لانا آهسته گفت:
— من؟
جونگکوک سکوت کرد.
همین سکوت جوابش بود.
---
شب، لانا دوباره پیام گرفت.
این بار فقط یک عکس بود.
عکس قدیمی پدرش...
کنار پدر جونگکوک.
پشت سرشان همان عمارت بود.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«فکر کردی این اولین باره که خانوادههاتون با هم معامله میکنن؟»
لانا با دست لرزان عکس رو بزرگ کرد.
چیزی در گوشهی عکس توجهش رو جلب کرد.
یک دختر بچه.
حدود پنج ساله.
کنار پدر جونگکوک ایستاده بود.
لانا به عکس خیره شد.
چرا این دختر انقدر آشنا بود؟
ناگهان پیام دیگری آمد:
«دنبال حقیقت ازدواجت میگردی؟»
لانا جواب داد:
— تو کی هستی؟
سه نقطه ظاهر شد.
بعد:
«کسی که میدونه چرا جونگکوک واقعاً با تو ازدواج کرده.»
قلب لانا فرو ریخت.
همان لحظه در اتاق باز شد.
جونگکوک ایستاده بود.
نگاهش مستقیم روی گوشی لانا بود.
— اون عکس رو از کجا آوردی؟
لانا خشکش زد.
برای اولین بار...
ترس واقعی رو در چشمهای جونگکوک دید.
ادامه دارد... 🖤🥀
لانا چند ثانیه به در خیره موند.
پیام هنوز روی صفحه گوشی بود.
«به شوهرت اعتماد نکن.»
صدای جونگکوک دوباره بلند شد:
— لانا، درو باز کن.
لانا سریع گوشی رو داخل کشوی میز گذاشت و در رو باز کرد.
جونگکوک روبهروش ایستاده بود.
— چرا اینقدر طولش دادی؟
— خواب بودم.
جونگکوک نگاه مشکوکی بهش انداخت.
— خواب بودی؟
— آره!
— پس چرا گوشیت تو دستته؟
لانا سریع گوشی رو پشتش قایم کرد.
— به تو ربطی نداره.
جونگکوک چند لحظه نگاهش کرد.
— باشه.
و رفت.
لانا نفس راحتی کشید.
اما چیزی که نمیدانست این بود که جونگکوک قبل از رفتن، متوجه اضطرابش شده بود.
---
ظهر، لانا پایین رفت.
عمارت بیش از حد ساکت بود.
مینا را دید و سریع پرسید:
— مینا، دنیل کیه؟
رنگ صورت مینا تغییر کرد.
— کی این اسم رو بهتون گفت؟
— فقط جواب بده.
مینا با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
— لانا... بهتره دربارهی دنیل چیزی نپرسید.
— چرا همه از جواب دادن فرار میکنن؟!
مینا آرام گفت:
— چون هرکس دربارهی اون زیادی بدونه، ممکنه...
صدایی از پشت سرشان آمد:
— ممکنه چی؟
هر دو برگشتند.
جونگکوک آنجا ایستاده بود.
مینا فوراً سرش رو پایین انداخت.
— هیچچی، رئیس.
جونگکوک نگاهش رو به لانا دوخت.
— بیا.
لانا اخم کرد.
— کجا؟
— با من.
— اول جواب سؤال منو بده.
— چه سؤالی؟
— دنیل کیه؟
چهرهی جونگکوک برای اولین بار کاملاً جدی شد.
— دیگه اسمش رو نیار.
لانا جلو رفت.
— چرا؟
— چون این اسم برای تو خطرناکه.
— من از خطر نمیترسم.
جونگکوک با صدای آرامی گفت:
— باید بترسی.
لانا ساکت شد.
جونگکوک چند ثانیه بهش نگاه کرد و بعد گفت:
— کسی که دیشب وارد خونه شد، دنبال من نبود.
لانا رنگش پرید.
— پس دنبال کی بود؟
جونگکوک جواب نداد.
فقط نگاهش کرد.
لانا آهسته گفت:
— من؟
جونگکوک سکوت کرد.
همین سکوت جوابش بود.
---
شب، لانا دوباره پیام گرفت.
این بار فقط یک عکس بود.
عکس قدیمی پدرش...
کنار پدر جونگکوک.
پشت سرشان همان عمارت بود.
و زیر عکس نوشته شده بود:
«فکر کردی این اولین باره که خانوادههاتون با هم معامله میکنن؟»
لانا با دست لرزان عکس رو بزرگ کرد.
چیزی در گوشهی عکس توجهش رو جلب کرد.
یک دختر بچه.
حدود پنج ساله.
کنار پدر جونگکوک ایستاده بود.
لانا به عکس خیره شد.
چرا این دختر انقدر آشنا بود؟
ناگهان پیام دیگری آمد:
«دنبال حقیقت ازدواجت میگردی؟»
لانا جواب داد:
— تو کی هستی؟
سه نقطه ظاهر شد.
بعد:
«کسی که میدونه چرا جونگکوک واقعاً با تو ازدواج کرده.»
قلب لانا فرو ریخت.
همان لحظه در اتاق باز شد.
جونگکوک ایستاده بود.
نگاهش مستقیم روی گوشی لانا بود.
— اون عکس رو از کجا آوردی؟
لانا خشکش زد.
برای اولین بار...
ترس واقعی رو در چشمهای جونگکوک دید.
ادامه دارد... 🖤🥀
- ۲۸۳
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط