{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دلم افتاده در دردی که درمانش نمی آید

دلم افتاده در دردی که درمانش نمی آید
شبی تاریک تراز مرگ که پایانش نمی آید
نه خوابی در کنارم هست نه مهری در نگاهم هست
خدایا بغض این دل را چه درمانش نمی آید
من رفتم و پس از آن شب دلم یخ زد درون خود
بهاری مانده بی برگ و زمستانش نمی آید
من و تنهایی و یک شمع که با گریه نمی سوزد
غم آما با من است ای عشق که پایانش نمی آید 😔نفسم 😔
دیدگاه ها (۲)

سیل وهرجا ایکنم تا خاطرات یارمع کول کول هیبام همه ش آو خاطر ...

در دل دردیست از تو پنهان که مپرس تنک آمده چندان دلم از جان ک...

به پایان خوش این همه صبر ایمان دارم الهی و ربی من لی غیرک 😔😔...

این روزها حال عجیبی دارم؛ انگار میان یک پارادوکس گیر افتاده‌...

باران از عصر شروع شده بود و هنوز هم پشت شیشه‌های قدیمیِ اتاق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط