{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در حصار سرد نگاهت

در حصار سرد نگاهت
Part⁵
صبح اصلاً اون‌جوری که باید، نبود. ات با تیر کشیدنِ استخون‌های بدنش از خواب بیدار شد. نگاهی به آینه انداخت؛ صورتش هنوز ردِ کبودی دیشب رو داشت. با مهارتِ تمام، لایه‌ی ضخیمی از کرم‌پودر رو روی پوستش پخش کرد تا کبودی‌اش معلوم نشه. بعد، موهای بلندش رو دورش ریخت تا جای انگشت‌های پدرش روی گلوش پشت تارِ موها پنهان بمونه. یه شلوار لی آبی با پیراهن سفید پوشید و با قلبی که تندتند می‌زد، راهی عمارت شد.

قبل از اینکه به سمت اتاق تهیونگ بره، یواشکی از خدمتکارها پرسید: «تهیونگ امروز چیزی خورده؟»
خدمتکار با تعجب سرش رو به معنی نه تکون داد. ات نیشخندی زد؛ فرصت خوبی بود! مستقیم رفت آشپزخانه و دست به کار شد. «بی‌بی‌باپ»... غذای مورد علاقه‌ی خیلی‌ها، با ترکیب برنج، سبزیجات بخارپز، گوشت چرخ‌کرده، یه تخم‌مرغ نیمرو و اون سس گوچوجانگِ تند و خوش‌رنگ که همه‌چیز رو زیر و رو می‌کرد.

غذا رو توی سینی گذاشت و با اعتماد به نفسِ کاذب رفت سمت اتاق تهیونگ.

«سلام آقای کیم...» مکث کرد و با لحن آرومی ادامه داد: «شنیدم امروز هیچی نخوردید، واسه همین براتون بی‌بی‌باپ درست کردم. خب... دست‌پختم واقعاً خوبه، از همون سال‌هایی که...»
تهیونگ قبل از اینکه جمله تموم بشه، با سردی گفت: «بیار ببینم چی درست کردی.»

ات توی دلش ذوق‌مرگ شد: *«باورم نمی‌شه! قبول کرد!»*
با عجله غذا رو گذاشت جلوش و بدو‌بدو رفت یه پیش‌بند بچگونه که روش طرحِ یه خرگوش کوچولو بود رو آورد و با شیطنت جلوش گذاشت. می‌خواست تلافی دادِ دیروزش رو در بیاره.

**ویو تهیونگ:**
وقتی اون دختر با اون ذوق و شوقِ بچگونه غذا رو جلوم گذاشت و بعدش اون پیش‌بندِ مسخره رو آورد، ناخودآگاه گوشه‌ی لبم کش اومد و خندیدم. اصلاً انتظارش رو نداشتم. ولی بلافاصله از خودم پرسیدم: *«من چرا به کارِ این دختر خندیدم؟ مگه تهیونگِ همیشه جدی به این چیزا می‌خنده؟»*

ات که انگار منتظر همین لحظه بود، با شیطنت گفت: «اووو، پرنسسِ ما بالاخره خندید!»

چشمام رو ریز کردم و سعی کردم جدی باشم: «نه خیر، من نخندیدم.»
ات نیشخندی زد: «چرا خندیدی!»
خواستم بگم «میگم ن...» که چشمم به حرکت موهاش افتاد. با یه حرکتِ ناگهانیِ سرش، موهاش کنار رفت و کبودیِ عمیق و وحشتناکِ روی گلوش، درست مثل یه لکه‌ی ننگ توی اون فضای لوکس، خودنمایی کرد.
حرف تو گلوم خشک شد. چشمام روی اون جای دست‌ها قفل شد.
با صدایی که از خشم و شوک می‌لرزید، گفتم: «گلوت... چی شده؟»

---
خیلی واسش زحمت کشیدم میشه حمایت کنید؟
شرایط پارت بعدی
بازنشر =۱
لایک=۵
کامنت=۵
دیدگاه ها (۵)

در حصار سرد نگاهت Part ⁴ساعت از نیمه‌شب گذشته بود که ات با ...

استایل ات و تهیونگ

#غیر_ممکنه_عاشقت_شمپارت:²ات بعد اینکه تهیونگ بشقاب و دستش دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط