{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار میآورد

صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می‌آورد
دل شوریده ما را به بو در کار می‌آورد
من آن شکل صنوبر را ز باغ دیده برکندم
که هر گل کز غمش بشکفت محنت بار می‌آورد
فروغ ماه می‌دیدم ز بام قصر او روشن
که رو از شرم آن خورشید در دیوار می‌آورد
ز بیم غارت عشقش دل پرخون رها کردم
ولی می‌ریخت خون و ره بدان هنجار می‌آورد
به قول مطرب و ساقی برون رفتم گه و بی‌گه
کز آن راه گران قاصد خبر دشوار می‌آورد
سراسر بخشش جانان طریق لطف و احسان بود
اگر تسبیح می‌فرمود اگر زنار می‌آورد
عفاالله چین ابرویش اگر چه ناتوانم کرد
به عشوه هم پیامی بر سر بیمار می‌آورد
عجب می‌داشتم دیشب ز حافظ جام و پیمانه
ولی منعش نمی‌کردم که صوفی وار می‌آورد
دیدگاه ها (۰)

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت دوباره گريه‌ی بی‌طاقتم بهانه...

من زنم همزاد بارون همنژاد کوه و تیشه طعم شیرین یک آغوش معنی ...

‌‌‌‌گر شود آنروی روشن جلوه گر هنگام صبحپیش رخسارت کسی بر لب ...

پنجره! بگشای از هم چون کتاب قصۀ خورشید تا امیدم بازجوید در ص...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط