Crimson Vow🍷❤️🔥/قسم خونین
Crimson Vow🍷❤️🔥/قسم خونین
PART:Twe
نیکی و تهیونگ از سرجایشان بلند شدند، تهیونگ دستش را جلوی نیکی دراز کرد نیکی منظور تهیونگ را فهمید دستش را در دست های تهیونگ گذاشت و باهم به سمت محل رقص رفتند.
موسیقی ارامی پخش شد هردوی آنها بدنشان را با ریتم موسیقی به حرکت درمیآوردند، بعداز اینکه رقصشان تمام شد مهمان ها برایشان دست زدند، بعداز آن به سمت حیاط رفتند نیکی کفش هایش را دراورد تا خنکی چمن ها به پایش منتقل شود تهیونگ هم دستش رو دورکمر نیکی حلقه زده بود آرام داشتند درحیاط راه میرفتند، صدای جیرجیرک های داخل حیاط ، انعکاس ماه که روی حوضچه وسط حیاط افتاده بود، وزش باد چیزی بود که نیکی لذت میبرد به سمت تاب رفتند و روی آن نشستند نیکی سرش را روی سینه تهیونگ گذاشت و تهیونگ هم کتش را روی نیکی انداخته بود تا سرما نخورد همینطور بی صدا نشسته بودند و داشتند به صدای محو موسیقی که از داخل میامد گوش میکردند ناگهان تهیونگ خم شد و گردن نیکی را بوسید.
چند دقیقه گذشته بود و هنوز انجا نشسته بودند که تهیونگ گفت:
« باورم نمیشه که بلاخره ازدواج کردیم، بعد از اون همه سختی ما بلاخره مال هم شدیم. »
نیکی چیزی نگفت؛ فقط با لبخندی محو، انگشتانش را در انگشتان تهیونگ گره زد و با آرامشی که انگار تا ابد ادامه داشت، به صدای تپش قلب او گوش سپرد.
شرطا
لایک:۵۰تا💕
کامنت:۴۹ تا🌊
بازنشر:۲۰تا🦕
#تیهونگ
#رمان
#بیتیاس
PART:Twe
نیکی و تهیونگ از سرجایشان بلند شدند، تهیونگ دستش را جلوی نیکی دراز کرد نیکی منظور تهیونگ را فهمید دستش را در دست های تهیونگ گذاشت و باهم به سمت محل رقص رفتند.
موسیقی ارامی پخش شد هردوی آنها بدنشان را با ریتم موسیقی به حرکت درمیآوردند، بعداز اینکه رقصشان تمام شد مهمان ها برایشان دست زدند، بعداز آن به سمت حیاط رفتند نیکی کفش هایش را دراورد تا خنکی چمن ها به پایش منتقل شود تهیونگ هم دستش رو دورکمر نیکی حلقه زده بود آرام داشتند درحیاط راه میرفتند، صدای جیرجیرک های داخل حیاط ، انعکاس ماه که روی حوضچه وسط حیاط افتاده بود، وزش باد چیزی بود که نیکی لذت میبرد به سمت تاب رفتند و روی آن نشستند نیکی سرش را روی سینه تهیونگ گذاشت و تهیونگ هم کتش را روی نیکی انداخته بود تا سرما نخورد همینطور بی صدا نشسته بودند و داشتند به صدای محو موسیقی که از داخل میامد گوش میکردند ناگهان تهیونگ خم شد و گردن نیکی را بوسید.
چند دقیقه گذشته بود و هنوز انجا نشسته بودند که تهیونگ گفت:
« باورم نمیشه که بلاخره ازدواج کردیم، بعد از اون همه سختی ما بلاخره مال هم شدیم. »
نیکی چیزی نگفت؛ فقط با لبخندی محو، انگشتانش را در انگشتان تهیونگ گره زد و با آرامشی که انگار تا ابد ادامه داشت، به صدای تپش قلب او گوش سپرد.
شرطا
لایک:۵۰تا💕
کامنت:۴۹ تا🌊
بازنشر:۲۰تا🦕
#تیهونگ
#رمان
#بیتیاس
- ۳۰۰
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط