نام فیک عشقنفرت
نام فیک: عشق/نفرت
Part: 53
مارا و تهیونگ و رفتن پایین و رفتن سر میز و نشستن.
چند مین بعد آ جین هم اومد پایین و کنار صندلی مادرش نشست. نگاهی به جین هو انداخت که بغل مادربزرگش بود اما این نگاهش مثل سری های قبل پر از تنفر نبود، نگاهش فرق میکرد.
لبخندی بهش زد و اروم غذاش رو میخورد.
بعد از تموم شدن غذا آ جین به اتاقش رفت تهیونگ هم یکم کار داشت و به شرکت رفت مارا هم خسته بود و رفت توی اتاقش و خوابید.
مادر تهیونگ حواسش به جین هو بود تا مادرش کمی استراحت کنه. داشت با جین هو بازی میکرد که یکی زنگ در رو زد ، به خدمتکار گفت بره در رو باز کنه ببینه کیه...
هایجین بود، با کلی اصرار اومد داخل خونه و میخواست تهیونگ رو ببینه مادر تهیونگ هم گفت میتونه صبر کنه تا شب که تهیونگ بیاد اونم گفت باشه.
هایجین چشمش به جین هو افتاد از این ناراحت بود که تهیونگ اون رو پس زده بود
...
~فلش بک به یکسال پیش~
~روزی که یونا و یون سوک به خونه ی مارا میرن~
صبح زود تهیونگ رفت شرکت، قصد داشت قبل از شام به دیدن هایجین بره و ببینه چیکارش داره پس سریع کاراش رو تموم کرد و به هایجین پیامک داد:
_یکساعت دیگه توی کافه همیشگیمون میبینمت
☆باشه
کار تهیونگ تموم شد از شرکت زد بیرون و سوار ماشینش شد. به ساعت نگاه کرد، ساعت نزدیکا ۴ عصر بود ماشین رو روشن کرد و به سمت کافه راه افتاد.
کمی ترافیک بود برای همین ۲۰ مین دیرتر از ساعتی که به هایجین گفت رسید.
هایجین فکر میکرد که شاید بهش الکی گفته یا میخواست بیچوندش یا کاری براش پیش اومده و نتونسته بیاد و تا خواست از کافه بیاد بیرون دید تهیونگ داره ماشینش رو پارک میکنه و سریع برگشت و سرجاش نشست.
تهیونگ وارد کافه شد و به سمت میز رفت و نشست.
_ببخشید دیر کردم ترافیک بود*کمی جدی
☆عیبی نداره من فکر کردم کاری پیش اومده نتونستید بیاید*لبخند
هایجین دختر خوشگلی بود و هر کسی رو به خودش جذب میکرد اما در برابر تهیونگ اینطور نبود اما هایجین فکر میکرد میتوانه تهیونگ رو به خودش جذب بکنه..
_خب چیکارم داشتید؟
☆راستش میخواستم حرفی رو بهتون بزنم
_خب میشنوم
☆چجوری بگم..من.. من..
_شما چی؟
☆دوستت دارم*اروم
_چییی؟*توی شک
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
Part: 53
مارا و تهیونگ و رفتن پایین و رفتن سر میز و نشستن.
چند مین بعد آ جین هم اومد پایین و کنار صندلی مادرش نشست. نگاهی به جین هو انداخت که بغل مادربزرگش بود اما این نگاهش مثل سری های قبل پر از تنفر نبود، نگاهش فرق میکرد.
لبخندی بهش زد و اروم غذاش رو میخورد.
بعد از تموم شدن غذا آ جین به اتاقش رفت تهیونگ هم یکم کار داشت و به شرکت رفت مارا هم خسته بود و رفت توی اتاقش و خوابید.
مادر تهیونگ حواسش به جین هو بود تا مادرش کمی استراحت کنه. داشت با جین هو بازی میکرد که یکی زنگ در رو زد ، به خدمتکار گفت بره در رو باز کنه ببینه کیه...
هایجین بود، با کلی اصرار اومد داخل خونه و میخواست تهیونگ رو ببینه مادر تهیونگ هم گفت میتونه صبر کنه تا شب که تهیونگ بیاد اونم گفت باشه.
هایجین چشمش به جین هو افتاد از این ناراحت بود که تهیونگ اون رو پس زده بود
...
~فلش بک به یکسال پیش~
~روزی که یونا و یون سوک به خونه ی مارا میرن~
صبح زود تهیونگ رفت شرکت، قصد داشت قبل از شام به دیدن هایجین بره و ببینه چیکارش داره پس سریع کاراش رو تموم کرد و به هایجین پیامک داد:
_یکساعت دیگه توی کافه همیشگیمون میبینمت
☆باشه
کار تهیونگ تموم شد از شرکت زد بیرون و سوار ماشینش شد. به ساعت نگاه کرد، ساعت نزدیکا ۴ عصر بود ماشین رو روشن کرد و به سمت کافه راه افتاد.
کمی ترافیک بود برای همین ۲۰ مین دیرتر از ساعتی که به هایجین گفت رسید.
هایجین فکر میکرد که شاید بهش الکی گفته یا میخواست بیچوندش یا کاری براش پیش اومده و نتونسته بیاد و تا خواست از کافه بیاد بیرون دید تهیونگ داره ماشینش رو پارک میکنه و سریع برگشت و سرجاش نشست.
تهیونگ وارد کافه شد و به سمت میز رفت و نشست.
_ببخشید دیر کردم ترافیک بود*کمی جدی
☆عیبی نداره من فکر کردم کاری پیش اومده نتونستید بیاید*لبخند
هایجین دختر خوشگلی بود و هر کسی رو به خودش جذب میکرد اما در برابر تهیونگ اینطور نبود اما هایجین فکر میکرد میتوانه تهیونگ رو به خودش جذب بکنه..
_خب چیکارم داشتید؟
☆راستش میخواستم حرفی رو بهتون بزنم
_خب میشنوم
☆چجوری بگم..من.. من..
_شما چی؟
☆دوستت دارم*اروم
_چییی؟*توی شک
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
- ۳.۰k
- ۲۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط