با که گویم راز دل با حالت حیرانی ام
بـا کـه گـویـم راز دل بـا حـالت حیـرانی ام
عــالمـی شـد با خبـر از هـق هـقِ پنهـانی ام
تـشت رسـوایی ز بـام دل فـتاده اینـچـنیـن
چون توان پنهان کنم این بی سرو سامانیم
حـبس آغــوشم ولی دلخـون ز جور روزگار
در مـیانِ بـــازوانِ ســــرد تــو زنـــدانی ام
من چـه کـردم نـازنین کـز روزگار واپســین
می زنی تیــغِ جـفا،،،،،، اما، نمی میـرانـی ام
ایـن چه رسم دلبری با عـاشـق دلـداده است
یک قدم می خوانی وصدها قدم میرانی ام
آمـدم تـا جـان فــدای مقـدـم جـانـان کـنـم
از سـر دلـدادگی مۺغـولِ دسـت افـشانی ام
رفتـی و دل در فـراقـت گـریه ها دارد هنـوز
من چـو دریایی ز امـواجِ غـمـت طوفانی ام
لـرزه بر جـانـم زدی با مــوج زلـفت بی وفـا
شـد گـسل ها ی نــگاهت عــامل ویـرانی ام
اینکه میبارد زجشمانم فـقط خون دل است
پشت پلـکم حلـقـه بسـته ، ساحل بارانی ام....
عــالمـی شـد با خبـر از هـق هـقِ پنهـانی ام
تـشت رسـوایی ز بـام دل فـتاده اینـچـنیـن
چون توان پنهان کنم این بی سرو سامانیم
حـبس آغــوشم ولی دلخـون ز جور روزگار
در مـیانِ بـــازوانِ ســــرد تــو زنـــدانی ام
من چـه کـردم نـازنین کـز روزگار واپســین
می زنی تیــغِ جـفا،،،،،، اما، نمی میـرانـی ام
ایـن چه رسم دلبری با عـاشـق دلـداده است
یک قدم می خوانی وصدها قدم میرانی ام
آمـدم تـا جـان فــدای مقـدـم جـانـان کـنـم
از سـر دلـدادگی مۺغـولِ دسـت افـشانی ام
رفتـی و دل در فـراقـت گـریه ها دارد هنـوز
من چـو دریایی ز امـواجِ غـمـت طوفانی ام
لـرزه بر جـانـم زدی با مــوج زلـفت بی وفـا
شـد گـسل ها ی نــگاهت عــامل ویـرانی ام
اینکه میبارد زجشمانم فـقط خون دل است
پشت پلـکم حلـقـه بسـته ، ساحل بارانی ام....
- ۱.۲k
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط