در آن روزگاران عشقی به هم بافتیم چنان تار و پود پارچه
در آن روزگاران، عشقی به هم بافتیم، چنان تار و پودِ پارچهای دلکش، که گمان میبردیم نقشِ ابدیت بر آن خواهد خورد. دستانمان در هم قفل، نگاهها در هم گره، و دلها همآوایِ نغمهای یگانه. عالمی بودیم در عالمی دیگر، بی هیچ دغدغهی فردایی.
چرخِ گردون، گاه بر وفقِ مراد نمیچرخد. راهی ناگزیر ما را از هم گسیخت؛ چه تقدیرِ ناخوانده، چه لغزشِ ناخواسته، یا شاید هم، زوالِ آن موعدِ مقرر. اما در این میان، جوهرِ آن عشق، نه کاستی یافت و نه رنگ باخت.
امروز، یادِ تو چون نسیمی جانافزا، گاه خاطراتِ شیرین گذشته را به رقص درمیآورد، گاه غمی پنهان را برمیانگیزد، و گاه، بر لبانِ ناامیدم، تبسمی گذرا مینشاند. یقین دارم که خاطرت نیز گاه، در کوچههایِ دلتنگیِ دیروز، سیر میکند؛ آن روزگارانی که سرودِ هستیمان، تنها در وصفِ یکدیگر بود.
چه دردناک و شیرین است؛ مهر نهادن بر دلی که دیگر در حریمِ تو نیست، اما تا ابد، نشانی از تو بر تارکِ خویش دارد. آن عشقی که شد، اما نشد… و این، خود، حکایتی است ناتمام، مرهمی است نادیده بر زخمی که یادگارِ شکوهِ آن روزگاران است.
چرخِ گردون، گاه بر وفقِ مراد نمیچرخد. راهی ناگزیر ما را از هم گسیخت؛ چه تقدیرِ ناخوانده، چه لغزشِ ناخواسته، یا شاید هم، زوالِ آن موعدِ مقرر. اما در این میان، جوهرِ آن عشق، نه کاستی یافت و نه رنگ باخت.
امروز، یادِ تو چون نسیمی جانافزا، گاه خاطراتِ شیرین گذشته را به رقص درمیآورد، گاه غمی پنهان را برمیانگیزد، و گاه، بر لبانِ ناامیدم، تبسمی گذرا مینشاند. یقین دارم که خاطرت نیز گاه، در کوچههایِ دلتنگیِ دیروز، سیر میکند؛ آن روزگارانی که سرودِ هستیمان، تنها در وصفِ یکدیگر بود.
چه دردناک و شیرین است؛ مهر نهادن بر دلی که دیگر در حریمِ تو نیست، اما تا ابد، نشانی از تو بر تارکِ خویش دارد. آن عشقی که شد، اما نشد… و این، خود، حکایتی است ناتمام، مرهمی است نادیده بر زخمی که یادگارِ شکوهِ آن روزگاران است.
- ۵.۶k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط