بی عشق چه فرسوده چه فرسوده ای ای دل

بی عشق چه فرسوده، چه فرسوده ای، ای دل

بی عشق چه فرسوده، چه فرسوده ای، ای دل
انگار که عمری است نیاسوده ای، ای دل!

بیهوده از این سوی بدان سو زده ای گام
در عشق اگر پای نفرسوده ای، ای دل!

چندین که غریب همه ای، ای همه ایام
همراه که هم سوی کجا بوده ای ای دل؟

تانگذری از خویش چو زا تش که سیاوش
با عالمی از آب هم آلوده ای ای دل!

تا شعله ور از عشق نباشی، به دم سرد
هر بار به جز درد نیفزوده ای، ای دل!

از صفحه بی آینه، دیدار چه جویی؟
تا شیشه به سیماب نیندوده ای، ای دل!

چیزی نفروشند و پشیزی نخرندت،
بی عشق که بیهوده بیهوده ای، ای دل!

حسین منزوی
دیدگاه ها (۱)

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود عقل سرپیچیده بود از آ...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بودعقل سرپیچیده بود از آن...

جان پس از عمری دویدن لحظه ای آسوده بود عقل سرپیچیده بود از آ...

حرفی بگوی و از لب خود کام ده مرا ساقی ! ز پا فتاده شد...

✿زیباست تقدیم به شما دوستان خوبم✿✩بخوان ما را منم پروردگارتب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط