شروعدوباره
#شروع_دوباره
پارت 2
بعد از بیست دقیقه به رستوران بزرگی رسیدن
تهیونگ پیاده شد و در رو برای کوک باز کرد
کوک با لبخند تشکری کرد وسمت رستوران رفت
اون رستوران برای هوسوک هیونگش بود و وایب خیلی خوبی به آدم میداد
جوری که حیاطش بزرگ رستوران پر از گل های رنگارنگ بود و درخت ها و پیچک هایی که مانند دیوار برای دور باغ شده بودند
میز صندلی ها مرتب چیده شده بودند و مردم زیادی اونجا بودند
تهیونگ و جونگکوک سمت میزی که همیشه روش مینشستند رفتند
و لحظه ایی بعد این هوسوک بود که برای خوش آمد گویی اومده بود نه گارسون!
هوسوک: سلام خوش اومدین بچه ها خوبین؟
تهیونگ: سلام هیونگ
کوک: سلام هیونگییی خوبیم تو و یونگی چطور؟؟
هوسوک: خوبیم ممنونم یونگی اینجا بود تازه رفت خونه منم یکم دیگه میرم خب چی میل دارین؟
تهیونگ و کوک همزمان گفتن
تهکوک: همون همیشگی
هوسوک: هومم باشه منتظر باشین خودم درست میکنم براتون
تهیونگ: ممنونم
کوکی: مرسییی هیونگی
بعد از رفتن هوسوک از اتاق تهیونگ
با نگاهی کنجکاو سمت کوک برگشت
تهیونگ: کوکی سوال دارم ازت
کوک:جانم؟
تهیونگ: اگه یه روز ببینی کسی که دوسش داری بهت خیانت میکنه چیکار میکنی؟
کوک: معلومه میمیرم و چرا پرسیدی تو که کاری نمیکنی نه؟
تهیونگ: ن....نه فقط پرسیدم محض کنجکاوی
کوکی سری تکون داد و به گل گیاه تو ی باغ خیره شد
ولی کی میدونه حرف تهیونگ حقیقت داره یانه ؟
و کسی هم نمیدونست ممکنه روزی رو بگذرونن که کوک نفس نمیکشه بخاطر کارای تهیونگ
پایان پارت 2
پارت 2
بعد از بیست دقیقه به رستوران بزرگی رسیدن
تهیونگ پیاده شد و در رو برای کوک باز کرد
کوک با لبخند تشکری کرد وسمت رستوران رفت
اون رستوران برای هوسوک هیونگش بود و وایب خیلی خوبی به آدم میداد
جوری که حیاطش بزرگ رستوران پر از گل های رنگارنگ بود و درخت ها و پیچک هایی که مانند دیوار برای دور باغ شده بودند
میز صندلی ها مرتب چیده شده بودند و مردم زیادی اونجا بودند
تهیونگ و جونگکوک سمت میزی که همیشه روش مینشستند رفتند
و لحظه ایی بعد این هوسوک بود که برای خوش آمد گویی اومده بود نه گارسون!
هوسوک: سلام خوش اومدین بچه ها خوبین؟
تهیونگ: سلام هیونگ
کوک: سلام هیونگییی خوبیم تو و یونگی چطور؟؟
هوسوک: خوبیم ممنونم یونگی اینجا بود تازه رفت خونه منم یکم دیگه میرم خب چی میل دارین؟
تهیونگ و کوک همزمان گفتن
تهکوک: همون همیشگی
هوسوک: هومم باشه منتظر باشین خودم درست میکنم براتون
تهیونگ: ممنونم
کوکی: مرسییی هیونگی
بعد از رفتن هوسوک از اتاق تهیونگ
با نگاهی کنجکاو سمت کوک برگشت
تهیونگ: کوکی سوال دارم ازت
کوک:جانم؟
تهیونگ: اگه یه روز ببینی کسی که دوسش داری بهت خیانت میکنه چیکار میکنی؟
کوک: معلومه میمیرم و چرا پرسیدی تو که کاری نمیکنی نه؟
تهیونگ: ن....نه فقط پرسیدم محض کنجکاوی
کوکی سری تکون داد و به گل گیاه تو ی باغ خیره شد
ولی کی میدونه حرف تهیونگ حقیقت داره یانه ؟
و کسی هم نمیدونست ممکنه روزی رو بگذرونن که کوک نفس نمیکشه بخاطر کارای تهیونگ
پایان پارت 2
- ۲۴۲
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط