part 1
part 1
صب با نور خورشیدی که چشامو اذیت میکرد بیدار شدم و یه کشی به بدنم دادم :
+وای چقد خسته بودم
م۰ن: دخترم بیا پایین صبحونه بخور (از پایین داد زد)
+چشم مامان الان اومدم (داد)
به سمت سرویس رفتم و کارهای ضروری رو انجام دادم از اتاق خارج شدم
بدو بدو از پله ها پایین میرفتم
پ۰ن:یواش دختر بابا الان میوفتی (خنده)
+خب گشنمه
پ۰ن: ای خدا تو که همیشه گشنته کی سیر بودی
+با منی بابای؟؟ (چشاشو درشت کرد)
پ۰ن: نه گلم با هوا بودم
+باجه
شروع کردن به خوردن و نیلا مث چی داشت میخورد
م۰ن:یواش دخترم الان خفه میشی
+نه نمیشم (با دهن پر)
بعد چندین
+وای ترکیدم (در حال بالا رفتن از پله ها)
به سمت اتاقش رفت و رو تخت دراز کشید و رفت تو گوشی یکم اکسپلور گردی کرد و دیگه از گوشی خسته شد.
+حوصلم سررفته چیکار کنم ای خدا
از اتاق خارج شدم و به سمت هال رفتم
م۰ن: از اتاقت دل کندی اومدی خانوادت رو ملاقات کنی 😂
+حوصلم سرفت
همگی نشستیم رو کاناپه و بابام شروع به صحبت کرد :
پ۰ن:خب یه شرکت به نام (خودت تصور کن) هس باهم کار میکنیم و اون یه پسر داره باید نیلا با اون پسر ازدواج کنه که بعد ما اونا شرکت رو اداره کنن
+جان؟؟ چی میگی بابا؟یعنی چی؟
پ۰ن:دخترم همینجوری که گفتم تو با اون پسر باید ازدواج کنی و بعد ما شما شرکت رو اداره کنین
+من نمیخوام مامان یه چی به بابا بگو
م۰ن: گلم بابات راس میگه
+نکنه شما از من خسته شدین؟
پ۰ن: مگه میشه از تک دخترمون خسته بشیم
+لطفا مجبور نکنین با اون ازدواج کنم
پ۰ن:اما گلم
+خواهش میکنم (دختر ما ارزومون هس جیمین یه بار دستمونو بگیره این میخواد ازدواج نکنه ای بابا زندگی رو)
ادامه دارد........
(اینم از پارت 1 حمایت زیاد بشه)
صب با نور خورشیدی که چشامو اذیت میکرد بیدار شدم و یه کشی به بدنم دادم :
+وای چقد خسته بودم
م۰ن: دخترم بیا پایین صبحونه بخور (از پایین داد زد)
+چشم مامان الان اومدم (داد)
به سمت سرویس رفتم و کارهای ضروری رو انجام دادم از اتاق خارج شدم
بدو بدو از پله ها پایین میرفتم
پ۰ن:یواش دختر بابا الان میوفتی (خنده)
+خب گشنمه
پ۰ن: ای خدا تو که همیشه گشنته کی سیر بودی
+با منی بابای؟؟ (چشاشو درشت کرد)
پ۰ن: نه گلم با هوا بودم
+باجه
شروع کردن به خوردن و نیلا مث چی داشت میخورد
م۰ن:یواش دخترم الان خفه میشی
+نه نمیشم (با دهن پر)
بعد چندین
+وای ترکیدم (در حال بالا رفتن از پله ها)
به سمت اتاقش رفت و رو تخت دراز کشید و رفت تو گوشی یکم اکسپلور گردی کرد و دیگه از گوشی خسته شد.
+حوصلم سررفته چیکار کنم ای خدا
از اتاق خارج شدم و به سمت هال رفتم
م۰ن: از اتاقت دل کندی اومدی خانوادت رو ملاقات کنی 😂
+حوصلم سرفت
همگی نشستیم رو کاناپه و بابام شروع به صحبت کرد :
پ۰ن:خب یه شرکت به نام (خودت تصور کن) هس باهم کار میکنیم و اون یه پسر داره باید نیلا با اون پسر ازدواج کنه که بعد ما اونا شرکت رو اداره کنن
+جان؟؟ چی میگی بابا؟یعنی چی؟
پ۰ن:دخترم همینجوری که گفتم تو با اون پسر باید ازدواج کنی و بعد ما شما شرکت رو اداره کنین
+من نمیخوام مامان یه چی به بابا بگو
م۰ن: گلم بابات راس میگه
+نکنه شما از من خسته شدین؟
پ۰ن: مگه میشه از تک دخترمون خسته بشیم
+لطفا مجبور نکنین با اون ازدواج کنم
پ۰ن:اما گلم
+خواهش میکنم (دختر ما ارزومون هس جیمین یه بار دستمونو بگیره این میخواد ازدواج نکنه ای بابا زندگی رو)
ادامه دارد........
(اینم از پارت 1 حمایت زیاد بشه)
- ۱.۵k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط