بهانه؛
بهانه؛
- دفتر خاطراتم را باز کرد ، متعجب بود اما کمی بعد لبخند پررنگی روی لب هایش نشست.
این که در هر صفحه ی دفترم اسم اورا نوشته بودم ، برای اش جالب بود؛
در چشمانم خیره شد و سوالش را پرسید ، اولین سوالش معلوم بود ، هرکسی میتوانست آن را حدس بزند.
- برای چی اسم من توی هر صفحه دفترته؟
لبخندی که بعد پرسیدن سوالش زد ، سخنی که اکنون آماده گفتنش بودم را لحظه ای از خاطرم پاک کرد.
لبخندش انگار تکه ای از خورشید بود ، همان قدر زیبا و درخشنده.!
خودم را در کسری از ثانیه جمع و جور کردم و شروع به حرف زدن شدم؛
- با خودم فکر کردم چرا به جای نوشتن متن های بی ارزش ، اسم قشنگت توی هر صفحه این دفتر نباشه؟!
اکنون بعد تمام شدن حرف هایم ، می توانستم برق کور کننده چشم هایش را به وضح ببینم؛
و لبخندی که حالا پر رنگ تر از همیشه بود!
شاید این تنها بهانه ای بود برای دیدن برق چشمانش و لبخند زیبایش؟!..
- دفتر خاطراتم را باز کرد ، متعجب بود اما کمی بعد لبخند پررنگی روی لب هایش نشست.
این که در هر صفحه ی دفترم اسم اورا نوشته بودم ، برای اش جالب بود؛
در چشمانم خیره شد و سوالش را پرسید ، اولین سوالش معلوم بود ، هرکسی میتوانست آن را حدس بزند.
- برای چی اسم من توی هر صفحه دفترته؟
لبخندی که بعد پرسیدن سوالش زد ، سخنی که اکنون آماده گفتنش بودم را لحظه ای از خاطرم پاک کرد.
لبخندش انگار تکه ای از خورشید بود ، همان قدر زیبا و درخشنده.!
خودم را در کسری از ثانیه جمع و جور کردم و شروع به حرف زدن شدم؛
- با خودم فکر کردم چرا به جای نوشتن متن های بی ارزش ، اسم قشنگت توی هر صفحه این دفتر نباشه؟!
اکنون بعد تمام شدن حرف هایم ، می توانستم برق کور کننده چشم هایش را به وضح ببینم؛
و لبخندی که حالا پر رنگ تر از همیشه بود!
شاید این تنها بهانه ای بود برای دیدن برق چشمانش و لبخند زیبایش؟!..
- ۱۸۵
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط