{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

با وجودِ او ایمانم را به خاک سپردم.

با وجودِ او ایمانم را به خاک سپردم.
زیباییِ کلامش سخنم را بی ارزش میکرد.
داغِ عشقش چنان دلم را آب میکرد که تمامِ ذراتِ تنم سوخت و خاکستر شد.
از هم دورِ دور بودیم. اما دل هایمان به هم در حدی نزدیک بود که گاهی از محبت و پناهِ بی وقفه ای که دریافت میکردیم ازادیِ پروانه ها را به چشم می دیدیم.
اما روزی‌، این رویا به قدری کمرنگ شد که یکدیگر را برایِ ابد گم کردیم.
ورود به قلبش کارِ ساده ای نبود که حالا برایِ خروج از آن اینگونه به تنگنا افتاده ام.















































































_کافه تهکوک #TK
















































































the memories of with you
دیدگاه ها (۲)

وضعیتِ من و یانا وقتی هیلا و سیریلا با یکی دیگه برن تو رابطه...

کوک : فکر میکنی با رفتنت تونستی مراقبِ قلبم باشی؟. _کافه تهک...

صبحی که نورَش تو باشی چه قندی دارد. _کافه تهکوک #TK the mem...

هر چی دوست داری بنویس. 🐇👌🏻

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط