بچه که بودم ، خیلی باهاش صمیمی بودم ، همیشه اگر حوصلش سر
بچه که بودم ، خیلی باهاش صمیمی بودم ، همیشه اگر حوصلش سر می رفت زنگ میزد بیا خونه ما آخر هفته و کلی بازی می کردیم
یکی از بازی هایی که انجام می دادیم این بود که با روسری چشامونو می بستیم و باید اونی که چشماش بسته بود دنبال اون یکی می گشت و با شنیدن صدای فرار کردن و صدای پاهاش اونو می گرفت ...
همیشه دوست داشتم چشم های من بسته بشه و من با زرنگ بازی از زیر روسری اونو می دیدم ، همیشه بعد از کلی فیلم بازی که نفهمه من از زیر روسری دارم میبینم ، می دویدیم دنبالش تا بگیرم ، همیشه وقتی می گرفتمش بغلش می کردم
این بازی بهترین بهونه ای بود که میتونستم بغلش کنم و تنش رو لمس کنم 🫠🫠🫂
اما حیف که دیگه اگه الان تو خیابون همو ببینیم هم دیگه نمیشناسیم همو
ولی دیگه دیدنش برام عذابه چون نمیتونم با دیدنش اون خاطرات یادم نیاد و دلم براشون تنگ نشه🥲 ، اما من از بقیه سراغش رو میگیرم
آدما بعضی وقتا اینقدر عوض میشن که دیگه نفر قبلی شونو با اینی الان هستن رو نمیشناسی 🙂
یکی از بازی هایی که انجام می دادیم این بود که با روسری چشامونو می بستیم و باید اونی که چشماش بسته بود دنبال اون یکی می گشت و با شنیدن صدای فرار کردن و صدای پاهاش اونو می گرفت ...
همیشه دوست داشتم چشم های من بسته بشه و من با زرنگ بازی از زیر روسری اونو می دیدم ، همیشه بعد از کلی فیلم بازی که نفهمه من از زیر روسری دارم میبینم ، می دویدیم دنبالش تا بگیرم ، همیشه وقتی می گرفتمش بغلش می کردم
این بازی بهترین بهونه ای بود که میتونستم بغلش کنم و تنش رو لمس کنم 🫠🫠🫂
اما حیف که دیگه اگه الان تو خیابون همو ببینیم هم دیگه نمیشناسیم همو
ولی دیگه دیدنش برام عذابه چون نمیتونم با دیدنش اون خاطرات یادم نیاد و دلم براشون تنگ نشه🥲 ، اما من از بقیه سراغش رو میگیرم
آدما بعضی وقتا اینقدر عوض میشن که دیگه نفر قبلی شونو با اینی الان هستن رو نمیشناسی 🙂
- ۲۳۹
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط