#رد_خون_و_بوسه
#رد_خون_و_بوسه
13
لارا:منم برم
جیمی:ایش(🥺)
(لارا رفت)
(جونگ کوک اومد)
جونگ کوک:به خانم جانگ
جیمی:سر به سرم نزار وگرنه میکشمت(😤)
جونگ کوک:باشه باشه اروم
فقط اومدم بگم...
برای هفته ی بعد محموله ها میرسه باید بیای...
جیمی:هوم اوکی...
جیهوپ کو؟
جونگ کوک:میخواستی کجا باشه؟
پایین پیش پسرا...
جیمی:هوم...
(جیمی رفت سمت میا)
جیمی:میا؟
میا:بله؟
جیمی:چرا انقدر ساکتی؟
چیزی شده؟
میا:نه...
مهم نیست
جیمی:بگو چی شده؟
میا:من برم هوا بخورم...
جیمی:(مچ دست میا رو میگیره)
بگو
میا:(میره تو فکر)
(فلش بک به سه روز قبل)
میا:با عجله رفتم توی کتاب خونه...
کتابای خودم و میخواستم به کتابخونه بفروشم...
بعد اینکه کتابارو دادم....گفتم برم یکم بچرخم آخه خیلی عجیبه این ساعت هیچ کس تو کتاب خونه نباشه...
یکم که جلوتر رفتم...
با 4 نفر رو به رو شدم که ته راهرو بودن...
یه زن با 3 تا مرد...
اول هیچ چیز عجیبی نبود...ولی بعد کتابدار از انباری اومد بیرون بایه ساک پر از اصلحه و پول...
یه نفر اون ساک و برداشت و از طرف چپ کتابخونه رفت بیرون...و 2 نفر دیگه هم پشت سرش...
یه نفر داشت با مسئول کتاب خونه حرف میزد...
با برگشتن صورتش به سمت من...شوکه شدم...
شوگا:خانم مین؟
میا:ب....بله خودمم
شوگا:(لباش و میاره سمت گوش و گردن میا)
مبادا چیزایی که اینجا دیدی رو به کسی بگی...
وگرنه بد میشع(😉😏)
میا:ب....باشع...
چیزی نمیگم
(پایان فلش بک)
جیمی:میا؟
چیشدی؟
میا:هیچی گفتم هیچی(مچ دستش رو از دست جیمی در میاره)
جیمی:وا...
این یه چیزیش شده...(🤨)
شوگا:چیشده؟
قیافت تو همه؟
جیمی:این خانوم کوچولو...
خیلی مشکوک میزنه...
شوگا:خانوم کوچولو؟
اون کیه؟
جیمی:مین میا...
شوگا:با شنیدن اسم میا...
گوشام سنگینی کرد...
شوگا:اون کلا اینجوریه لازم نیست فکرت و مشغول کنی جیمی...
ما کارای مهم تری داریم...
من رفتم
جیمی:اوکی
-
پایین تالار:
لارا:از پله ها رفتم پایین...
همه ی مردا توی حیاط جمع شده بودن...
جیمی هم پیش جیهوپ بود...
تهیونگ و پسرا هم باهم...
هه وون:بانو؟
لارا:ها؟
هه وون:عه(🗿)
لارا:زهر ماره عه...
سیغال دالی؟
هه وون:بله دارم...
ولی....
یه شرط داره
لارا:خوب بده..
شرط بخوره تو سرت..(چشم خوره)
هه وون:باشه بابا بیا...
راوی:هه وون یه نخ از سیگار رو داد به لارا....
لارا داشت روشن می کرد...که...
تهیونگ:(سیگار و از لبش بر میداره)
خانم دکتر و اینکارا!؟
لارا:به شما ربطی نداره...
شما برو به زن و بچه ات برس(رفت)
تهیونگ:حسودی کرده
جیمین:بد جور
تهیونگ:هوم...
-
مینجی:لارا لارا(نفس نفس)
لارا:چیشده؟؟؟(استرس)
مینجی:من و ولش...
جولیا....
لارا:خوب؟؟؟
مینجی:............
ادامه دارد🍷
لایکککک
13
لارا:منم برم
جیمی:ایش(🥺)
(لارا رفت)
(جونگ کوک اومد)
جونگ کوک:به خانم جانگ
جیمی:سر به سرم نزار وگرنه میکشمت(😤)
جونگ کوک:باشه باشه اروم
فقط اومدم بگم...
برای هفته ی بعد محموله ها میرسه باید بیای...
جیمی:هوم اوکی...
جیهوپ کو؟
جونگ کوک:میخواستی کجا باشه؟
پایین پیش پسرا...
جیمی:هوم...
(جیمی رفت سمت میا)
جیمی:میا؟
میا:بله؟
جیمی:چرا انقدر ساکتی؟
چیزی شده؟
میا:نه...
مهم نیست
جیمی:بگو چی شده؟
میا:من برم هوا بخورم...
جیمی:(مچ دست میا رو میگیره)
بگو
میا:(میره تو فکر)
(فلش بک به سه روز قبل)
میا:با عجله رفتم توی کتاب خونه...
کتابای خودم و میخواستم به کتابخونه بفروشم...
بعد اینکه کتابارو دادم....گفتم برم یکم بچرخم آخه خیلی عجیبه این ساعت هیچ کس تو کتاب خونه نباشه...
یکم که جلوتر رفتم...
با 4 نفر رو به رو شدم که ته راهرو بودن...
یه زن با 3 تا مرد...
اول هیچ چیز عجیبی نبود...ولی بعد کتابدار از انباری اومد بیرون بایه ساک پر از اصلحه و پول...
یه نفر اون ساک و برداشت و از طرف چپ کتابخونه رفت بیرون...و 2 نفر دیگه هم پشت سرش...
یه نفر داشت با مسئول کتاب خونه حرف میزد...
با برگشتن صورتش به سمت من...شوکه شدم...
شوگا:خانم مین؟
میا:ب....بله خودمم
شوگا:(لباش و میاره سمت گوش و گردن میا)
مبادا چیزایی که اینجا دیدی رو به کسی بگی...
وگرنه بد میشع(😉😏)
میا:ب....باشع...
چیزی نمیگم
(پایان فلش بک)
جیمی:میا؟
چیشدی؟
میا:هیچی گفتم هیچی(مچ دستش رو از دست جیمی در میاره)
جیمی:وا...
این یه چیزیش شده...(🤨)
شوگا:چیشده؟
قیافت تو همه؟
جیمی:این خانوم کوچولو...
خیلی مشکوک میزنه...
شوگا:خانوم کوچولو؟
اون کیه؟
جیمی:مین میا...
شوگا:با شنیدن اسم میا...
گوشام سنگینی کرد...
شوگا:اون کلا اینجوریه لازم نیست فکرت و مشغول کنی جیمی...
ما کارای مهم تری داریم...
من رفتم
جیمی:اوکی
-
پایین تالار:
لارا:از پله ها رفتم پایین...
همه ی مردا توی حیاط جمع شده بودن...
جیمی هم پیش جیهوپ بود...
تهیونگ و پسرا هم باهم...
هه وون:بانو؟
لارا:ها؟
هه وون:عه(🗿)
لارا:زهر ماره عه...
سیغال دالی؟
هه وون:بله دارم...
ولی....
یه شرط داره
لارا:خوب بده..
شرط بخوره تو سرت..(چشم خوره)
هه وون:باشه بابا بیا...
راوی:هه وون یه نخ از سیگار رو داد به لارا....
لارا داشت روشن می کرد...که...
تهیونگ:(سیگار و از لبش بر میداره)
خانم دکتر و اینکارا!؟
لارا:به شما ربطی نداره...
شما برو به زن و بچه ات برس(رفت)
تهیونگ:حسودی کرده
جیمین:بد جور
تهیونگ:هوم...
-
مینجی:لارا لارا(نفس نفس)
لارا:چیشده؟؟؟(استرس)
مینجی:من و ولش...
جولیا....
لارا:خوب؟؟؟
مینجی:............
ادامه دارد🍷
لایکککک
- ۱.۵k
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط