{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوست داشتنت برای من شبیه نفس کشیدن است

دوست داشتنت برای من شبیه نفس کشیدن است…
بی‌آنکه از خودم بپرسم چرا، بی‌آنکه دلیلی بخواهم، فقط هست… همان‌طور که هوا هست، همان‌طور که تپش قلب بی‌اجازه ادامه پیدا می‌کند.
وقتی از باران گفتی، دلم خواست بگویم اگر دوست داشتنت ایستادن زیر باران است، برای من شبیه آفتابی‌ست که بعد از هر باران آرام و مطمئن طلوع می‌کند… حضورت نه فقط خیس‌کننده‌ی لحظه‌ها، که روشن‌کننده‌ی تمام فرداهای من است.
خنده‌هایم اگر رنگ گرفته‌اند، از انعکاس نگاه توست.
تو نمی‌دانی اما هر بار اسمت در ذهنم می‌آید، جهان برای چند ثانیه مکث می‌کند… انگار زمان هم می‌خواهد مزه‌ی این دوست داشتن را آهسته‌تر بچشد.
چشم‌هایت را گفتی دو پنجره رو به صبحی نیامده…
برای من، تو خودِ آن صبحی.
همان روشنایی‌ای که حتی در تاریک‌ترین شب‌ها می‌شود به وعده‌اش ایمان داشت.
من هر شب با خیال حضورت می‌خوابم، نه از سر عادت، که از سر آرامشی عمیق… آرامشی که شبیه رسیدن است، حتی اگر هنوز در مسیر باشم.
اگر روزی دریا رد پاهایت را پاک کند، اگر باد ناممان را از روی شن‌ها ببرد، اگر جهان هزار بار شکلش عوض شود…
باز هم چیزی در من هست که تغییر نمی‌کند.
یک نقطه‌ی ثابت، یک تپش آرام، یک زمزمه‌ی بی‌ادعا که فقط نام تو را بلد است.
دوست داشتنت برای من انتخاب نبود،
تصادف هم نبود…
شبیه کشف بود.
کشفِ اینکه قلبم پیش از آنکه خودم بفهمم، جای تو را بلد بوده.
شبیه پیدا کردن نوری درون خودم که نمی‌دانستم از کِی روشن بوده، اما همیشه برای تو می‌تابیده.
اگر ستاره‌ها پیش از آمدنمان چیزی نوشته‌اند،
من مطمئنم کنار نامم، نام تو را هم با خطی پررنگ‌تر نوشته‌اند…
نه از سر اجبار سرنوشت،
بلکه از سر شوقِ بودن.
با تو،
زندگی فقط گذشتن روزها نیست،
معنی گرفتن لحظه‌هاست.
و اگر قرار باشد هزار بار دیگر به دنیا بیایم،
هر بار
بی‌آنکه بدانم چرا،
باز هم دلم راه تو را بلد خواهد بود
_ مجنون همیشگیِ تو ویلی
دیدگاه ها (۴۴)

و اگر می نویسم،دوست دارم بدانیدر خلأ دنیای بی جاذبه از نبودن...

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم تو را به خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط