محتوا اصلی در کپشن است ._.
بچه ها زیادی بیکار شدم پس دارم داستان مینویسم
اگه طرفدار داشت و حمایت شد ادامش رو میزارم
و اینکه اصکی ممنوعه🗿🤌
اول آشناتون کنم با شخصیت هامون🌚🤝
(کمک: اگه میخوای هی نره اسلاید پایینی بزن روی زوم کردن و راحت داستان رو بخون🗿🤝)
شخصیت ها:
اسم: لیندا
سن: ۱۵ سال
رابطه: خواهر مکس
قد: ۱۵۱ (سانتی متر)
علایق: نقاشی و هنر، نگهداری و مراقبت از حیوانات، رنگ آبی
چهره: نسبتا قد کوتاه با صورت گرد و چشمای عسلی و موهای حالت دار و بلند مشکی که پایینش آبی هست
شخصیت: خیلی احساسی، سر هر چیزی گریهاش میگیره، برونگرا و اجتماعی (افسردگی داره و کسی نمیدونه)
اسم: مکس
سن: ۲۰ سال
رابطه: برادر لیندا
قد: ۱۸۶ (سانتی متر)
علایق: فوتبال، وقت گذروندن با خواهرش، بیرون رفتن با دوستاش، رنگ سبز
چهره: قد بلند، زاویه فک داره، کک و مک، چشمای عسلی، موهای فر قهوهای، بدن عضلانی
شخصیت: هیچوقت از خودش احساسی نشون نمیده، میانگرا هست و به راحتی با دیگران ارتباط برقرار میکنه، به خواهرش خیلی اهمیت میده ولی پنهانش میکنه
دوست های مکس:
گرِگ: قد متوسط، موهای مشکی، چشمای سبز، شوخ، همیشه دنبال دختر بازی
هنری: قد بلند، موهای بلوند، چشمای آبی تیره، همیشه ساکت و آرام هست، هیچکاری به کسی نداره و سرش تو کار خودش هست
الکس: قد متوسط، موهای قهوهای روشن، چشمای مشکی، آدم خیلی اجتماعی هست و زود با همه دوست میشه
مادر و پدر لیندا و الکس: هیچوقت زیاد نقشی داخل زندگیشون نداشتن و سعی نمیکردن که با بچه هاشون رابطهی خوبی داشته باشن برای همین زیاد نقشی داخل داستان هم ندارن
خب بریم شروع داستان🗿🤌
مکس و دوستاش از زمین فوتبال برگشتند و باهم اومدند به خونه مکس، پسرا همه روی مبل نشستند و شروع کردند حرف زدن، لیندا از اتاقش اومد بیرون که آب بخوره که وقتی پسرا رو دید سریع برگشت تو اتاقش که خیلی برای پسرا عجیب بود چون اون همیشه پیش اونا میشست و هیچوقت داخل اتاقش نمیموند ولی چیزی نگفتند و به حرف زدن ادامه دادن.
پسرا قرار بود شب رو در خونه مکس بموند، لیندا حتی یک بار هم بیرون نیومد تمام مدتی که پسرا خونه بودند، بلاخره الکس از لیندا پرسید.
الکس: لیندا یکم عجیب نبود امروز؟ همیشه پیش ما میومد اما امروز حتی سلام هم نکرد، حالش خوبه؟
پسرای دیگه گفتن که یه دختر نوجوونه و مودی هستش و اخلاقش همینه، ولی همهشون میدونستن که لیندا اصلا همچین کاری رو نمیکرد و فقط داشتن بهونه میاوردن.
ساعت ۱۱:۴۶، مکس خواب بود ولی پسرای دیگه بیدار مونده بودن، اونا از بیکاری رفتن داخل اتاق لیندا تا فضولی کنن، اونا دفتر خاطرات لیندا رو پیدا کردن و بازش کردن تا ببینن چی نوشته، ولی نوشته ها به یک زبان دیگه بود، فرانسوی چون زبان مادریش هست (اونا داخل آمریکا هستن و زبان اونا انگلیسی هست) پس نتونستن چیزی بخونن، ولی دقت کردند که از دستخطش معلوم بود که با سرعت تند و با فشار زیاد نوشته بود و این یکم نگران کننده بود پس تصمیم گرفتن که بعدا به مکس نشون بدن چون اون فرانسوی بلده.
*روز بعد*
پسرا بیدار شدن و همه رفتن خونه و حالا فقط مکس مونده بود و لیندا، لیندا هنوز از اون موقع از اتاقش بیرون نیومده بود و این مکس رو نگران کرده بود، ساعت ۱۲ شده بود و لیندا هنوز از اتاقش بیرون نیومده بود، مکس دیگه نتونست تحمل کنه پس رفت به اتاقش و در زد، ولی هیچ جوابی نیومد و صدای تکون خوردن از اتاق نمیاومد، مکس واقعا ترسید و سریع در اتاق رو باز کرد و دید لیندا هنوز خوابه، مکس سریع رفت پیشش تا ببینه داره نفس میکشه یا نه، انگشتش رو جلوی دماغش گذاشت و یک نفس راحتی کشید وقتی نفسش رو حس کرد، لیندا همیشه خودش ساعت ۷ بیدار میشد، خیلی براش عجیب بود که تا ۱۲ بخوابه، مکس دست بین موهاش کشید و روی زمین کنار تخت خواهرش نشست، اون واقعا نگرانش بود نمیدونست باید چیکار کنه تا کمک کنه چون حتی مشکل رو هم نمیدونست.
داشت فکر میکرد یه یهو چشمش خورد به دفتر خاطرات لیندا...
ادامه دارد🌚
ببینم اگه طرفدار داشت ادامش رو بزارم
و اینکه اگه به ایده خوبی برای اسم داستان دارین بگید بزارم روش هنوز اسم ندارم براش🥲👍
اگه طرفدار داشت و حمایت شد ادامش رو میزارم
و اینکه اصکی ممنوعه🗿🤌
اول آشناتون کنم با شخصیت هامون🌚🤝
(کمک: اگه میخوای هی نره اسلاید پایینی بزن روی زوم کردن و راحت داستان رو بخون🗿🤝)
شخصیت ها:
اسم: لیندا
سن: ۱۵ سال
رابطه: خواهر مکس
قد: ۱۵۱ (سانتی متر)
علایق: نقاشی و هنر، نگهداری و مراقبت از حیوانات، رنگ آبی
چهره: نسبتا قد کوتاه با صورت گرد و چشمای عسلی و موهای حالت دار و بلند مشکی که پایینش آبی هست
شخصیت: خیلی احساسی، سر هر چیزی گریهاش میگیره، برونگرا و اجتماعی (افسردگی داره و کسی نمیدونه)
اسم: مکس
سن: ۲۰ سال
رابطه: برادر لیندا
قد: ۱۸۶ (سانتی متر)
علایق: فوتبال، وقت گذروندن با خواهرش، بیرون رفتن با دوستاش، رنگ سبز
چهره: قد بلند، زاویه فک داره، کک و مک، چشمای عسلی، موهای فر قهوهای، بدن عضلانی
شخصیت: هیچوقت از خودش احساسی نشون نمیده، میانگرا هست و به راحتی با دیگران ارتباط برقرار میکنه، به خواهرش خیلی اهمیت میده ولی پنهانش میکنه
دوست های مکس:
گرِگ: قد متوسط، موهای مشکی، چشمای سبز، شوخ، همیشه دنبال دختر بازی
هنری: قد بلند، موهای بلوند، چشمای آبی تیره، همیشه ساکت و آرام هست، هیچکاری به کسی نداره و سرش تو کار خودش هست
الکس: قد متوسط، موهای قهوهای روشن، چشمای مشکی، آدم خیلی اجتماعی هست و زود با همه دوست میشه
مادر و پدر لیندا و الکس: هیچوقت زیاد نقشی داخل زندگیشون نداشتن و سعی نمیکردن که با بچه هاشون رابطهی خوبی داشته باشن برای همین زیاد نقشی داخل داستان هم ندارن
خب بریم شروع داستان🗿🤌
مکس و دوستاش از زمین فوتبال برگشتند و باهم اومدند به خونه مکس، پسرا همه روی مبل نشستند و شروع کردند حرف زدن، لیندا از اتاقش اومد بیرون که آب بخوره که وقتی پسرا رو دید سریع برگشت تو اتاقش که خیلی برای پسرا عجیب بود چون اون همیشه پیش اونا میشست و هیچوقت داخل اتاقش نمیموند ولی چیزی نگفتند و به حرف زدن ادامه دادن.
پسرا قرار بود شب رو در خونه مکس بموند، لیندا حتی یک بار هم بیرون نیومد تمام مدتی که پسرا خونه بودند، بلاخره الکس از لیندا پرسید.
الکس: لیندا یکم عجیب نبود امروز؟ همیشه پیش ما میومد اما امروز حتی سلام هم نکرد، حالش خوبه؟
پسرای دیگه گفتن که یه دختر نوجوونه و مودی هستش و اخلاقش همینه، ولی همهشون میدونستن که لیندا اصلا همچین کاری رو نمیکرد و فقط داشتن بهونه میاوردن.
ساعت ۱۱:۴۶، مکس خواب بود ولی پسرای دیگه بیدار مونده بودن، اونا از بیکاری رفتن داخل اتاق لیندا تا فضولی کنن، اونا دفتر خاطرات لیندا رو پیدا کردن و بازش کردن تا ببینن چی نوشته، ولی نوشته ها به یک زبان دیگه بود، فرانسوی چون زبان مادریش هست (اونا داخل آمریکا هستن و زبان اونا انگلیسی هست) پس نتونستن چیزی بخونن، ولی دقت کردند که از دستخطش معلوم بود که با سرعت تند و با فشار زیاد نوشته بود و این یکم نگران کننده بود پس تصمیم گرفتن که بعدا به مکس نشون بدن چون اون فرانسوی بلده.
*روز بعد*
پسرا بیدار شدن و همه رفتن خونه و حالا فقط مکس مونده بود و لیندا، لیندا هنوز از اون موقع از اتاقش بیرون نیومده بود و این مکس رو نگران کرده بود، ساعت ۱۲ شده بود و لیندا هنوز از اتاقش بیرون نیومده بود، مکس دیگه نتونست تحمل کنه پس رفت به اتاقش و در زد، ولی هیچ جوابی نیومد و صدای تکون خوردن از اتاق نمیاومد، مکس واقعا ترسید و سریع در اتاق رو باز کرد و دید لیندا هنوز خوابه، مکس سریع رفت پیشش تا ببینه داره نفس میکشه یا نه، انگشتش رو جلوی دماغش گذاشت و یک نفس راحتی کشید وقتی نفسش رو حس کرد، لیندا همیشه خودش ساعت ۷ بیدار میشد، خیلی براش عجیب بود که تا ۱۲ بخوابه، مکس دست بین موهاش کشید و روی زمین کنار تخت خواهرش نشست، اون واقعا نگرانش بود نمیدونست باید چیکار کنه تا کمک کنه چون حتی مشکل رو هم نمیدونست.
داشت فکر میکرد یه یهو چشمش خورد به دفتر خاطرات لیندا...
ادامه دارد🌚
ببینم اگه طرفدار داشت ادامش رو بزارم
و اینکه اگه به ایده خوبی برای اسم داستان دارین بگید بزارم روش هنوز اسم ندارم براش🥲👍
- ۷.۳k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط