ابدیت خونین زخم های ماندگار
ابدیت خونین::( زخم های ماندگار)
فصل اول
پارت ۲
بوی آهن در خانه پخش شده...
بوی خون,
صدای قطرات آب که از شیر نشتی میکند و در سینک آشپزخانه می افتد تنها صدایی است که میشنوم
حتی صدای نفس های خودم هم به گوش نمیرسد...
شاید چون نفس نمیکشم...
نفسم در سینه حبس است و گویی قصد بیرون آمدن ندارد
طعم شوری را هنوز در دهانم حس میکنم
از اینکه شکه شدم، خنده ام میگیرد!
مگر نمیدانستم همچین کاری در توانم است؟!
مگر بدتر از این را انجام ندادم؟!..
نکند واقعاً با خود فکر کرده بودم..هنوز ذره ای انسانیت دارم؟!
به جسد بی جونش که روی زمین افتاده نگاهی می اندازم...
مسخرست!
باید زود تر انجامش میدادم...
زود تر.. نه الان!
نه اینجا!!!
نه وقتی پسر۱۲ سالم چند دقیقه دیگه از مدرسه برمیگرده!!
با خودم چی فکر کردم؟
گذاشتم به این زندگی عادت کنم!
گذاشتم پسرم در این زندگی بزرگ بشه!
و حالا...
باید چیکار کنم؟؟...
باید..باید یه کاری انجام بدم اما تکان
نمیخورم...
روی زانو هایم می افتم..
صدای در را نشنیدم...
و اگه میشنیدم هم فرقی نداشت..
به چشم هایش نگاه میکنم و آروم و با التماسی که در صدام موج میزند میگویم:
نه..
..نه..نه....ایدِن...توضیح میدم...
بدون وقفه به طبقه بالا میرود...
و من باز هم تکان نمیخورم
نمیدانم چقدر میگذرد؟ چند ثانیه؟
درحالی که سفید کننده و
تیکه پارچه ای در دست دارد پایین می آید...
آنها را کنار جسد روی زمین رها میکند،
سمتم می آید و دستای کوچیکش رو دور کمرم حلقه میکند ...گونه ام رو می بوسد و میگوید:
اشکالی نداره مامان، خب...
منم دوستش نداشتم...
«هجدهم اکتبر سال ۱۸۱۹ میلادی»
+ رِوِنا ...
صدای آیوی است، از پلکان پایین را نگاه میکنم ،
در چهار چوب در ایستاده. موهایش را برخلاف من باز گذاشته
پیراهنی آستین بلند سرمه ای پوشیده
هوا سرد است...اما من پیراهن آستین کوتاهی به تن دارم
یک نیم تنه آستین بلند مشکی جلو باز را روی پیراهن قرمزم میپوشم و پایین میروم..
میگویم: دختر دایی خوشگلم چه خبری اورده؟..
با پوزخند جواب میدهد:
خبرهای جالب!
با سرعت به دنبالش در باغ میروم..
+ خب، خبر های جالب چیه؟
ـــ از کره اومده!.. دورگه
آمریکایی کره ایه، با دایه اش زندگی میکرده اما بعد از مرگش تصمیم میگیره برگرده به شهری که توش بدنیا اومده تا دنبال پدر مادرش بگرده...
+یعنی نمیدونه پدر مادرش کین؟.
ــ نه.. بنظر میاد تو بچگی ولش کردن یا همچین چیزی.. خیلی هیجان انگیزه! انگار از توی داستان ها بیرون اومده..
پسری با خانواده گمنام که دنبالشون میگرده!
+ اسمش چیه؟..
ــ تهیونگ کیم... اگه درست تلفظش کنم...
لبخندی گوشه لبم جا خوش میکند...
یه پسر با گذشته نامعلوم... انگار کشش خاصی به آقای « کیم » مرموز
پیدا کردم...
( شاید باورتون نشه ولی نوشتن این یک ساعت زمان برد🤧🤏 با کامنتاتون خوشحالم کنید🫰🫠♥️)
راستی اون سناریو اولیش رو که نوشتم اگه نخوندید بخونید بهتر متوجه بشید
#تهیونگ #کیم_تهیونگ #فیکشن #فیک
فصل اول
پارت ۲
بوی آهن در خانه پخش شده...
بوی خون,
صدای قطرات آب که از شیر نشتی میکند و در سینک آشپزخانه می افتد تنها صدایی است که میشنوم
حتی صدای نفس های خودم هم به گوش نمیرسد...
شاید چون نفس نمیکشم...
نفسم در سینه حبس است و گویی قصد بیرون آمدن ندارد
طعم شوری را هنوز در دهانم حس میکنم
از اینکه شکه شدم، خنده ام میگیرد!
مگر نمیدانستم همچین کاری در توانم است؟!
مگر بدتر از این را انجام ندادم؟!..
نکند واقعاً با خود فکر کرده بودم..هنوز ذره ای انسانیت دارم؟!
به جسد بی جونش که روی زمین افتاده نگاهی می اندازم...
مسخرست!
باید زود تر انجامش میدادم...
زود تر.. نه الان!
نه اینجا!!!
نه وقتی پسر۱۲ سالم چند دقیقه دیگه از مدرسه برمیگرده!!
با خودم چی فکر کردم؟
گذاشتم به این زندگی عادت کنم!
گذاشتم پسرم در این زندگی بزرگ بشه!
و حالا...
باید چیکار کنم؟؟...
باید..باید یه کاری انجام بدم اما تکان
نمیخورم...
روی زانو هایم می افتم..
صدای در را نشنیدم...
و اگه میشنیدم هم فرقی نداشت..
به چشم هایش نگاه میکنم و آروم و با التماسی که در صدام موج میزند میگویم:
نه..
..نه..نه....ایدِن...توضیح میدم...
بدون وقفه به طبقه بالا میرود...
و من باز هم تکان نمیخورم
نمیدانم چقدر میگذرد؟ چند ثانیه؟
درحالی که سفید کننده و
تیکه پارچه ای در دست دارد پایین می آید...
آنها را کنار جسد روی زمین رها میکند،
سمتم می آید و دستای کوچیکش رو دور کمرم حلقه میکند ...گونه ام رو می بوسد و میگوید:
اشکالی نداره مامان، خب...
منم دوستش نداشتم...
«هجدهم اکتبر سال ۱۸۱۹ میلادی»
+ رِوِنا ...
صدای آیوی است، از پلکان پایین را نگاه میکنم ،
در چهار چوب در ایستاده. موهایش را برخلاف من باز گذاشته
پیراهنی آستین بلند سرمه ای پوشیده
هوا سرد است...اما من پیراهن آستین کوتاهی به تن دارم
یک نیم تنه آستین بلند مشکی جلو باز را روی پیراهن قرمزم میپوشم و پایین میروم..
میگویم: دختر دایی خوشگلم چه خبری اورده؟..
با پوزخند جواب میدهد:
خبرهای جالب!
با سرعت به دنبالش در باغ میروم..
+ خب، خبر های جالب چیه؟
ـــ از کره اومده!.. دورگه
آمریکایی کره ایه، با دایه اش زندگی میکرده اما بعد از مرگش تصمیم میگیره برگرده به شهری که توش بدنیا اومده تا دنبال پدر مادرش بگرده...
+یعنی نمیدونه پدر مادرش کین؟.
ــ نه.. بنظر میاد تو بچگی ولش کردن یا همچین چیزی.. خیلی هیجان انگیزه! انگار از توی داستان ها بیرون اومده..
پسری با خانواده گمنام که دنبالشون میگرده!
+ اسمش چیه؟..
ــ تهیونگ کیم... اگه درست تلفظش کنم...
لبخندی گوشه لبم جا خوش میکند...
یه پسر با گذشته نامعلوم... انگار کشش خاصی به آقای « کیم » مرموز
پیدا کردم...
( شاید باورتون نشه ولی نوشتن این یک ساعت زمان برد🤧🤏 با کامنتاتون خوشحالم کنید🫰🫠♥️)
راستی اون سناریو اولیش رو که نوشتم اگه نخوندید بخونید بهتر متوجه بشید
#تهیونگ #کیم_تهیونگ #فیکشن #فیک
- ۵۳۸
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط