{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

همان اول

همان اول
وجودم را به خودَش گره زد
گفت تا وقتى "#تو" باشى،"#من" هم هستم
و اين جمله آنقدر شيرين بود كه اصلاً متوجهِ #رفتنش نشدم
و اين جمله آنقدر شيرين بود
كه به وقتِ #نبودنش،
آنجاكه هجوم تنهايى،
حوصله ام را از قلم سرازير ميكرد،
به اندازه ى يك عمر برايش نوشتم!
نوشتم از وقت هايى كه دلم تنگ مى شد و
يك "#دوستت دارم"ساده ميتوانست دست #فاصله را از بيخ گلويم بردارد
نوشتم از وقت هايى كه كلافه بودم و بيشترين انتظارم،
ديده شدن نه،
كمى شنيدن بود
نوشتم از سوال و جوابهاى آدمهايى كه سراغِ جاىِ خالى اش را از من ميگرفتند
نوشتم جاى خالى دست هاى #تو را،
قلم كه هيچ،
هيچ دستى ، دست هاى من را پر نميكند
نوشتم از معادله اى كه قرار بود دو طرفش معلوم باشند
نه يك #معلوم و...
هنوز هم دلم نمى آيد #مجهول باشى

چهارشنبه بیست و دوم #فروردین ۱۴۰۳ ساعت ۲۰:۳۰
دیدگاه ها (۳)

پروانه جان

میان برگ های چرمی:𝓪𝓶𝓲𝓭 𝓽𝓱𝓮 𝓵𝓮𝓪𝓽𝓱𝓮𝓻𝔂 𝓵𝓮𝓪𝓿𝓮𝓼✨️پارت𝓟𝓪𝓻𝓽²:²🕊از ز...

Part:6🐣سونا به همراه نامجون وارد اتاق او شد نامجون چراغ هار...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝒄𝒆’𝒔 𝑪𝒉𝒐𝒊𝒄𝒆Part 47سه روز از خبر مرگ آدرین گذشته بود....

پارت ۲۱ :

اینو نوشتم اما نه شبیه چیزی که خواسته شده یه سناریو عاشقانه...

ابلیس

چندپارتی نامجون

اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "پارت " 55 | پایانی "" ویو پ...

𝓟𝓪𝓻𝓽 ۵۵ات ویوصبح با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدمتمام بدن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط