نام فیک عشقنفرت
نام فیک: عشق/نفرت
Part: 47
غذا اماده شد. ۲۰ مین دیگه یونا و یون سوم میرسیدن و مارا هنوز لباسش رو عوض نکرده بود. سریع رفت بالا توی اتاقش و لباسش رو عوض کرد و کمی ارایش کرد و موهای حالت دارش رو شونه کرد و موهاش رو باز گذاشت.موهاش تا کمرش بود.
از اتاق رفت بیرون و به اتاق آ جین رفت و امادش کرد که صدای زنگ در به صدا دراومد.
€اخجونن اومدنن*ذوق
آ جین دوید و رفت پایین، یونا تا آ جین رو دید سریع بغلش کرد و بعد از احوال پرسی یون سوک آ جین رو بغل کرد.
مارا هم از پله ها رفت پایین و به سمتشون رفت.
+سلام*لبخند
&.÷سلام*لبخند
+خوش اومدید
مارا رفت سمتشون و بغلشون کرد.
بعد از احوالپرسی خالش هم به جمعشون پیوست..
...
~موقع شام~
مارا کلی با یونا و یون سوک صحبت کرد، راجب تهیونگ و آ جین و خالش.کلی درد و دل کرد تا اینکه موقع شام شد. شام رو هم با کمک یون سوک درست کرد یونا هم با آ جین بازی میکرد.
میز رو چیندن که تهیونگ رسید.آ جین تا دید تهیونگ اومد دوید بغلش کرد و لپش رو بوس کرد.
یونا هم به سمت تهیونگ رفت و گفت :
&سلام *اروم
_سلام
÷سلام اقای کیم
_سلام خانم وکیل
×سلام پسرم
_سلام
مارا که مثلا قهر بود سلامی به تهیونگ نکرد که یونا و یون سوک به زور جلوی خندشون رو گرفته بودن. تهیونگ لباساش رو عوض کرد و اومد پایین و نشست روی صندلی.
مارا که اصلا باهاش حرف نمیزد نگاشم نمیکرد فقط اروم غذاش رو میخورد.تهیونگ متوجه مارا شد و فعلا چیزی نگفت.
...
یونا و یون سوک رفتن. مارا هم داشت ظرفا رو میشست، خالشم آ جین رو خوابوند تهیونگم منتظر مارا توی اتاق بود.
مارا ظرفا رو شست و رفت بالا توی اتاق.
نگاهی به تهیونگ انداخت منتظر بود که تهیونگ از اتاق بره بیرون تا مارا لباسش رو عوض کنه اما تهیونگ اهمیتی نداد تا اینکه صدای مارا در اومد:
+برو بیرون*جدی
_برای چی؟
+میخوام لباسمو عوض کنم*جدی
_خب عوض کن
+پاشو برو بیرون نمیخوام بدنمو ببینی*جدی
تهیونگ عصبی شد از حرف مارا. بلند شد رفت سمتش، ی قدم میرفت جلو ی قدم مارا میرفت عقب تا اینکه مارا خورد به دیوار و تهیونگ دستشو گذاشت روی دیوار.
+برو اونور*اروم
_حرفت رو یبار دیگه تکرار کن*عصبی
+نمیخوام خب بدنمو ببینی*اروم
تهیونگ عصبی تر شد، مارا رو پرت کرد روی تخت و رفت روش خیمه زد.
_فکر کنم خیلی چیزا رو یادت رفته خانم کوچولو، بنظرم بهتره برای آ جین ی برادر بیاری*پوزخند
+تهیونگ اصلا شوخی خوبی نبود*جدی
تهیونگ لباسای مارا رو دراورد. کامل لخ/تش کرد، بعدم پاشد و لباسای خودش رو در اورد. مارا با دیدن ع/ضو تهیونگ که خیلی بزرگ تر از قبل شده فاتحه ی خودش رو خوند...
(ادامه کامنت)
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
Part: 47
غذا اماده شد. ۲۰ مین دیگه یونا و یون سوم میرسیدن و مارا هنوز لباسش رو عوض نکرده بود. سریع رفت بالا توی اتاقش و لباسش رو عوض کرد و کمی ارایش کرد و موهای حالت دارش رو شونه کرد و موهاش رو باز گذاشت.موهاش تا کمرش بود.
از اتاق رفت بیرون و به اتاق آ جین رفت و امادش کرد که صدای زنگ در به صدا دراومد.
€اخجونن اومدنن*ذوق
آ جین دوید و رفت پایین، یونا تا آ جین رو دید سریع بغلش کرد و بعد از احوال پرسی یون سوک آ جین رو بغل کرد.
مارا هم از پله ها رفت پایین و به سمتشون رفت.
+سلام*لبخند
&.÷سلام*لبخند
+خوش اومدید
مارا رفت سمتشون و بغلشون کرد.
بعد از احوالپرسی خالش هم به جمعشون پیوست..
...
~موقع شام~
مارا کلی با یونا و یون سوک صحبت کرد، راجب تهیونگ و آ جین و خالش.کلی درد و دل کرد تا اینکه موقع شام شد. شام رو هم با کمک یون سوک درست کرد یونا هم با آ جین بازی میکرد.
میز رو چیندن که تهیونگ رسید.آ جین تا دید تهیونگ اومد دوید بغلش کرد و لپش رو بوس کرد.
یونا هم به سمت تهیونگ رفت و گفت :
&سلام *اروم
_سلام
÷سلام اقای کیم
_سلام خانم وکیل
×سلام پسرم
_سلام
مارا که مثلا قهر بود سلامی به تهیونگ نکرد که یونا و یون سوک به زور جلوی خندشون رو گرفته بودن. تهیونگ لباساش رو عوض کرد و اومد پایین و نشست روی صندلی.
مارا که اصلا باهاش حرف نمیزد نگاشم نمیکرد فقط اروم غذاش رو میخورد.تهیونگ متوجه مارا شد و فعلا چیزی نگفت.
...
یونا و یون سوک رفتن. مارا هم داشت ظرفا رو میشست، خالشم آ جین رو خوابوند تهیونگم منتظر مارا توی اتاق بود.
مارا ظرفا رو شست و رفت بالا توی اتاق.
نگاهی به تهیونگ انداخت منتظر بود که تهیونگ از اتاق بره بیرون تا مارا لباسش رو عوض کنه اما تهیونگ اهمیتی نداد تا اینکه صدای مارا در اومد:
+برو بیرون*جدی
_برای چی؟
+میخوام لباسمو عوض کنم*جدی
_خب عوض کن
+پاشو برو بیرون نمیخوام بدنمو ببینی*جدی
تهیونگ عصبی شد از حرف مارا. بلند شد رفت سمتش، ی قدم میرفت جلو ی قدم مارا میرفت عقب تا اینکه مارا خورد به دیوار و تهیونگ دستشو گذاشت روی دیوار.
+برو اونور*اروم
_حرفت رو یبار دیگه تکرار کن*عصبی
+نمیخوام خب بدنمو ببینی*اروم
تهیونگ عصبی تر شد، مارا رو پرت کرد روی تخت و رفت روش خیمه زد.
_فکر کنم خیلی چیزا رو یادت رفته خانم کوچولو، بنظرم بهتره برای آ جین ی برادر بیاری*پوزخند
+تهیونگ اصلا شوخی خوبی نبود*جدی
تهیونگ لباسای مارا رو دراورد. کامل لخ/تش کرد، بعدم پاشد و لباسای خودش رو در اورد. مارا با دیدن ع/ضو تهیونگ که خیلی بزرگ تر از قبل شده فاتحه ی خودش رو خوند...
(ادامه کامنت)
ᰔᩚامیدوارم خوشتون بیادᰔᩚ
- ۳.۳k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط