𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏
ویو تهیونگ
ساعت نزدیک دو نصف شب بود.
خیابونهای سئول خلوت شده بودن و فقط نور چراغهای خیابون روی آسفالت خیس افتاده بود.
تهیونگ با کلاه مشکیای که تا روی چشمهاش پایین کشیده بود، کنار یه کوچه ایستاده بود و به ساعتش نگاه میکرد.
ـ «جونگکوک، اگه تا سه ثانیه دیگه نیای، خودم میام دنبالت.»
صدای جونگکوک از هندزفریش اومد.
ـ «یک.»
تهیونگ اخم کرد.
ـ «چی؟»
ـ «دو.»
ـ «جونگکوک؟»
ـ «سه.»
همون لحظه یه ماشین مشکی از انتهای خیابون رد شد و چند متر جلوتر ترمز کرد.
شیشهی سمت شاگرد پایین اومد.
جونگکوک پشت فرمون نشسته بود و بدون اینکه حتی نگاهش کنه گفت:
ـ «سوار شو.»
تهیونگ در رو باز کرد و نشست.
ـ «تو واقعاً مشکل داری.»
جونگکوک یه پوزخند زد.
ـ «صبح بخیر.»
ـ «الان شبه، عوضی.»
ـ «میدونم.»
تهیونگ کمربندش رو بست و زیر لب غر زد:
ـ «یه روز به خاطر همین پوزخندات کتکت میکنم.»
جونگکوک ماشین رو راه انداخت.
ـ «اون روز رو منتظرم.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
بعد با حرص گفت:
ـ «اعصاب آدمو خرد میکنی.»
پوزخند جونگکوک پررنگتر شد.
ـ «میدونم.»
---
نیم ساعت بعد، ماشین توی یکی از خیابونهای شلوغ سئول توقف کرد.
تهیونگ کلاهش رو مرتب کرد و از ماشین پیاده شد.
ـ «گفتی هدف کیه؟»
جونگکوک از داخل ماشین جواب داد:
ـ «یه مرد با کت خاکستری. گوشی مشکی دستشه.»
ـ «همین؟»
ـ «همین.»
ـ «بعدش؟»
ـ «گوشی رو میاری.»
تهیونگ لبخند زد.
ـ «آسونتر از این نمیشه.»
جونگکوک با خونسردی گفت:
ـ «آخرین باری هم همینو گفتی.»
تهیونگ برگشت سمتش.
ـ «اون یه اتفاق بود.»
ـ «تو به جای کیف طرف، ساندویچش رو برداشتی.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ با قیافهای جدی گفت:
ـ «ساندویچ خوبی بود.»
جونگکوک خندید.
ـ «برو.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «حرومزاده.»
و وارد جمعیت شد.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ از کنار یه مرد با کت مشکی رد شد.
دستش خیلی سریع حرکت کرد.
گوشی داخل جیبش قرار گرفت.
تموم.
بدون دردسر.
تهیونگ با رضایت لبخند زد و راهش رو ادامه داد.
اما چیزی که نمیدونست این بود که مردی که ازش دزدی کرده بود، اون آدمی نبود که جونگکوک گفته بود.
اصلاً قرار نبود اون گوشی رو برداره.
---
ویو جونگکوک
جونگکوک پشت فرمون منتظر بود.
پاش رو روی ترمز گذاشته بود و انگشتهاش آروم روی فرمون ضرب گرفته بودن.
تهیونگ بالاخره از دور پیداش شد.
جونگکوک به ساعت نگاه کرد.
ـ «سه دقیقه دیر.»
تهیونگ در رو باز کرد و نشست.
ـ «خفه شو. عملیات موفق بود.»
گوشی رو از جیبش بیرون آورد و پرت کرد سمت جونگکوک.
جونگکوک گوشی رو گرفت.
نگاهی بهش انداخت.
بعد ابروش کمی بالا رفت.
ـ «این اون نیست.»
تهیونگ خشکش زد.
ـ «چی؟»
ـ «گوشیای که گفتم این نیست.»
ـ «نه بابا...»
جونگکوک صفحهی گوشی رو روشن کرد.
پسزمینهی سیاه.
هیچ عکس شخصی.
فقط چند برنامهی رمزگذاریشده.
جونگکوک لبخند کجی زد.
ـ «فکر کنم امشب شانست زیادی خوب بوده.»
تهیونگ با نگرانی نگاهش کرد.
ـ «یعنی چی؟»
جونگکوک گوشی رو چرخوند سمتش.
ـ «این گوشی معمولی نیست.»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره شد.
ـ «خب؟»
جونگکوک با همون پوزخند همیشگی گفت:
ـ «ببینیم صاحبش کیه.»
انگشتهاش روی صفحه حرکت کردن.
چند ثانیه بعد، اطلاعاتی روی صفحه ظاهر شد.
تهیونگ نزدیکتر رفت.
اسم خاصی وجود نداشت.
اما یک پوشهی رمزگذاریشده دیده میشد.
و زیرش...
یک لوکیشن.
تهیونگ آهسته گفت:
ـ «این چیه؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
پوزخندش محو شد.
ـ «نمیدونم.»
ـ «یعنی نمیتونی هکش کنی؟»
جونگکوک سرش رو به سمتش برگردوند.
ـ «گفتم نمیدونم، نگفتم نمیتونم.»
تهیونگ خندید.
ـ «آره، همون جونگکوک همیشگی.»
جونگکوک دوباره به صفحه نگاه کرد.
لوکیشن مربوط به نقطهای خارج از مرکز شهر بود.
جایی که معمولاً هیچ آدم عادیای اونجا کاری نداشت.
تهیونگ پرسید:
ـ «بریم؟»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد ماشین رو روشن کرد.
ـ «بریم ببینیم چه خبره.»
تهیونگ کمربندش رو بست.
ـ «فقط امیدوارم این یکی ساندویچ نباشه.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «اگه ساندویچ باشه، خودت میخوری.»
ماشین در خیابون تاریک سئول دور شد.
هیچکدومشون خبر نداشتن که اون لوکیشن...
قرار نیست فقط یه مقصد ساده باشه.
ادامه دارد....
شرط 40 لایک
25 بازنشر (علامت کنار ذخیره)
#فیک#فیکشن#جونگکوک#کمپانی_فلورا
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏
ویو تهیونگ
ساعت نزدیک دو نصف شب بود.
خیابونهای سئول خلوت شده بودن و فقط نور چراغهای خیابون روی آسفالت خیس افتاده بود.
تهیونگ با کلاه مشکیای که تا روی چشمهاش پایین کشیده بود، کنار یه کوچه ایستاده بود و به ساعتش نگاه میکرد.
ـ «جونگکوک، اگه تا سه ثانیه دیگه نیای، خودم میام دنبالت.»
صدای جونگکوک از هندزفریش اومد.
ـ «یک.»
تهیونگ اخم کرد.
ـ «چی؟»
ـ «دو.»
ـ «جونگکوک؟»
ـ «سه.»
همون لحظه یه ماشین مشکی از انتهای خیابون رد شد و چند متر جلوتر ترمز کرد.
شیشهی سمت شاگرد پایین اومد.
جونگکوک پشت فرمون نشسته بود و بدون اینکه حتی نگاهش کنه گفت:
ـ «سوار شو.»
تهیونگ در رو باز کرد و نشست.
ـ «تو واقعاً مشکل داری.»
جونگکوک یه پوزخند زد.
ـ «صبح بخیر.»
ـ «الان شبه، عوضی.»
ـ «میدونم.»
تهیونگ کمربندش رو بست و زیر لب غر زد:
ـ «یه روز به خاطر همین پوزخندات کتکت میکنم.»
جونگکوک ماشین رو راه انداخت.
ـ «اون روز رو منتظرم.»
تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.
بعد با حرص گفت:
ـ «اعصاب آدمو خرد میکنی.»
پوزخند جونگکوک پررنگتر شد.
ـ «میدونم.»
---
نیم ساعت بعد، ماشین توی یکی از خیابونهای شلوغ سئول توقف کرد.
تهیونگ کلاهش رو مرتب کرد و از ماشین پیاده شد.
ـ «گفتی هدف کیه؟»
جونگکوک از داخل ماشین جواب داد:
ـ «یه مرد با کت خاکستری. گوشی مشکی دستشه.»
ـ «همین؟»
ـ «همین.»
ـ «بعدش؟»
ـ «گوشی رو میاری.»
تهیونگ لبخند زد.
ـ «آسونتر از این نمیشه.»
جونگکوک با خونسردی گفت:
ـ «آخرین باری هم همینو گفتی.»
تهیونگ برگشت سمتش.
ـ «اون یه اتفاق بود.»
ـ «تو به جای کیف طرف، ساندویچش رو برداشتی.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ با قیافهای جدی گفت:
ـ «ساندویچ خوبی بود.»
جونگکوک خندید.
ـ «برو.»
تهیونگ زیر لب گفت:
ـ «حرومزاده.»
و وارد جمعیت شد.
---
چند دقیقه بعد...
تهیونگ از کنار یه مرد با کت مشکی رد شد.
دستش خیلی سریع حرکت کرد.
گوشی داخل جیبش قرار گرفت.
تموم.
بدون دردسر.
تهیونگ با رضایت لبخند زد و راهش رو ادامه داد.
اما چیزی که نمیدونست این بود که مردی که ازش دزدی کرده بود، اون آدمی نبود که جونگکوک گفته بود.
اصلاً قرار نبود اون گوشی رو برداره.
---
ویو جونگکوک
جونگکوک پشت فرمون منتظر بود.
پاش رو روی ترمز گذاشته بود و انگشتهاش آروم روی فرمون ضرب گرفته بودن.
تهیونگ بالاخره از دور پیداش شد.
جونگکوک به ساعت نگاه کرد.
ـ «سه دقیقه دیر.»
تهیونگ در رو باز کرد و نشست.
ـ «خفه شو. عملیات موفق بود.»
گوشی رو از جیبش بیرون آورد و پرت کرد سمت جونگکوک.
جونگکوک گوشی رو گرفت.
نگاهی بهش انداخت.
بعد ابروش کمی بالا رفت.
ـ «این اون نیست.»
تهیونگ خشکش زد.
ـ «چی؟»
ـ «گوشیای که گفتم این نیست.»
ـ «نه بابا...»
جونگکوک صفحهی گوشی رو روشن کرد.
پسزمینهی سیاه.
هیچ عکس شخصی.
فقط چند برنامهی رمزگذاریشده.
جونگکوک لبخند کجی زد.
ـ «فکر کنم امشب شانست زیادی خوب بوده.»
تهیونگ با نگرانی نگاهش کرد.
ـ «یعنی چی؟»
جونگکوک گوشی رو چرخوند سمتش.
ـ «این گوشی معمولی نیست.»
تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره شد.
ـ «خب؟»
جونگکوک با همون پوزخند همیشگی گفت:
ـ «ببینیم صاحبش کیه.»
انگشتهاش روی صفحه حرکت کردن.
چند ثانیه بعد، اطلاعاتی روی صفحه ظاهر شد.
تهیونگ نزدیکتر رفت.
اسم خاصی وجود نداشت.
اما یک پوشهی رمزگذاریشده دیده میشد.
و زیرش...
یک لوکیشن.
تهیونگ آهسته گفت:
ـ «این چیه؟»
جونگکوک نگاهش کرد.
پوزخندش محو شد.
ـ «نمیدونم.»
ـ «یعنی نمیتونی هکش کنی؟»
جونگکوک سرش رو به سمتش برگردوند.
ـ «گفتم نمیدونم، نگفتم نمیتونم.»
تهیونگ خندید.
ـ «آره، همون جونگکوک همیشگی.»
جونگکوک دوباره به صفحه نگاه کرد.
لوکیشن مربوط به نقطهای خارج از مرکز شهر بود.
جایی که معمولاً هیچ آدم عادیای اونجا کاری نداشت.
تهیونگ پرسید:
ـ «بریم؟»
جونگکوک چند لحظه ساکت موند.
بعد ماشین رو روشن کرد.
ـ «بریم ببینیم چه خبره.»
تهیونگ کمربندش رو بست.
ـ «فقط امیدوارم این یکی ساندویچ نباشه.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «اگه ساندویچ باشه، خودت میخوری.»
ماشین در خیابون تاریک سئول دور شد.
هیچکدومشون خبر نداشتن که اون لوکیشن...
قرار نیست فقط یه مقصد ساده باشه.
ادامه دارد....
شرط 40 لایک
25 بازنشر (علامت کنار ذخیره)
#فیک#فیکشن#جونگکوک#کمپانی_فلورا
- ۲.۲k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط