***پسرعمو***
***پسرعمو***
### 🍷 پارت دوم: **«لجبازی در قلمرو گرگها»**
لیها با همان لباس دیشب وارد کلاب شد. نیمتنهی جذب و دامن کوتاهی که هرکسی را مجذوب میکرد، پوشیده بود. این بار، این لباس یک انتخاب مد نبود؛ یک بیانیه بود! او میخواست به جونگکوک نشان دهد که هیچ ترسی از نگاههای تهدیدآمیز او ندارد و کسی نمیتواند برایش تعیینتکلیف کند.
موسیقی تند بود و فضا پر از دود سیگار. لیها از بین جمعیت گذشت تا به میز اختصاصی رسید. جایی که برادرِ لیا کنار جونگکوک و چند نفر دیگر نشسته بود. همین که لیها نزدیک شد، نگاه جونگکوک مثل یک لیزر روی بدنش قفل شد. او آرام لیوانش را روی میز گذاشت و با آن چشمهای سیاه و نافذش، از نوک انگشتان پاهای لیها تا بالای سرش را با تأمل برانداز کرد.
جونگکوک سرش را کمی کج کرد و پوزخند عمیق و کجی روی لبش نقش بست. او خوب میفهمید این لجبازیِ لیها برای چیست؛ این یعنی: *«من هنوز همانقدر که میخوام سرکش هستم.»*
لیها بدون اینکه نگاهش را بدزدد، لبخند سردی زد و به سمت برادر لیا رفت:
— «سلام... لیا، بلند شو، باید حرف بزنیم.»
لیا که کمی مست بود، با تعجب گفت: «الان؟ لیها، تازه اومدیم که...»
لیها بازوی او را محکم گرفت و زیر لب گفت: «همین که گفتم.»
او بدون اینکه حتی نیمنگاهی به جونگکوک بیندازد که با چشمهای خمارش همچنان او را تعقیب میکرد، لیا را به سمت راهروی دستشویی کشید.
وقتی وارد فضای خصوصی و آرامترِ سرویس بهداشتی شدند، لیها نفس عمیقی کشید. کیفش را باز کرد؛ او همیشه برای احتیاط، یک دست لباس راحتی همراهش داشت. بدون معطلی، دامن کوتاه و نیمتنه تنگش را با یک نیمتنهی اسپرت و شلوار بگیِ گشاد و لش عوض کرد. حالا دیگر خبری از آن استایل وسوسهانگیز نبود؛ او حالا شیک، اما دستنیافتنی و راحت به نظر میرسید.
لیها مقابل آینه موهایش را مرتب کرد و با خودش زمزمه کرد:
— «فکر کردی میتونی بهم بگی چی بپوشم، جونگکوک؟ کور خوندی.»
وقتی دوباره به سمت میز برگشت، استایل جدیدش کاملاً متفاوت بود. برادر لیا با تعجب پرسید: «عه؟ لباسات عوض شد؟»
لیها با خونسردی روی صندلی نشست، نگاهش را مستقیم به چشمهای جونگکوک گره زد که حالا با کنجکاوی و ردی از تحسینِ پنهان به او نگاه میکرد و گفت:
— «سرد بود. ترجیح دادم راحتتر باشم.»
جونگکوک پک عمیقی به سیگارش زد، دود را به آرامی به سمت لیها فوت کرد و با صدایی که فقط لیها شنید، زیر لب گفت:
— «با هر لباسی هم که باشی، اون نگاهِ وحشیت عوض نمیشه، جوجه.»
لیها برای لحظهای در جایش خشک شد... بازیِ قدرت تازه داشت شروع میشد.
### 🍷 پارت دوم: **«لجبازی در قلمرو گرگها»**
لیها با همان لباس دیشب وارد کلاب شد. نیمتنهی جذب و دامن کوتاهی که هرکسی را مجذوب میکرد، پوشیده بود. این بار، این لباس یک انتخاب مد نبود؛ یک بیانیه بود! او میخواست به جونگکوک نشان دهد که هیچ ترسی از نگاههای تهدیدآمیز او ندارد و کسی نمیتواند برایش تعیینتکلیف کند.
موسیقی تند بود و فضا پر از دود سیگار. لیها از بین جمعیت گذشت تا به میز اختصاصی رسید. جایی که برادرِ لیا کنار جونگکوک و چند نفر دیگر نشسته بود. همین که لیها نزدیک شد، نگاه جونگکوک مثل یک لیزر روی بدنش قفل شد. او آرام لیوانش را روی میز گذاشت و با آن چشمهای سیاه و نافذش، از نوک انگشتان پاهای لیها تا بالای سرش را با تأمل برانداز کرد.
جونگکوک سرش را کمی کج کرد و پوزخند عمیق و کجی روی لبش نقش بست. او خوب میفهمید این لجبازیِ لیها برای چیست؛ این یعنی: *«من هنوز همانقدر که میخوام سرکش هستم.»*
لیها بدون اینکه نگاهش را بدزدد، لبخند سردی زد و به سمت برادر لیا رفت:
— «سلام... لیا، بلند شو، باید حرف بزنیم.»
لیا که کمی مست بود، با تعجب گفت: «الان؟ لیها، تازه اومدیم که...»
لیها بازوی او را محکم گرفت و زیر لب گفت: «همین که گفتم.»
او بدون اینکه حتی نیمنگاهی به جونگکوک بیندازد که با چشمهای خمارش همچنان او را تعقیب میکرد، لیا را به سمت راهروی دستشویی کشید.
وقتی وارد فضای خصوصی و آرامترِ سرویس بهداشتی شدند، لیها نفس عمیقی کشید. کیفش را باز کرد؛ او همیشه برای احتیاط، یک دست لباس راحتی همراهش داشت. بدون معطلی، دامن کوتاه و نیمتنه تنگش را با یک نیمتنهی اسپرت و شلوار بگیِ گشاد و لش عوض کرد. حالا دیگر خبری از آن استایل وسوسهانگیز نبود؛ او حالا شیک، اما دستنیافتنی و راحت به نظر میرسید.
لیها مقابل آینه موهایش را مرتب کرد و با خودش زمزمه کرد:
— «فکر کردی میتونی بهم بگی چی بپوشم، جونگکوک؟ کور خوندی.»
وقتی دوباره به سمت میز برگشت، استایل جدیدش کاملاً متفاوت بود. برادر لیا با تعجب پرسید: «عه؟ لباسات عوض شد؟»
لیها با خونسردی روی صندلی نشست، نگاهش را مستقیم به چشمهای جونگکوک گره زد که حالا با کنجکاوی و ردی از تحسینِ پنهان به او نگاه میکرد و گفت:
— «سرد بود. ترجیح دادم راحتتر باشم.»
جونگکوک پک عمیقی به سیگارش زد، دود را به آرامی به سمت لیها فوت کرد و با صدایی که فقط لیها شنید، زیر لب گفت:
— «با هر لباسی هم که باشی، اون نگاهِ وحشیت عوض نمیشه، جوجه.»
لیها برای لحظهای در جایش خشک شد... بازیِ قدرت تازه داشت شروع میشد.
- ۳۴۲
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط