{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

او که هرگز رها نمیکند

او که هرگز رها نمی‌کند»
در هیاهوی این جهان که گاه چنان سرد و بی‌رحم می‌شود که گویی تنهایی، تنها سهمِ ماست، حقیقتی بزرگ وجود دارد که آرامش‌بخش‌ترین زمزمه در گوشِ جان است: خدا، تنها کسی که حقیقتاً دستم را گرفت.دستم را گرفت تا یاد بگیرم که حتی اگر تمامِ دنیا پشت به من کنند، من تکیه‌گاهی دارم که به اندازه تمامِ کائنات، قدرتمند است.

دستم را گرفت، نه برای اینکه مرا به جایی ببرد که می‌خواستم، بلکه برای اینکه مرا به جایی برساند که در آن، آرامش درونی‌ام بازگردد. او دستم را گرفت تا بفهمم که رنج‌ها، فقط مقدمه‌ای برایِ درکِ حضورِ بی‌نهایتِ او بودند.
امروز، با خیالی آسوده به آن دست‌ها می‌نگرم؛ همان دست‌هایی که در سقوط، مرا نگاه داشتند. حالا دیگر نه از تنهایی می‌هراسم و نه از رفتنِ آدم‌ها. چرا که می‌دانم: وقتی تمامِ دست‌ها رها می‌شوند، دستِ خدا هنوز هم در انتظارِ من است.
وقتی در میانِ انبوهِ دردها، صدایِ شکستنِ رویاهایم را در سکوتِ شب می‌شنیدم، زمانی که سنگینیِ بارِ اندوه، شانه‌هایم را به لرزه درمی‌آورد و چشمانم از دیدنِ حقیقتِ آدم‌ها خسته بود، او بود که بی هیچ منت و بی هیچ پرسشی، دستم را فشرد. نه از سرِ دلسوزیِ گذرا، که از سرِ عشقِ بی‌پایان.
آدمیان ممکن است در میانه‌یِ راه، وقتی که تو دیگر آن‌طور که می‌خواهند نیستی، دست‌شان را از دست‌هایت بیرون بکشند؛ ممکن است خسته شوند، قضاوتت کنند یا بگذارند در میانه راه، تنها بمانی. اما خدا… او خدایِ لحظه‌هایِ بی‌پناهی است. او در همان نقطه‌ای که دیگر هیچ امیدی باقی نمانده بود، دستم را گرفت.
گاهی فکر می‌کنم او چگونه مرا در تاریک‌ترین شب‌ها پیدا کرد؟ دستم را گرفت و به من یادآوری کرد که هیچ‌کس، به اندازه‌ی او به من نزدیک نیست. او دستم
دیدگاه ها (۰)

بعضی دردها، وزنشون از یه دل بیشتره…ولی خدا تقسیمشون نکرده،ان...

پاساژگردی تنهایی، هنرِ تبدیلِ یک فعالیت معمولی به یک «کشفِ ش...

امروز، روز من است!با قلبی سرشار از شکرگزاری، سالروز زمینی شد...

رها💔 از یک جایی به بعد خودت"اضافی بودن" تو رابطه رو احساس می...

می دونی چرا با صبر کردن مشکل داریم؟ چرا همیشه میخوایم تو هر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط